انوشه
جفنگیات کسی که هیچ کسی ندارد
من می میرد پس زنده است میروی گم می شوی نه تو از من ، من از تو پراگنده تر می پیچانی خودرا در خود و استوارتر از پیش راه می افتی و از قاب خودرا زیر می اندازی رها می شوی از تمام معیارها و می اندیشی نه اندیشه هایت را خط بزن حالا ازتمام معیار ها پا فراتر بگذار قدم ، قدم نه نشود که خر شوم ... جالب است شاید من آدم نباشم و یا یک موجود دیگری که نامم را آدم گذاشته اند اگر چار پا سه چشم یک گوش وهیچ دهن نمیداشتم شاید یک چیزی دیگری می بودم نه شاید باز هم اگر باهمان داشته ها نامم آدم می بود شاید آدم می بودم و یا اگر خودرا زیاد تر ورق زده خوان اندیشه هایم را گسترده تر ساخته در خود گم شوم و خوب تر خودرا بفهمانم . مثلا ما آتش را همواره ملازم با گرما دیده ایم ، اما هیچ دلیلی وجود ندارد که آتش علت گرماباشد . خوب به همین ترتیب هرچیز را خود ساخته و پرداخته ایم . و خدایی را که خود مان در خود خلق کردیم و خود را بنده ی او قرار داده به اعتکاف نشسته ایم و از طریق ادیان و مذاهب مختلف با معیار های خودساخته چیزی را بنام خدا خلق کرده ایم . یاد حرف نیچه افتادم همان که گاه گاهی بامن ، من را در من خودرا تامن می خواند . آه یادم آمد نیچه در « چنین گفت زردشت » چه راه هایی را پشت سر رفته و خوب خیلی عالی گپی راهم بیان داشته که تمامی خدایان مخلوق انسان اند نه خیلی فلسفی است شاید هم خدایان را خود ساخته ایم و هر چیز را خود محور قرار داده ایم و تمامی کایینات که پیوندی با باور های دینی دارد پرداخته ی ذهن خود ماست و همین من و یا خود انسان که معیار همه امور است . ديموكراسي : ديموكراسي كه در فارسي مردم سالاري را معنا ميدهد در اصل يوناني بوده و از آنجا آغاز گرديده اما ديموكراسي امروزي ناشي از كشور انگليس مي باشد ودر جهان معاصر از آنجا آغاز گرديده است . و قانوني كه از سوي دارندگان اين مكتب سياسي لعنتي به وجود مي آيد در وضع آن اراده ي ملت نقش اساسي داشته و اين نقش چه از طريق ريفراندوم و يا از طريق مجلس موسسان و يا مختلط به دست آمده باشد مي باشد و اين انتخابات لعنتي اي كه درين روزها در كشور مليون ها دالر را به كام خود برده و براي بربادي مردم و رسيدن تشنه گان قدرت به هدف شان جريان دارد نيز يك ميكانيزمي است به خاطر مشروع بخشيدن قدرت سياسي آنها ، و ديموكراسي با اين همه مردم سالاري اش تا هنوز ايراد هاي زيادي از سوي فيلسوفان سياسي دنيا گرفته در حاليكه براي طرفداران آن يك اصل پذيرفته شده اي جهاني محسوب مي شود . اما در اصل يگانه نقدي كه پرده از روي اين همه قابليت ها و مقبوليت هاي ديموكراسي در سطح جهان بر ميدارد همين قبولاندن حاكميتي كه از راي اكثريت بدست مي آيد بالاي اقليت مي باشد و اين اقليت هاي بيچاره مجبورند كه نظريات اكثريت را بپذيرند . اما در افغانستان برعكس آنست و از طريقه هاي مختلف نا مشروع اقليت ها بالاي اكثريت حكومت مي كنند . حقیقت : باز هم منطقي تر فكر كن لوده ! کمی قدم بزن گام بردار و برو شاید هر خیابان را باور های کاذب دینی جا مانده برای انسان ها معیار همیشه عیار شده باشد .آن هم از راه های وحشت آور دینی ، اگر از دیدگاه بشر روی حقیقت و یا خدایی که وجودش را دسته های از مردم در گوشه های از زمین باور کرده و به عبادت نشته اند . فکرکنی هیچ موجودی بنام خدا و یا حقیقت وجود ندارد . ها مگر نمیدانی دیوانه همین کامپیوتری که داری به آن می نویسی یک حقیقت نیست ؟ نه جانم البته این یک واقعیت است که همه ی افراد آنرا تایید می کنند . آن چیزی که دارای شکل حجم ، کتله و وزن باشد به آن می گوییم واقعیت و لی حقیقت دارای هیچ کدام ازین صفات نیست و از دیدگاه بشر یک حقیقت و یا خدای واحد وجود ندارد که همه آنرا قبول کنند . پس به نتیجه میرسیم که حقیقت از دیدگاه بشر وجود ندارد و این بشر است که دسته ، دسته در هر گوشه ای از دنیا خدایی را ساخته اند. جیغ میزنی تا کی روی دیوار زندگی قاب بمانی بگذار از قاعده هاییکه خودساخته ای پا فراتر نهاده و از قانون ها ييکه همه وضعی هستند و کلیشه یی شده و جز آدم کشی و باورکشی چیزی دیگری ندارند کنار بروی. شاید راهی را برای فرار ازین همه بودن ها و زنده مانده ها دریابی بازهم فکرمیکنی و لحظه یی را در خود می نشینی حتا درقانون هم استثنا وجود دارد شاید بعضی از باورهایت جابماند و از چنگ ظالمانی که خون آشام تراز درنده گان جنگل هستند رهایی بیابی چشمت را به آیینه بینداز ها همو که آیینه میگیم ریش هایت را می بینی از ریش که سخت نفرت داشتی این روزها تمام رویت را فراگرفته و ترا کمک میکنند و غصه هایت را قسمت کرده دراز میشود درازتر از ريش لعنتي مارکس ، بروت های نیچه وحتا روزهای بدتر از صادق هدایت راهم میگذرانی . هی