تبليغاتX
من پژواک اندیشه ی تو

رسوگک

آن شب ،

که شوق راه رفتنت

روی دیوارخانه سایه انداخت .

هرچند ،

دانمارک دور بود ٭

اما دلم آنجا پرنونِ زیرپاهات بود

درمن راه می رفتی

پرنده ی نوپای من

« سوژا » ٭

رسوگک کاکا

ازچشم های توتامن

یک دوبیتی راه مانده ست .

صدابزن ،

برای دست هات چوری رنگارنگ آورده ام

وبرای پاهات پازیب های نقره یی .

————————————

٭ سوژا برادر زاده ی نازدانه ام ، فروغ من

که درکشور دانمارک زندگی میکند .

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 10:41 توسط فرزاد فرنود |


 

GIN

 

هیچ می دانی ..؟

وقتی دست های گره زده

از سینه ها باز می شوند و به رکوع می روند.

وپاهای تپاک زده

از بانگ ناقوس کلیسا

به هم میرسند .

شاید ،

مدیحه سرایان خدایانی باشند

که خدارا در مزمن جایی به مدحه سرایی نشسته اند .

ومن باجام های

GIN

دراقیانوس لب هات عطرمی گیرم

شاید ،

زیباترین عبادت

« زیبا ترین دریایی ست که در آن نرانده ایم » ٭

 

¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯

٭  ناظم حکمت : شاعر معروف ترکی

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 18:4 توسط فرزاد فرنود |


 

هدیه : به آفتاب بلند شعر سپید کشورم آرش آذیش

 

اَبرانسان                

 

دست هایت را بفرست

بی آنکه درمن یک شب خواب

 راه برود

در چشمان تو باز شوم

وپا از هوای سنگین ژکاره گان پیر

- بیرون آرم .

آهای !

 اَبرانسانِ سپید سوار          

شیهه ی اسپ سپیدت

 با انبوه بزرگ آزادی

درمن راه می رود

و چراغان می شوم

سرشار از طلیعه ی چراغ

        - های سبز اشراق

دست هایت را بفرست .

خودم را بنویسم

سپید    

       سپید

              سپید .

 

 

یادداشت :

شعرهای آرش آذیش این عاشق ترین شاعر را وقتی می خوانم همچو عصاره

های مویزهای خشک خانگی یک نواخت نیروی سپید پوش عشق را در رگ

رگم بیدار میکند . انگار فکر میکنم که لحظه هارا با این بزرگوار با غزل ترین شعر

هایش یکجا گذشتانده ام ، شعر خوانده ام ، قصه گفته ام ، شراب نوشیده ام .

وبه قول « یدلله رویایی » او از آدم های است که فکر کردن به آنها ، دیدن آنهاست

واین شعر بالا هم هدیه ایست برای دست های الهام آور شاعر بوطیقای خاک

 آرش آذیش این سپید گوی بزرگ .    فرزاد فرنود                                                                     

+ نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 14:23 توسط فرزاد فرنود |


 

 

داستان کوتاه

 

 

 

               تروریست عاشق

 

واسکت قهوه یی با بخیه های گلابی رنگش هر لحظه تصمیمش را دربرابرهدفی که پیش روداشت تازه می کرد، پهلو میگشتاند و دست به پشتش میبرد ازجا برخاسته سرش را بین دودستش می فشرد، دلش هوای چیغ زدن داشت، دوباره خوابید کرم های گلابی رنگ دربدنش می لولیدند و روی زمین می افتیدند.

زنی با بسته ی گلابی رنگ ازنظرش رد می شود، طفلکی ازپس توته نانی راه میرود وچندین بارمی افتد، باز رومیگرداند مورچه ها زیر پست بدنش راه میروند، چشم باز میکند همه در اوج خواب فرورفته و صداهای عجیب وغریبی به گوش هایش میرسند، بادستمال گلابی رنگی چشم هایش را بسته میکند، تازه احساس میکند که خوابش برده، صدای انفجار درعمق گوش هایش میرسد و جا میماند:

 پسرک جوانی سوار دوچرخه درامتداد راه دانشگاه دچار ورود موتر حامل ریس جمهور به دانشگاه شده و با انفجاربزرگی برخورد کرده و با ده هاتن دیگرجان باخته است با این خواب ترس آور دوباره خواب از چشم هایش پا میکند،

 وحشت زده از تخت خواب روی زمین پرت میشود در حالیکه دست و پایش به لرزه می افتند، به زور خودرا به دیواراتاقش نزدیک میکند و دست به روشنگرمیبرد و چراغ را روشن میکند به آیینه نگاه میکند که تمام رویش با خون گلابی رنگ خونی شده ...