دیوانه من که تمام راه را بانیچه و هدایت راه رفتم آنها مردن ، من خود من است نه آنها نشود که اشتباه بگیرد من ترا تامن درخود بمیرد پس زنده هستم . پيامبري و ترویج زبان و فرهنگ : ملت مجموعه ی از افرادی هستند که دارای علایق مشترک تاریخی ، زبانی ، نژادی ، مذهبی امیال و احساسات مشترک می باشند . عامل میکانیکی همبستگی ملت : همان عامل خود بخودی است که بیشتر در گروه های انسانی در مراحل ابتدایی مشاهده شده اگر واضح تر بگویم یعنی همان گرایش به ایجاد گروه های انسان در یک چارچوب به اساس مشابهت های اعضای جماعت و یا جمعیت حاصل شده است که این عامل میکانیکی زبان ، مذهب ، نژاد و قوم می باشد که باعث همبستگی ملت ها شده است اگر یک کمی دورتر برویم البته به همان گذشته های دور قدم بگذاریم می بینیم که از فرد به خانواده به قبایل و به دولت شهر ها و به همین ترتیب تا امپراتوری و ملت رسیده ایم . و فرد تا خانواده و قبایل رسیده و محور قرار دادن خدایان و تشکیل ادیان و مذاهب و قوانین بنام های قوانین الهی که در اصل همه وضعی اند توسط دسته های از مردم به وجود آورده شده تا ازین طریق زبان و فرهنگ یک مردم را به جای دیگری انتقال دهند که یکی ازین دین ها دین اسلام می باشد که امروز بزرگترین پیروان را بعداز مسیحیت در دنیا دارد . واز صحرای خشک و شن زار عربستان که جز ماسه های گرم و شهوت آور چیزی نداشت مردی بنام محمد ظهور کرده و با اقتباس از ادیان گذشته و فلاسفه ی یونان مردم را به دینی که مبتنی به یکتا پرستی که آنهم در ابتدا توسط زردشت ارایه شده بود دعوت کرد و همچنین از نظریه های آرمان شهر و یا مثل « موثول » افلاتون بود .و با لشکر کشی شبیه یک نظام سیاسی و از لحاظ اندیشه به یک مکتب سیاسی تا دین ، به تاخت و تاز پرداخته فرهنگ و زبان عربی « تازی » را تا دروازه های اروپا ترویج داد . تا هنوز هم که همه چیز به طرف جهانی شدن و آشتی شدن میرود اما افسوس که افغانستان هنوز هم استوار است باهمان قوانین فقهی اسلامی که امروز یکی از بحث های کهنه ی دینداری اسلامی میان روشنگران است . همه ی کشورهای اسلامی به شمول پاکستان و ایران با عامل ارگانیکی خودرا میان کشورهای منطقه مطرح ساخته و جای پایی به خود یافته اند اگر چند گپ در پیوندبا عامل ارگانیکی ملت ها بنویسم شاید بد نگفته باشم ، ها یادم آمد عامل ارگانیکی بیشتر در جامعه ی پیشرفته در اثر پیشرفت علم و صنعت بوجود آمده است یعنی تقسیم کار در جامعه نیازمند سازمان بندی اندامی جامعه شده است و خود باعث ایجاد روابط میان گروه های انسانی شده است . پس درینجا بینش عقلانی و ساختارهای تشکیلاتی خود باعث ایجاد همبستگی ملت ها شده است و نه زبان و مذهب و نژاد و قوم مشترک . تا بودن شاید این نوشته ها ادامه داشته باشد . اما فکر نکنید که اینها همه نوشته ی یک نفر دیوانه است . نه البته از کسی است که فکر میکند . كامبخش با حضور ليبرال ها سوي زندان ميرود از زماني كه پرويزكامبخش يكي از دانشجويان ديپارتمنت روزنامه نگاري دانشكده ي زبان و ادبيات دانشگاه بلخ به جرم اينكه گويا مقاله ي را پيرامون زن ستيزي در قرآن برگرفته شده از سايت هاي انترنيتي را ميان دانشجويان نشر كرده از سوي امنيت ملي ولايت بلخ بازداشت ودر يك محكمه ي ابتدايي در بلخ محكوم به اعدام شد . وبسياري از رسانه هاي ديداري ، شنيداري و نوشتاري داخلي وبين المللي اين موضوع را به گوش جهانيان رساندند . تا اينكه پرونده ي پرويز كامبخش به كابل انتقال يافت و چندي پيش دريك محكمه ي پنهاني در مركز كشور به بيست سال حبس محكوم به زندان شد .اما ازسوي هيچ يك از كشورهاي ليبرالي كه آزادي را يك اصل ميدانند واكنشي صورت نگرفت و تساهل كه يك اصول اخلاقي واجتماعي ليبراليستي است بيان ميكند كه كاربرد تساهل در ليبراليستي آماده گي داشتن به عقايدي است كه ما مخالف آن هستيم بپذيريم . به ياد جمله ي فلسفي « ولتر » مي افتم كه مي گويد : « من ازآنچه كه تو ميگويي بيزارم اما تا پاي مرگ از حق تو براي گفتن آن دفاع مي كنم » يعني اينكه مخالف باور كسي باشيم ولي حق گفتن و بيان عقيده آنرا بدهيم كه آنچه عقيده دارد بيان كند . اكثريت كشورهاي بزرگ دنيا كه در افغانستان هم حضور فعال دارند ليبراليستي هستند و ليبرال ها به خاطرملاحظه ي اصل تساهل با هر گونه سانسور مخالف هستند يعني اينكه افراد آزاد هستند و مي توانند انديشه و آراي خودرا بيان كنند . اما امروز كامبخش پشت ميله هاي زندان افتاده و گذشتاندن بيست سال را فكر مي كند و كشور هاي ليبراليستي دنيا به ويژه كشور انگليس هيچ واكنشي را در برابر دولت افغانستان نشان نميدهد وما زير سايه ي اين ديموكراسي لعنتي با تطبيق قانون طالباني جان ميدهيم . قانون گذاران اين را هم فراموش نكنند كه قانون اساسي افغانستان