صبح هنگام صبحانه، صدای دایره از راهرو خانه ی شان به گوشش می پیچد، می بیند

که گروهی از زنان پطنوس ها به دست های شان با بکس که با گل های مصنوعی گلابی رنگ آراسته شده به سر دختر جوانی گذاشته اند و رقصیده به او نزدیک می شوند . مادرش با کاسه  ی اسفند به آنها نزدیک می شود. دخترکی صدا می زند:

ــ لالا بیا عیدی آوردن.

جوان با ریش های تازه رسیده و چشم هایی که سرازنو به سرمه عادت کرده وارد اتاقش می شود بی آنکه به صدای خواهرش پاسخ داده باشد روی اتاق به نیمه ی میخ فولادی رنگ واسکت قهوه یی آویزان کرده اش را می خواهد بگیرد که از تاق بالایی اتاقش عکسی روی زمین می افتد، دخترکی با موهای خرمایی رنگ چادر گلابی رنگ لای چوتی هایش محکم بسته شده و دارد خنده میکند، جوان ناخاسته عکس را به بیرون از اتاق به جانب کوچه می اندازد، بی آنکه بداند که عکس لای توده ی از برگ های چنار گم شده و لگد مال رهروان کوچه می شود ...

واسکت به دستش میخواهد به خانه ی دوستش برود که با گروهی از مردم روبرو می شود تابوتی با پارچه های گلابی رنگ پوشانیده شده به روی شانه هاشان راهی قبرستان می شوند . دوکوچه بعد تربا صدای برخاسته از بلندگویی وادار می شود

که نماز عصر حتمن دوستش را که تازه از پاکستان برگشته ست ببیند با این صدا او دمی به پاکستان و به یاد آموزش هایش می افتد .. طنین وعظ های مولوی مدرسه هنوز در گوش هایش می پیچد و صدا میدهد:

نیروهای اشغالگر ، انفجار انتحار ، حورعین بهشتی ، عیش و نوش و... و... و ...

تصمیمی که روزها رویش فکر کرده بود بسته میشود و سرخی شرری برخاسته از عشق که در دل دلش ریشه دوانده بود درین قسمت از زندگی اش راه عوض میکند و جوان گرم کارهای اعتقادی و سیاسی اش میشود اما سهم عشق « مونا » تا لحظه ای به جا آوردن تصمیمش همچنان در ته دلش باقی خواهد ماند و خار های زشت اعتقادی مذهبی دیگر سهم زیادی را ازآن خود کرده تا باعث دور کردن جفت های دیگرهم شود او دیگر طاقت دیدن این همه جفت های به هم رسیده را ندارد.

خسته و رنگ پریده در اتاقش را باز کرده روی تخت خوابش لحظه ی را دم میگرد اما برای عوض تصمیم اش دیگر کاری کرده نمی تواند آخرین خواب های شبانگاهی دارند راهی چشم های پریشان و نا آرامش می شوند. صدای طفلکی که دامن مردی را کش گرفته و گریه کرده اورا ناآرام میکند از خواب بیدار میشود و دوباره به خواب میرود و خاک و خون شیون های خانمی که نام پسری را فریاد میزند به گوشش میرسد هذیان میگوید چیزی راه گلویش را میگیرد میبیند که بدنش را باکاردی توته توته کرده اند و به هر طرف راه میرود مردی با دستار سپیدی که به سرش پیچانده به روی او میخندد قسمت های از بدن او را یکجا میکنند، با بسته یی میبندند و روی شانه هاش سرگردان به هرطرف که راه میرود هیولای دم راه اش را محکم می گیرد. زنی ناله کنان سوی مردی که جسد قسمت شده ی جوان روی شان هاش مانده شده می آید که سهم پسرک مرا بده کسی هم از برای مادر اش و کسی به خاطر پدر و برادرش ... یکدم با صدای بلندی نی نی نی گفته از خواب می پرد که خواهرش بالای سرش ایستاده او شک بر شده چیزی نمی گوید میرود. روی جایش لحظه ای را می نیشیند و دود به دود سیگار دود میکند تا اینکه ته سیگار پر می شود .