نخست از قانون رومن ژرمنيك و بعدن از اسلام گرفته شده يعني رومن ژرمنيك مثبت اسلام است و در ماده هاي 24، 34 و 22 قانون اساسي افغانستان آمده است كه ‹ آزادي حق طبيعي انسان است › ‹ آزادي بيان حق هر افغان است › و ‹ هرنوع تعصب مردود است › از جمله ماده هاي است كه با اين واكنش جمهوري اسلامي افغانستان در تضاد مي باشد. و هميشه قلم بدستان و روزنامه نگاران درين سرزمين به حيث پروژه هاي سياسي در انتخابات ها استفاده مي شوند تشنه گان قدرت خوب ضعف مردم افغانستان را فهميده اند هر موضوع و بيان انديشه اي را نسبت ميدهند به اسلام تا اينكه به مردم نشان داده باشند كه ما از قوانين اسلام پيروي كرده و از آن عمل ميكنيم . جواني كه از پاكستان به قصد حملات انتحاري وارد افغانستان مي شود تا ده هاتن از مردم بي گناه را از بين برده و نظم عامه را به هم بزند . دستگير و بعد از سوي ريس جمهور كرزي با دادن تحايف نقدي دوباره به كشورش فرستاده مي شود تا اينكه براي آنها نشان داده باشد كه ما با تروريستان كاري نداريم و لي شهر وندان اصلي اين كشور به بهانه هاي مختلف و كار سازي هاي سياسي پشت ميله هاي زندان فرستاده مي شوند . جاي افسوس درين جاست كه درين سرزمين روي آزادي بيان هنوز هم پرده هاي سياه سياسي كشيده شده و كرامت انساني زير پا گذاشته مي شود . در حاليكه ليبرالها هميشه از آزادي بيان و آزادي دين و مذهب و نظاير آن كه ضامن تساهل اند دفاع كرده اند . اما امروز كشورهاي ليبراليستي دهان بسته و خاموشي اختيار كرده اند و آزادي بيان و ديموكراسي در كشوريكه تازه دارد قدم ميگذارد و در حال رشد است رويش خاك انداخته مي شود و همان طوري كه در قرن هاي پانزده و شانزده در اروپا قدرتمندان از طريق كليسا ها به طور مطلقيت بالاي مردم حكمراني مي كردند . امروز افغانستان هم باهمان انديشه ي ديني و مذهبي قرار گرفته و اگر كشورهاي ليبراليستي جلو اين چنين عمل هارا كه تضاد با حقوق بشر و آزادي بيان است نگيرند . شايد روز به روز طالبان هم جان گرفته انديشه هاي شانرا به راحتي دوباره وارد جامعه ي عقب مانده ي افغانستان كرده و به شكل ديگري دوباره قدرت سياسي را بدست بياورند . فرزاد فرنود دخترم ! کفش هایت را برف کوچ پیر به کوه ها داد پاهای برهنه ات را چین بسته کن تا راه های یخ بسته ی سالنگ را تحمل کنی بدو موهایت را رها کن و روسری ات را به دست باد هدیه کن تا باد های صدو بیست روز هرات هرچه دلش خاست بکند ... و مرد هارا در تن ات رها کن بگذار سینه هایت را با دندان هاشان شیار کنند و در بطن ات یکتا کودک مشترک را به یادرگاری بگذارند . دخترم ! روسری ات را آتش بزن و موهایت را قیچی شاید بتوانی فاحشه ترین روسپی دنیا شوی دخترم ! در بیست و چار ساعت پنج بار برقص چرخ بزن و نگذار ! حقوق ات روی منبر ها به حراج گذاشته شود آنان که ترا با زبان پاک قرن هاست لای مقدس ترین کتاب ها شان ورق میزنند « زنانتان کشتزار شما هستند.» و موهایت را با تیز ترین داس ها درو می کنند تا بیست و سه سال در تو حکومت کنند. دخترم ! بگذار همان یکتا کودک مشترک در تو رشد کند بزرگ شود جهاد کند شاید روزي کشور مشترک مان آزاد شود . دخترم ! بامدادی تو وقتی شب فرا می رسد تو آغاز می شوی و مسافران انبوه درتو سفر می کنند حظ می برند از سفر شان از شهوت شان و از آغوش تو که دارد مادر می شود برای کودکی که پدرش هویتی ندارد و فقط یک زنباره ی مسافر .. دخترم ! ادامه داری تو هنوز دربیست و چار ساعت پنج بار مهمان دار بیست و سه نفر مسافر شدی ناله بزن فقط بخند از پس و پیش در تو راه می روند مسافران سفید پوش احمق حتا برای درد ماهوارت هم فکر نمی کنند دخترم ! پر می شوی تو از فرزندان ناخلف مشترک و خالی می شوی تو نه اصلا پیر می شوی تو و روسری ات را از چنگ باد های صدو بیست روز هرات دوباره روی موهای جو گندمی ات با دست های خط خطی ات کش می کنی و کفش هایت را از برفکوه های سالنگ پیدا میکنی پاهایت میان کفش ها گم می شود راه می افتی گام گام دور می شوی سایه می شوی گم می شوی . « پرویز کامبخش پروژه ء سیاسی برای انتخابات ریاست جمهوری و پارلمانی سال آینده در افغانستان » قدرتمندان افغانستان پروژه ی سیاسی پرویزکامبخش روزنامه نگار بلخی را قیمت گذاری می کنند و هر کدام نقشه های سیاسی خودرا کشیده اند و همچنان پروپوزل های شان را به دادگاه های پنهانی حکومت افغانستان پیشکش کرده اند و تا اینکه کامبخش بیشتر از بیست سال هم پشت میله های زندان باقی بماند و این تشنه گان قدرت برنده ی انتخابات ریاست جمهوری و پارلمانی سال آینده در افغانستان شوند چون حالا در افغانستان یکی از راه های رسیدن به قدرت به زندان رفتن ژورنالیست ها است . اگر یاد ما باشد محقق نسب یک وسیله ء خوبی برای رسیدن این تشنه گان قدرت به مجلس نماینده گان شده بود و حالا هم دست زدن به مسایل دینی بهانه ی خوبی برای رسیدن دیگران به قدرت شده است چون جنگسالاران آدم خوار داخلی و تشنه گان قدرت که سال ها در آنسوی آبها مفت خورده خوابیده بودند و همچنان پیش خدمه های هوتل های آمریکایی که با هزاران فساد اخلاقی و انسانی آغشته و خلاف دینداری مسلمانی بودند و هستند حالا خوب ضعف مردم افغانستان را فهمیده اند و فورمول باز کردن در های کاخ ریاست جمهوری و تالار پارلمان را ، بعد از سقوط طالبان برخی از روشنفکرانی که از غربت برگشته بودند . عده ی از آنها نومید دوباره از افغانستان به گوشه و کنار دنیا مهاجر شدند و در افغانستان بودن را به خود خطرناک پنداشتند چون هر روز در افغانستان نویسندگان و روزنامه نگار ان ربوده میشوند ، سربریده می شوند و یاهم از سوی گروه های گوناگون تهدید به مرگ میشوند . شاید صدها شاعر دیگر ازین کشور پیاده برود .......... یکی دوسال پیش اجمل نقشبندی از سوی طالبان سر بریده شد و بعد هم غوث زلمی و چندتن از همراهان اش به جرم ترجمه ی قرآن به زبان فارسی نزدیک به بیست سال محکوم به زندان شد وتا حتا کسانیکه برگ آرا و طراح پشتی آن کتاب بود محکوم به زندان شدند جالب تراز همه اینکه مالک مطبوعه ای که کتاب درآنجا چاپ شده بود آنهم به زندان رفت اگر ارقام خواننده گان آن کتاب را هم می فهمیدند وخواننده گان را هم یافت می کردند شاید آنها هم به زندان افگنده می شدند و حالا پرویز کامبخش یکی از دانشجویان دیپارتمنت روزنامه نگاری دانشکده ی ادبیات دانشگاه بلخ را به جرم کاپی چند برگ از نوشته های سایت افشا را که گویا زن ستیزی در قرآن بوده است نخست در بلخ محکوم به اعدام وبعد درین روزها درکابل توسط یک دادگاه پنهانی حکومتی به بیست سال حبس محکوم به زندان کردند . کامبخش توسط تبلیغان دروغین دانشجویان دانشکده ی شرعیات دانشگاه بلخ برای قدرتمندان این جغرافیا یک پروژه ی سیاسی درست شد اگر در همان سال های گذشته دانشکده های شرعیات از سطح دانشگاه های افغانستان برچیده میشد ویا بعد از سقوط طالبان پیشنهاد ایالات متحده را دولت افغانستان مبنی براینکه دانشکده های شرعیات تبدیل به الاهیات گردد را قبول میکرد اینچنین تهمت های دروغین و کاذب از سر راه روزنامه نگاران و روشنفکران دور زده می شد . در کشور ترکیه که یکی از بزرگترین کشور های اسلامی است فارغین دانشکده های شرعیات را به مساجد جذب می کنند و جز ملاامامی در دیگر بخش ها مداخله کرده نمی توانند وسیستم دولت داری ترکیه بهترین سیستم برای یک کشور اسلامی است . اگر مردمش بخواهند که پیشرفت کنند و به دیموکراسی که یک اصول پذیرفته شده در دنیا است برسند . و در افغانستان هم تا دین از سیاست جدا نشود هزارها نقشبندی دیگر سر بریده خواهند شد و هزاران خانم دخترهای دیگر سنگسار و یا از مجبوری به آتش کشیده خواهند شد ویاهم به هزاران پرویز دیگر با پیراهن های سفید آزادی پشت میله های زندان جان خواهد داد . آهای مردم خوابیده ی قرن بیست و یک در افغانستان دیگر خواب کردن بس، روی خمیازه هاتان آب بریزید اگر اینچنین تا دیر به خواب برویم به صدها ربانی و مجددی و صیاف و گلبدین ودوستم دیگر سربلند کرده خواب های شبانگاهی مان را هم از ما خواهند گرفت و چشم های مان را از سر بیرون خواهند آورد و یا میخ های چند اینجه به سر های مان خواهند کوفت و یا به هزاران گورهای دسته جمعی مانرا خواهند ربود . و حالا درین آمد ، آمد انتخابات های ریاست جمهوری و پارلمانی برای رسیدن شان به قدرت کمپاین ها و وعده های دروغین شان را کوچه به کوچه جار میزنند و ملیون ها آدم را که برای زنده ماندن خود و خانواده صبح تا شام جان میکنند از یک لقمه نان می مانند کمپاین های این کاذبان وعده خلاف را که می بینم یاد فلمی می افتم بنام «ریبی لارتس در فرانسه ، جارچی ها نصف شب با فانوس ها در کوچه ها می رفتند می گفتند فریاد می زدند . مر دم مادرید راحت بخوابید شهر در امن و امان است » حالا درافغانستان هم شعار های دروغین این ها جز اینکه یک لحظه راحتی مانرا از ماگرفته و خودرا به قدرت رساندن است و بس بیایید دیگرنگذاریم که هرکس دلش خواست هرچه بکند و با دروغ گفتن ما را خریده و خودرا به قدرت برسانند . خودما می توانیم با خیلی راحتی بفهمیم که این مسئله جز خاک زدن به چشم مردم چیزی دیگری نیست . که گویا جناب ریس جمهور به مردمش نشان بدهد که دولت اش یک دولت اسلامی است . یک جوان پاکستانی کمربسته به انتحار و کشتن ما می آید و با گرفتن دالر دوباره از سوی ریس جمهور به خانه اش فرستاده می شود و یک جوان کشور خود مان که فقط به جرم کاپی کردن یک مقاله ی که آنقدر هم مهم نیست و خیلی ساده که امروز یکی از بحث های روشنفکری دینی در دنیا است . برای بیست سال پشت میله های زندان میرود . پرچم به دست به شانه هات تصویر آزادی را رتبه می زنم آنکه نام شب را بر زبان دارد و سکوت کرده ست من نیستم ودنبال آزادی انتحار را نماز نبرده ام وبه آفتاب هم تعارف نکرده ام که صبح هر روز را از غرب بلند شود بگذار آفتاب را که از هر سو دلش خواست طلوع کند دیگر شب را حظ نخواهند برد آنان که روز را به سیاهی قاب زدند و زمین را خون پاشیدند مگر نمیدانی ؟ هنوز دهنت تلخی ساقه ای علفی رادارد که درتوریشه داشته است رها کن ! همه ی ابرهای ریخته در خود را که شانه هایم را آبیاری کنند و دلتنگی ات را باخنده ی تلخی در پیاله ی بریز که شب سلامت باشد. من که حرف های « هدایت » را مچاله کرده ام ومی دانم دیگر « زنده به گور بودن » خودکشی نیست بگذار ! همچون دریویزگران کابل پا برهنه ودر « سوگ » نان جاویدانه انتحار مان کنند . های هم پیاله ی پیر ! پیاله ی دیگر پر کن که شراب ریختن کار دست تست ویکی دو سیگارهم روشن کن که شب را برف از سر گرفته است . به داکتر نجیب آگاه هم پیاله ی پیر و دوست زمستانی ام یکسویه نگری زبانی : در پنجمین جشنواره ی ادبیات معاصر افغانستان پس از ارزیابی کنفرانس و صدور قطعنامه ی سال گذشته در جلال آباد تصمیم براین شد که دور پنجم جشنواره ی ادبیات معاصر افغانستان در شهر مزار شریف مرکز ولایت بلخ برگذار شود . و برگذاری این دوری از جشنواره در بلخ دلهارا به امیدهای زیادی پل زده بود همه ارزو داشتند که برگذاری این جشنواره دربلخ متفاوت تر از سالهای گذشته و سهم فعالین فرهنگی بیشتر باشد چون شهر مزار شریف از نگاه امنیتی جای مناسب برای برگذاری چنین چشنواره های فرهنگی می باشد . جشنواره ی ادبیات معاصرافغانستان همه ساله از سوی گویته انیستیتوت که مرکز فرهنگی آلمان است ودارای 142 مرکز در 81 کشور جهان می باشد این نهاد از سال 1965 بدینسو در افغانستان فعالیت دارد که پس از یک وقفه دوازده ساله در سپتمبر 2002 میلادی دوباره به کار خویش آغازیده ست وظایف این بنیاد شامل همکاری های متقابله ی فرهنگی پخش و توسعه ی زبان آلمانی و ارایه ی یک تصویر زنده و همه جانبه از کشور و جامعه ی آلمان می باشد . و انجمن بین المللی قلم ، نهاد جهانی نویسندگان با 144 شاخه در 101 کشور بوده و آماج این انجمن تقویت دوستی و همکاری روشنفکرانه بین نویسندگان جهان برای مبارزه در گستره ی آزادی بیان و نمایندگی از وجدان ادبیات جهانی ست . برگذار می شود در دوسال اول این جشنواره در هرات به همکاری انجمن ادبی هرات برگذار گردیده بود و در سال سوم در شهر کابل و به همین ترتیب سال گذشته به شهر جلال آباد برگذار گردیده و امسال در شهر مزارشریف به مدت سه روز و سه شب جشن گرفته شد. و در پایان این جشنواره تصمیم برآن شد که سال در شهر خوست و یا کندز برگذارگردد. درنیمه ی دوم از روز اول جشنواره خودرا از شبرغان به مزار رساندم حین که می خواستم داخل تالار شوم با ژرف اندیش ترین شاعر ، مترجم و در کل آیینه ترین دوستم و حید وارسته روبرو شدم آه نمیدانستم آفتاب از کدام پهلو بلند شده بود . چند قدم بعدتر خودم را باتمام دوستان فرهنگی که از هر گوشه ی توده توده ریخته بودند دست دادم . گوشه ای از تالار را بانو مژگان ساغر باقد سروگونه و چشم های ساغرین اش گل زده بود مژگان ساغر از جمله شاعرانی است که ازآغاز دنیای وبلاگ به وبلاگ نویسی آغاز کرده بود وآن پنجره های وبلاگ بود که دست دوستی مارا رنگ داد و باهم آشنا شدیم واین جشنواره هم بهانه ی بود که فاصله هارا خط میزد و دوستی مانرا نزدیک تر می ساخت. از دور بانو ساغر را می بینم که همه دل هارا دورخود حلقه کرده و دارد با شاعران عکس یادگاری می گیرد . آهسته میروم و خودرا معرفی می کنم او حرف میزند و حرفش سحرآمیز است و پای دلهارا با گیسوانش رسن می کند وقتی شعر میخواند غرور بنفشه را چشم در چشم می شکند وشعر و دل را بهم می بافد . چشم به چشم راه می روم کسی خبرم داده بود که حضور استاد زریاب ، استاد پرتو نادری ، داکتر صاحب حامد و جالب تر اینکه از نویسنده گان و شاعران مهاجر استاد لطیف ناظمی ، محمد کاظم کاظمی و برخی دیگر حتمی است اما هیچ کس ازین بزرگواران به چشم نمی خورد ازین جاست که زبان زخم خورده و نیمه جان فارسی گویان افغانستان با نام ها و افتخارات گذشته رنگ می گیرد و با داشتیم و کردیم و بودیم ها همچنان کورکورانه راه میرود و اینکه ما تا کجا خواهیم رفت نمی فهمیم چون بزرگان ما که اندکی قدرت سیاسی دارند وآنهم متاسفانه که درد فرهنگ ندارند و خبرنیستند که چه می شود و چه ها درحال شدن است . در تالار یک نوع اختلافات زبانی حاکم است و لحظه به لحظه دارد رنگ می گیرد و تا اینکه در شب های شعر به اوجش میرسد . تابو بافی یا شعرخوانی : در شب های شعر شب های شعرکه