دوباره آخرین خواب های صبحگاهی زندگی اش در چشم های ناآرامش راه می یابد که زنگ تیلفون همراش که بالای سرش گذاشته شده از چشمانش خواب میدزدد، تیلفون را که بدست میگیرد پیام « مونا » دلداده یی سال اول دوره ی دانشگاهی اش است . ساعت هشت به نزدیکی جاده مسعود منتظرم باش من همراه با پدرم از تهران می آییم . پیام یک سره تمام زندگی اش را تغییر داد، کاغذی که دیروز دوستش از پاکستان در لای قرآنی برایش آورده بود بیرون کرد.

 ساعت هشت و پانزده دقیقه موتر حامل ریس جمهور باهیئت خارجی اش از مسیر فرودگاه سوی ریاست جمهوری میرود. جوان باعجله واسکت قهوه یی اش را به تن کرد و دورکعت نماز نفل را ادا کرده بیرون شد . مونا با دسته گلی گلابی رنگ همراه با پدرش تازه داشت که از ترمینال فرودگاه بیرون می شد . جوان که با موهای برخاسته و چشم های اشک آلود راهی نشانی بود که انتخابش را با فکر آرام و دقت نخاسته بود که بکند روبرویش خواهر کوچکش آمد و دسته گلی گلابی رنگی را براش هدیه کرد وگفت:

ــ لا لا میفهمم که این همان گلی ست که روزی مونا برایت هدیه کرده بود پیش از این که پژمرده شوند باید به دست او برسد، امروز روزیست که او باید بیاید اما دختری را که مادر برات انتخاب کرده می فهمم که خوشش نداری .

جوان با دست های لرزان گل را هم بدست گرفت و با شانه های که بسته های مرگ را حمل میکرد راهی شد لحظه ای نگذشته بود که مسیر فرودگاه را وحشت و فریاد ها فرا گرفت و توده های از مردم با دود وخون به هرطرف می دویدند...

 

****

 ...و مونا همچنان بالبخندی سوی جوانی که به نزدیکی جاده ی مسعود منتظر بود نزدیک میشد .

  

 

 

پایان

+ نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 10:21 توسط فرزاد فرنود |


 

 

 

 

 

لیلا نوروز ست!

 

 

 

پنجره های کتاب خانه را باز کرده بودم نسیمی که انگار بوی لیلا را می آورد گونه هام را باطعم خوش قلیان نوازش میداد. چای سیاه

تلخ هم دمش را گرفته بود اوستا را از قفسه ی کتابخانه ام بیرون آوردم تازه داشتم چند خطی از اوستای

بزرگ را بخوانم که تک تک دروازه شد . آری داکتر صاحب آگاه بایک دامن شعر درپس دروازه مرا منتظر بود هردو یکجا باهم به نشانی پویامک روانه شدیم ازآنجا پاییز را که هوای رنگ سبز بهارشدن را گرفته بود ملاقات کردیم تا فردا پا روی مراتع سبزوار جوزجانان بزنیم

 و شعر بخوانیم قصه کنیم گشت بزنیم سبزه های سبزبهار را ..

 

 

دوستم پویامک به نمایندگی اشراق روز اول نوروز را به مزار شریف رفت و با بچه های زلف یار پیوست آنروز خیابان های مزار را گل سرخ

عطرمیداد، جنون و عشق تب دار گلنار استاد رهنورد زریاب را از جاذبه ی رقص اش بیتاب کرده به کوچه های مزارآورده بود .

حسین محمدی را باز هوای انجیرهای سرخ مزار گرفته بود اما افسوس که این همه سرخی انجیر های سرخ مزار را از نزدیک ندیدم

 

 

صدای خنده های بلند و سچه ی شاعرانگی وحید وارسته در همان روز هیچ از گوشم دور نشد و مرا هرلحظه دست دوستی میداد. داکتر صاحب حامد آن تک شاعر کوچه های الهام شعرم که دود اعتیاد من را در فضای شعر و غزل بال میدهد و پر پرواز میبندد . ایکاش همان روز پندک های ساختگی شعرم را در برابر چشمانش زمزمه میکردم تا از زبان چراغ روشنی می گرفتم ....

 

 

مزار درهمین روز ها رنگ و بوی شاعرانگی گرفته ست چهره های فرهنگی را هرچند ماه بعد به بهانه هایی دور هم فرامیخواند

بزم های شعر و موسیقی برپا می کند جاده ها و خیابان های مزار همه بنام های زردشت ، مولانا ، فردوسی ، ناصر خسرو ، کاوه ی اهنگر ووو نام گذاری شده وقتی که خیابان هارا قدم برمیداری

انگار صفحات چند صدساله ی تاریخ را ورق میزنی ....

 چهارراهی های بزرگ و مدرن شهر را زیباتر ساخته بازسازی به سرعت ادامه دارد سرک ها همه قیر ریخته شده و مارکیت های بزرگی بنا گردیده

 

 

 

وقتی دوستم پویامک با این همه قصه ها ازمزار رسید و هرلحظه های مزار را یاد میکرد جز چیزی برای افسوس گفتن نداشتم

دیگر همه چیز گذشته بود موسیقی و کنسرت هارا هم با این همه زیبایی ها نوش جان کرده بودند امیر جان صبوری آن آفتاب بلند

 زبان کوچه ی موسیقی افغانستان کوچه های سمرقند و بخارا را برای عطر گرفتن خیابان های گل سرخ به مزار امده بوده اما درین سفر با سیب رسیده ی سبک اش تواب آرش همان عمر دوباره ی هنر و موسیقای هرات باستان....

 

« و قتیکه تو رسیده باشی آدم چرا ندیده باشد ..  »

 

 

اما در آفتاب خانه ی اشراق چه میگذشت که باکاروانی از چند شاعر سرگردان با تکه فرشی و کهنه دیگی یک پر پرواز گدی پران

و سر سوزن امیدی برای شادماندن و شادزیستن در سبزوارترین فصل خدا همه در مشت گرفته ی هذیان های روزگار با یک تنگ فلسفه شراب و چند برگ شعر سپید در کنار آسیاب آبی جفت های گندم را با دیده های شاعرانه شان می کوفتند شاید دردی بود برای گرسنگی آدما ....

 

 

داکتر صاحب اگاه بازبان عاشقانه اش شعر بلند « کتیبه » ی مهدی اخوان ثالث را با همان زیبایی تمامش به گوش های بهار زده مان

زمزمه میکرد و گاهی دوستم پاییز با غزلی  از کتاب

 « فرشته ها خودکشی کردند» هوای مانرا پست مدرنی تر می ساخت و من با آییژ در گوشه قیلون می گرفتیم

و یادی از آرون عزیز آن دور افتاده نزدیک به دل مانرا میکردیم فانوس از دور تر لحظات خوش بهاری مانرا در در قاب خاطرات اشراق عکس میگرفت . بولانی های تند تنوری را که آییژ با دست پخت مادرجان اش به بزم مان اضافه کرده بود باطعم سبزو پرطراوت

صلات روسی که داکتر صاحب اگاه درست کرده بود نوش جان کردیم  آهسته ، آهسته روز اول نوروز ورق خورد و ماهم به موتریکه مارا حمل میکرد به هرنشانی ازهم جدا شدیم و شب را با چراغ نوروزی و نغمه های بیدار بقه های بهاری صبح کردیم .....

                                     فرزاد فرنود آفتاب خانه ی اشراق شبرغان

 

 

+ نوشته شده در جمعه نهم فروردین 1387ساعت 10:13 توسط فرزاد فرنود |


بیمه ی دیدار

 

بگذار به تیغ مژه ات یار ! بمیرم

مژگان ! به قدم های تو بگذار بمیرم

 

من نشه ی شمپاین زلب های تو دارم

درحسرت این بیخودی بگذار بمیرم

 

من زندگی ام بیمه ی دیدار تو کردم

بگذار درین بیمه ی دیدار بمیرم

 

گه نوشم و گه دود کنم بی تو بودن را

بگذار که با وسکی و سیگار بمیرم

 

———————————

 

 

واین هم یکی از غزل های دوست داشتنی ام که با کمی تغیرات

دوباره درین بهار بروز کردم .