باید عاشقانه ترین فضارا نقاشی میکرد و دل هارا کوچه،کوچه چراغ میداد وصمیمت و همدردی میان زبان های مروج در کشور را بیدار میکرد . اما متاسفانه با منازعات زبانی و یک جانبه آغاز می شد و با سردی به پایان می رسید این کاروان بزرگ فرهنگ که آماج اصلی آن نزدیک شدن زبانهای کشور به هم بوده و آنهم در سال یکبار برگذار می شود و جای تاسف براین است که این دوره ی فرهنگی را با گذاشتن سوالیه در نیمه ی راه پیاده رها می کند . با توجه به این ملاحظات اتهام علیه این دوره ی فرهنگ درونی آنقدر موجه به نظر نمی آید مگراینکه ازنزدیک بنگری و چشم هات را که از آنسوی دلت با امید ها و آرزو ها برای داشتن یک فرهنگ والا درمهاجرت می تپد ودرینجا بیایی و حتا در مجالس فرهنگیان و قلم بدستان تابو بافی و یکسویه نگری زبانی و نژادی و حتا مذهبی و دینی راکه از بحث های کهنه در جهان سوم و قرن بیست و یک است بنگری خوب بازهم میدانیم که مدت های مدید است که گفته میشود این عطش شدید برای از بین بردن فرهنگ مان ازبیرون مدیریت می شود . نه فکر کنم همین مقوله خیلی ها کهنه شده چرا روی حقیقت پرده می اندازیم نظام خودمان ایجاب میکند که چنین مداخلات از بیرون به فرهنگ ما وارد شود گنه کار خودمان هستیم نه دیگران ، ماباید به جای اصلاح جهان به اصلاح خودمان بپردازیم . اکنون باید شرایط طبیعی ، اجتماعی و سیاسی زندگی را که سعادت و شقاوت برآنها مبتنی است دگرگون سازیم . ما باید قوانینی را پژوهش کنیم که برچنین تغیراتی حاکم اند وازآنها برای مقاصدمان استفاده کنیم بدین ترتیب از یکنوع یکسویه نگری زبانی خودرا به سوی دیگری بلغزانیم که همانا وحدت و یکپارجه گی ملت مان باشد ما برای برگذاری چشنواره ی ادبیات معاصرافغانستان دورهم حلقه زده ایم نه برای زبان های جداگانه ، ما حق داریم که سعادت و رفاه را برای نسل خودمان بخواهیم چون والاترین و در حقیقت تنها مقصود و آماج مان ترویج زبان و ادبیات معاصر کشورمان افغانستان است نه از یک زبان ویژه ، واین سعادت و رفاه تنها از تاثیرات شرایط خارجی تمدن در ذهن و روح انسان برمی خیزد این ذهن و روح متضمن جزء مقوم دومی است که همان اندازه تغیرپذیراست که محیط ، زیرا چه چیزی تغیرپذیرتر از دل انسان است؟ اگر دل مان خواست و به این بحران نقطه ی پایان را بگذاریم آسان خواهد بود . اما افسوس که درک واقع گرایانه نیست و هر کس تیرخودرا به خواست خود به هدف می بندد وبرخی ها با داشتن امکانات مادی وارد جامعه ی فرهنگی شده و نام شاعر و یا نویسنده را بالای خود گذاشته و به نحوی اهداف سیاسی خودرا برآورده می سازند در حالیکه وفور اشیای مادی نمی تواند به او استعداد گفتن و نوشتن را بدهد وآنها به این تصورند که رفتن از پی ظواهر پرزرق و برق سعادت خودبخود خوشبختی به بار می آورد نه بلکه این یک راه بی برگشت است وکسانیکه چنین امیدهاییرا به دل دارند همانجا سنگ شود و به دلهاشان لاینحل باقی بماند . اینچنین گردهمایی های فرهنگی میگذرد اما جای تاسف براین است که فرهنگ استفاده ازآن را تاهنوز نیاموخته ایم وبه جای اینکه گویندگان این زبان ها به نزدیکی و پیوندزبانی میان همدیگر دست بدهند و فاصله هارا خط بزنند. ولی چیزی مثل افسوس باید گفت که اینها از خشونت و یکسویه نگری جداگانه ی زبانی استفاده کرده جفای بس بزرگی را برای زبان های شان متحمل می شوند . در شب دوم جشنواره منازعه های لفظی نزدیک بود به منازعات فزیکی بین جوانان مبدل شود و فضای همان شب را به هم زدند در کل یک فضای سیاسی همان شب را ادامه و به پایان رساند . اگرقرار باشد هرجشنواره باچنین حالات منفی آغاز و به پایان برسد ضرورنیست که برگذارشود. باور هارا رنگ میدهد تابو و تابو بافی سبزتر و تازه تر می شود . ملت سازی افغانی و پشتون والی سیاسی در جامعه ی فرهنگی راه پیداکرده سیاست زدگی و استفاده از پندارو حتا نقشه های شخصی سیاسی را نمایان می سازد . من به این نوشته چنانکه تصور میکردم نمی خواستم اقدام کنم ازینکه تابو و یکسویه نگری زبانی جشنواره را وارد مرحله ی نوینی از ملیت پرستی ساخته بود . قلم برداشتم و آنچه را که دیده بودم نوشتم . من بارها در بحث ها ونوشته هایم به نابرابری های حقیقی درتاریخ فرهنگی معاصر مشترک مان اشاره کرده ام ودرهم تنیدگی ویژه ی پژوهش های ادبی را برحسب شرایط فرهنگی کشورمان افغانستان توضیح دادم . یک شب باحلقه ی زلف یار: یکی ازین چراغین شب های شعر را که دل هارا به دلها می بافت و عشق و شعر تعارف میکرد بچه های حلقه ی فرهنگی زلف یار میزبان بودند . بزرگ دروازه ی باغ های غزل را به پذیرایی آنچه شاعریکه مهمان بود باز کرده بودند روی دوجفت تخت چوبی قهوه ی رنگ قالین های سرخ مزاری پهن شده بود ویک کبوتر سیاه و سفید درنفس تند چند توده شمع نشسته و تیغه