 

                           هدیه : به ساغر دوست ماندگارم

 

کسی می آید

 

خبر آمد که از آن رسته کسی می آید

چادر سبز به سر بسته کسی می آید

 

چوبک چای سیه دوره کنان در گیلاس

گوید: از کوچه ی ره بسته کسی می آید

 

تک تک ژاله ی نوروز خبر داد به من :

یک سبد گل به سر آهَسته* کسی می آید

 

تاکه پیراهن سرخی به تنش دید دلم

گفت : همچون من بشکسته کسی می آید

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــ

* درین جا واژه ی آهسته را با های مفتوح آورده ام .

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 9:24 توسط فرزاد فرنود |


هدیه : به آفتاب روزهای سرد کابل،

 

 

اشراق     درپیوند به 24 اسفندماه زاد روز

                       استاد سخن استاد واصف باختری

                                                                                         

اشراق،

ازین گریوه ی بلند

دیگربرنمی تابد

پاهایم دربرهوت شب

گیرمانده اند.

نه فقط بادست ها

باتمامت جان

روزنه ی می سازم

و به دیدارت می آیم

حتا چشم نداشته باشم .

 

_ فرزاد فرنود

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 16:53 توسط فرزاد فرنود |


هدیه : به تمام پرنده های بیدار کشورم

و به ویژه به پرنده ی که صدایی به گرمی عشق داشت

 نستوه بانویی به بی نظیربو تو که نماد خوبی بود

از زنان منطقه ، برای آزادی و آزاد زیستن ،

 

ژاژیان

 

سنگسار شدند ..

 آبله های فرتوت ٭                             

در نشیمنگاه آخرین نفس ها

برای زنده ماندن .

 

دیگر نمی شود بست در تاریخ سترون را

در خراب آباد دهکده ی فاحشه ها

آری!

زنی امشب

برای فرزند بی پدری

مادر می شود .

و زنباره های شهر پدر

درد رسوب می کند

در دل دل شاعر

که تکرار شب در رگ رگش

قدم میزند ..

و تو

با تمامت نفس هات

برای آزادی به طنطنه برخاستی

 سگ گرسنه ی با پستان های تهی از شیر

در امتداد جاده به دنبال تو شد

که ناگاه خبری رسید .

از حیدر آباد هند

ژیگولوی افغانی تبار راهی تاشکند شده ست

سگ دیدو با ژشت آزادی خواهانه اش

روی جاده جا ماند

و تو با مو های کوتاه و زیبایت

همچنان فلسفه ی زندگی را زندگی می کنی .

 

——————————————————

٭ آبله واژه ی ترکی ست به معنی خواهر بزرگ

+ نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 8:32 توسط فرزاد فرنود |


 

به هدیه بپیوندید !

طفلک بیا یک دامن عشق آورده ام پرتر از چانته ی خدا !

 

صدای تو گرم و مهربان است صدای تپش های قلب من است که پیوسته مرا می نوازد

وبیدارم میکند برخیزهنوزعشق جان دارد و در رگ رگ من جاری است شاید ترا جستجو

میکند وبه دست هایت سیب سرخ هدیه میدهد و به لب هایت لبخند می پاشد و به چشمانت یک دامن نور وبه گهواره ات لالایی می آویزد وقتی شب رنگ میگیرد .

 

به وسعت هدیه بیفزایید!

روزی ازانجمن اشراق با دوستم پویامک بیرون شدم ازینکه راه را کوتاه ساخته باشیم یک سری قصه ها و خاطراتی را ورق زدیم که یکی ازین قصه های پویامک سخت مرا آزرده ساخت شب راهم همه بایاد این قصه سحرکردم قصه نه بل واقعیتی بود که مرا واداشت تایک سری برنامه هایی را به راه بیندازم او از زنی قصه میکرد که هر روزاو به بیمارستان میآمده  آن زن نوزادی را نیزهرروز باخود می آورده آن طفلک یک ماه دخترک آن زن بوده

وزن نیزازبیماری سرطان سینه رنج میبرده مسئولین بیمارستان هم توجه ی به آن خانم

نکرده و بلاخره آن خانم نتوانسته که باخریدن چند پاکت شیرخشک دخترکش را تغذیه کند و شوهرش طفلش را فروخته و به خاطرتداوی خانمش را به پاکستان برده واین که آیا تا پاکستان رسیده یانه دیگرازآن واقعیت تلخ نتوانستیم خبری داشته باشیم . البته در روز

های نخست ازهمان شیرغیر صحی خودش که شیروخون یک جا ازپستان هایش می آمده طفلش را تغذیه میکرده . فردای همان روز من به یکی ازیتیم خانه های شهر رفتم

وبا مسئولین آن یتیم خانه یکجا از اتاق های درس ، اتاق های خواب وصحن یتیم خانه

دیدن کردم وتمام طفل هارا گروپ بندی کردم بنام های « سیب ، آلوچه ، خربوزه ، شکلات » هرهفته بایکی ازین گروپ ها صحبت میکردم صحبت های ما روی اداب معاشرت ، آداب نان خوردن ، راه رفتن درشهرها و روستاها، برخورد درست بااجتماع، ترانه خوانی ، آمادگی مکتب، نقاشی ، فوتبال،کاردستی و دیگربازی های بودکه درهفته به دوساعت انجام میافت ازین برنامه ها تنها یک هفته اش اجرا شد تغیرات کلی در ریاست یتیم خانه آمد وتماس ام با آنها قطع شد و تا اینکه چندی قبل خبرشدم برادرم آرین آرین به همکاری ذبیده اکبر جوان فعال و بادانش همراه با دوستان دیگرشان چنین برنامه ی را درشهرهرات باستان راه اندازی کرده اند و درکمترازیک ماه بااستقبال گرمی روبرو شدند

گروپ شرابخانه نیزازبرنامه ی هدیه استقبال کرده و خواهان پیوستن درجمع این برنامه را داردتا شهرهای مزارشریف و شبرغان را تحت پوشش هدیه قرار دهد و دست به دست هم داده این برنامه را وسعت دهد . پیوستن تمامی خواننده های شرابخانه ووبلاگ « من اندیشه ی تو » درین برنامه آرزوی ماست

بیاییدظلمت ادراک را پرنور سازیم و روی تاقچه ی هرخانه ی پیه سوزی گذاریم

روشنی هدیه دهیم تا کودکی ازکسی نپرسد . تا طلوع خورشیدچه اندازه راه مانده ست .

 

                                        فرزاد فرنود اسفندماه 1386 خورشیدی

شماره های تماس باهدیه :

«  0799580970  0093  »

«  0774859966  0093  » 

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 9:46 توسط فرزاد فرنود |


عف عف سگ انگلیسی

 

خنیاگران از ضیافت شب دارند پاورچین ، پاورچین قدم برمیدارند تا بر کاخ بلند فارسی شان رسیده و لحظه ی را دم بگیرند . پاپاخ نهاده برسر و غلام فرنگی خرگاه نشین که باباها و اژدادهاش بستاوندهای فلسطین را درپارهای گذشته پابرداشته تا به خراسان جاگذین شده بودند . اما امروز درخیال به هم زدن فارسی زبانان این مرزبوم که درحقیقت مربوب و پرورده ی همین خاک هستند  را به سردارند . زبان فارسی همان زبان مولانای بزرگ هست که به خاطرش همین بدبخت های پارگین نشین درکشورهای اروپایی وامریکایی ودرکل درتمام جهان احترام میشوند بازهم دست به چنین جنایاتی میزنند من نمی فهمم که چرا اساتید دانشگاهی و بزرگان زبان فارسی افغانستان این موضوع راجدی نمیگیرند وحقیقت را به این فاشیست های تروریست پرور نمیگویند . درحقیقت اینها همه همان کوچی های درویزه گری هستند که ازین شهر به آن شهرکوچیده و تا اینکه با مهمان نوازی های خراسانیان روبرو شده ودرین دیار باقی مانده اند .

« اوغان ده سلام بیردینگ ، قیر تنگه تاوان بیردینگ » ٭

وزیر فرهنگ همان رها شده از تبیله ی خرگاهی با اندیشه ی طالبانی اش با دوستان افغان ملتی خود درنخست نجیب روشن ریس رادیو تلویزیون ملی را از وظیفه اش سبکدوش کرد بعد برنامه های شنیداری ودیداری زبان پشتو را در رادیو تلویزیون ملی افزایش داد به تعقیب آن لوحه ی وزارت اطلات و فرهنگ را به زبان پشتو نوشت و همچنان حمله ی مسلحانه به محوطه ی تلویزیون طلوع کرد. و روی لوحه ی نگارستان ملی گالری ملی نوشتند و هزاران جرم دیگررامرتکب شده ست .