ی پولادی گداخته ی طنین شاعران را محکم محکم برسینه برهنه اش می کوفت او شاید جفت اش را به خاطر این همه زیبایی ها تنها رهاکرده آنجا آمده بود و چند توته کوزه ی شکسته را با دانه های سرخ انار قاب ، قاب پی هم چیده بوند ودانه های انار ازحریر نازک توته های کوزه دلهارا به سوی آنچه که دوست داشتی میبرد و پیوند میزد وبر خنده های ریز و درخشان موج ها می پیچیدی و گم میشد و یکی ، یکی از شاعران مهمان می آمدند شعر میخواندند و دلهارا سراپا گوش اندازه میکردند وپس منظر این همه زیبایی هارا با نغمه های گیتار آراسته بودند گوشه ی از تخت را مسعود حسن زاده پا سرپا انداخته نشسته ودر ژرفنای دل شب تار، تار گیتار می نواخت وشعرهای تازه اشرا با تباشیر شکسته به در و دیوار کوچه مینوشت تا یار جانی اش بخواند روی هم رفته تمام آن شب زیبا و دوست داشتنی بود واین همه زیبایی ها از کارهای هنری و عاشقانه ی شاعر،داستان نویس،طراح ودر کل از دنباله روان نستوه هفت هنر زیبا « امان پویامک » از فعالین خانه ی فرهنگی اشراق بود . یادآن سفرکرده ... ویژه ی استاد واصف باختری در روز سوم جشنواره ی ادبیات معاصرافغانستان ویژه ی استاد واصف باختری بود استاد واصف باختری نام آشنا در عرصه ی فرهنگ افغانستان نه تنها میان فارسی زبانان بل میان تمامی زبانهای رایج درافغانستان از صمیمیت خوبی برخورداراست . او نخستین کسی است که محتوای اخلاقی و فکری بسیاری برادبیات معاصرمان وارد کرده است و لذا او نخستین کسی است که اهمیت معاصردارد . استاد واصف باختری شعر نیمایی و سپید را وارد ادبیات معاصرافغانستان نمود قبل از او فقط کسانی محدود مورد لزوم برای این تحول وجود داشتند . استاد برزین مهر استاد دانشکده ی زبان و ادبیات دری دانشگاه بلخ درپیوندبا ویژه گی های فرهنگی استاد صحبت می کند . او گپ های ناگفته ی در رابطه با زندگی استاد دارد او حافظه ی استاد رامی ستاید. استاد واصف باختری مثنوی معنوی ، دیوان کبیر ، کلیات اشعار بیدل و برخی کتاب های دیگر را بیت ، بیت در حافظه داشته برایم بسیار جالب بود حفظ کردن کتابی به اندازه ی مثنوی آنهم با آن حجمی که دارد. او در ادامه ی گفته هایش می گوید که زبان استاد هرگزمستعد سخن ساده نبود او حتا اگر فاکاهی هم می گفت حرف بس بزرگی را در پشت سرداشت و یکی ازین خاطراتش را قصه میکند . روزی بااستاد نشسته بودم استاد در پیوندبا اطفال صحبت میکرد . درجامعه ی افغانستان معمول است که به اطفال آنچه که توجه شود نمی شود و گاهی هم اگر شود آنقدر سرزنش میگردند که بصورت منفی به آنها تاثیر می گذارد بطور مثال یک طفلی که به سر بام خانه می برآید و معمولا اطفال به نوک بام می آیند ما آنقدر به طفل پس برو ، پس برو که می افتی میگیم وازینکه زیاد اصرار میکنیم که پس برو و طفل هم آنقدر پس میرود که از آنطرف بام می افتد . انطوریکه استاد برزین مهر با زبان زیبایش بیان کرد خدا کند من هم نیمه ی آنرا گفته توانسته باشم . دربرنامه ی ویژه ی استاد باختری پشتون ها و اوزبیک ها هم سهم میگیرند و درمورد شخصیت فرهنگی وانسان دوستانه ی استاد سخن می گویند همان روز آخر جشنواره نیزبااین برنامه ی ویژه همه را عطر دوستی می پاشد و فضا را سبزو دوستانه تر می سازد واین آرمان زندگی در شهود استاد به بلندترین حدقدرتش میرسد . اما او فقط از طریق ژرف اندیشی اخلاقی و ازطریق توسعه ی جهان بینی و بصیرت به پیش فرض ها واستلزاماتش بصیرت روشنی نسبت به خودش کسب کرده است ازینجاست که شاعر بودن وآثاری از انسان دوستی و هومانیزم در شعر ها و شخصیت استاد نسبت به مردمش آشکار می شود . ایکاش اینهمه بزرگی و ژرف اندیشی و انسانگرایی در وجود تمام مان می بود وهمه ی مان مثل استاد دوست داشتنی و صمیمی می بودیم ودر پایان برنامه کتابی نیز عنوانی « یادآن سفرکرده .. » که حاوی مقالات ، خاطره ها وپژوهش هادر پیوند با زندگی و آثار استاد واصف باختری که به کوشش آقای گلنوربهمن به چاپ رسیده بود به حاضرین هدیه شد . عصرانه ی روز دوم مهمان خانه ی مولانا سیرتاریخی و علمی از بلخ : در روز دوم پنجمین جشنواره ی ادبیات معاصر افغانستان که در شهرمزارشریف برگذار شده بود . برای سیر علمی و تاریخی قرار شد بامهمانان یکجا راهی بلخ شویم . جاییکه خاک آن چشم هارا به پنج هزارسال گذشته ی تاریخی پل میزند . با جمعی از دوستان خیابان قونیه را که دلهارا با نوای نی یکجا تا خانه ی مولانا می نوازد راه می رویم و درین امتداد خودم را ورق میزنم وچراغ بدست درخود راه میروم . روشنی آتشکده ی نوبهار ، بلخ را با زبان گفتارنیک ، پندارنیک ، کردارنیک صدامیزند و یکبار دیگر برگ های اوستا روی هرچه جاده است دامن ، دامن می پاشد و من باخودم دست بدست بلندتپه های خاکی بلخ را راه میروم و درین راه رفت های