چندی پیش پرویزکامبخش دانشجوی سال سوم دانشکده ی روزنامه نگاری دانشگاه بلخ را به جرم توزیع چند پاره نبشته در پیوندبا سوره ی نسا با عنوان زن ستیزی درقرآن ، را یک محکمه ی ابتدایی در مزار شریف حکم اعدامش را صادر کرد واز سوی وزارت فرهنگ هیچ واکنشی صورت نگرفت اکنون آرزوی بستن دهان فارسی زبانان را به خاطر گویش زبان مادری شان به سر پرورانده و دارد عملی میکند . واکنون بصیربابی خبرنگار سابقه داررادیو تلویزیون ملی بلخ را به جرم استفاده از واژه های دانشگاه و دانشکده از وظیفه اش برکنار واستفاده از واژه های فارسی رایک اقدام ضداسلامی دانسته است . دانشگاه و دانشکده همان زبان دیرینه ی مادری هر فارسی زبان هست و تا فردی از فارسی زبانان وجود دارد با همین زبان مادری شان صحبت میکنند . هر خیمه نشین کوچی را کس اجازه نخواهد داد که به ما صحبت کردن یاد دهد . ما کدام شمشیر و تفنگ نداریم جنگ کردن و کشت وخون تازی هارا به ارث نبرده ایم  زبان و منطق داریم هنوز گفتارنیک ، کردارنیک ، پندارنیک ورد زبان هرفارسی زبان هست .

 

                                                   فرزاد فرنود بیست و پنجم بهمن ماه 1386 خورشیدی                              

——————————————————————————

٭ اصطلاح ازبکانی است که در شمال افغانستان زندگی میکنند وبه معنی

  « به افغان سلام دادی صد تنگه تاوان دادی » است

̲  سپاس زیاد از تلویزیون طلوع به ویژه از تیم کاری برنامه ی زنگ خطر

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 9:55 توسط فرزاد فرنود |


کند ،

 نام نازنین

روی سپیدار بلند

کابلی بچه

Valentine

چرایک روز بیهوده ست

اینجا ... ؟

 

هدیه :

به مژگان عزیز همان بتی که بیش ازخدا می پرستم .

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 9:47 توسط فرزاد فرنود |


سپیداربی سار

 

آری!

دنیاچه تماشایی ست.

پس گوش کن:

شایدهرچیزراباالفبا بیاغازی

پس باشاعر« مرگ برالفبا » بگو!  ۱

 

یادت است؟

شاعرگفته بود:

« دهنت رامی بویند،

مباداگفته باشی دوستت میدارم»  ۲

خنده های نارس ت را

الف تا ی قسم

باورکن:

 

آب را شسته بودم

وقتی برای دیدن « فروغ»  ۳

درش رابازکردم،

وفتیله ی چراغ دست داشته ام را

باد باخودبرد.

 

نازنین!

پس دعوت شاعررا

لبیک بایدگفت:

«چراغ راپیش وحشت باد نگذاریم.»  ۴

 

برای فریاد « روشنی » ۵

سرتعظیم فروآور

که دردتاکستان شمالی

اوراباخودبرد

مگرمیدانی؟

که انگور

          طعمه ی زنبوراست!

 

آری نازنین!

مادربی آنکه بخوابد باید،

برای فرزند دوازدهمی شیربدهد،لالایی بخواند

وبرای شوهرش هم

که درتاشکندبافاحشه ی خوش میگذراند

ناموس شود!!!

 

نازنین!

برای شیربهانام بگذار!

دوعید پیش روست یک نوروز،

آه !

نفرین برسنت...

 

به کدام خدادست خواهی برداشت؟

اهورامزدا،بگوان،یهوه

ویا الله

که پول کفش های برادرم را

وقیمت روسری ترا

همه ساله ازپدرومادرم

به غنیمت میگیرد.

یادت است؟

شاعرگفته بود:

«معشوق همین جاست،بیایید بیایید.»  ۶