تاریخی درنظرم نیچه سبز می شود کسی که فاصله هارا نقطه گذاشت و هومانیزم و انسانگرایی را با شگرد خود رنگ داد و با آرمان شهر چنین گفت زردشت عدم فاصله میان انسان هارا نقاشی کرد و این نقاشی ازبلخ شکل میگرفت تا آنسوی آبها ، تاریخ بلخ بامی روی خمیازه های شب آب می پاشد و کرامت انسانی را در آثار مولانای بزرگ مشق میکند . ولی افسوس که هنوز خانه ی مولانا همچون سالهای گذشته به حالت مخروبه باقی مانده و افغان هاییکه بادهان پرو سربالا حرف از مولانا و بلخ میزنند تا هنوز اندک توجه ی هم برای نگهداشتن دیوارهای افتاده به زمین خانه ی مولانا نکردند اگر مولانا شناس نداریم و متفکرانی که در پیوندبا مولانا و آثار گرانبها اش بپردازند و کار بکنند پس شاید توان این را داشته باشیم که آن چهار دیوار باقی مانده را حفظ کنیم .نام روستای که خانه ی مولانا در آنجا موقعیت دارد بنام روستای سلطان العلما یادمیشده ولی بعد ها این نام ازمیان برداشته شده و نام خواجه غولک را به آن روستا داده اند که اصلا مفهوم آنرا کسی نمیداند که یعنی چه و خواجه غولک کی است ؟ تا چند سال پیش اگر از یک نفر بلخی می پرسیدی که خانه ی مولانا کجاست کسی نمیفهمید و نشانی اشرا نمیدانست . اما بعد از سال 2007 کم و بیش مردم از آن نشانی چیزی فهمیدند و آن چند خشت بلند ایستاده ی خاکی افتخار بلخ و بلخیان گردید اگر این محل را به استاندرد بین المللی بازسازی کنند و خانه هاییکه دور و بر آن ساختمان را گرفته دور ساخته شوند و ساحه ی ساختمان خانه ی مولانا پوشانیده شود توجه تورست های بین المللی جلب شده و در آمد خوب پولی برای بلخ فراهم می شود که چنین کار را ترک ها به ترکیه کردند شهر قونیه روزانه شاهد هزارها توریست است . خاک های سر و روی خود را بادستمالی پاک میکنم و با صدای موتر های حامل مهمانان متوجه میشوم که دوباره باید مزار برویم به چهار سویم که می نگرم کسی خشنود است ازینکه مولانا از بلخ است و ما چنین بزرگانی داریم و کسی هم ازین همه ویرانه ها و خاکروبه ها آهنگ نومیدی به دل بسته به هرسو جدا می شوند . غروب باز هم میان شب و روز خط فاصله می شود و من چشم هایم را با نگاه پسرکی که با توته نانی به نزدیکی خانه ی مولانا ایستاده است پل می زنم و خودم آرام ، آرام از او دور میشوم . آه شاید روزی آن پسرک مولانایی شود ..... و شب آخر ، کنسرت همایون هنر همای برهنرهمایون هنر بال بگشاید ! شب آخر جشنواره را همایون هنر یکی از اکوردیون نوازان شبکه ی جهانی اکوردیونست ها کنسرت داد . او ضمن اینکه اکوردیون مینوازد آواز هم میخواند . مگراینکه شاید متوجه این نیست که با آواز خواندن اش جفای بس بزرگی را برای پنجه های طلایی اش میکند درحقیقت فقط او میتواند خوب اکوردیون بنوازد و خیلی هم موفق است . درشبی که حلقه ی فرهنگی زلف یار میزبان مهمانان بود ازهمایون هنر دعوت نمودیم تا با نغمه های اکوردیون اش به زیبایی همان شب بیفزاید . اما نمیدانم روی چه مسئله ی دعوت مانرا در همان شب نپذیرفت . وازینکه به تمام نبشته ها و حتا شعر های بچه های زلف یار از همایون هنر و هنرش توصیف شده است . خودرا دور زد . به شهرت رسیدن درافغانستان همیشه با غرور همراه بوده و این شهرت و غرور برای افغان ها یک مولفه شده است در پهلوی هنر اگر وزن هنرمندی را که داشته باشیم شاید خوبتر باشد ازینکه به تنهایی خود کوشش کنیم که شهرت کسب کنیم. برای جناب همایون هنر که از دوستان خیلی صمیمی ام هست . ازین بیشتر چیزی نبشته نمیکنم چون او از غرور سر به فلک برافراخته وبه چارطرفی که او را به این مقام رسانیده نگاه نمی اندازد . صرف همین قدر میگم او اگر همان شب از مجتبا ساهر یکی از دوستان هنرمندم و از بچه های زلف یار که از همایون جان خوبتر میخواند و جالب اینکه خودش دعوت کرده بود که همراش آواز بخواند تقاضا میکرد تا به ستیژ بیاید و با او بخواند . شاید صمیمیت اش بین بچه های زلف یار بیشتر میشد . اما افسوس که او این کار را نکرد و ضمن این کار های نادرست اش خودش را شاگرد احمدظاهر بزرگ میگیرد درحالیکه فروتنی و شکستگی یکی از عادت های همیشگی احمدظاهربود و درضمن او اجتماعی بود . وجوانانی را که تازه به آوازخوانی شروع میکردند خیلی ها تشویق میکرد وهمیشه آنهارا یاری میرساند . که ازآنجمله وحیدصابری و نصرت پارسا کسانی بودندکه ازهمکاری های احمدظاهر دایم بهره برده بودند . ازگل سوری تا زلف یار ؛ در موج ، موج بلورین آب های سالنگ چشم به چشم راه میروم وتبسم آب هارا می دزدم شاید برای چیدن چین های روی آب ازپس شیشه های موتر چشم هایم را پیاده کنم . وبا این چشم های پیاده تا نشانی انجمن قلم راه بروم . وبه جمع حلقه های عطرآگین زلف یار که برای جشنواره ی شعر گل سوری گرد هم آمده اند بپیوندم . جشنواره ی شعر گل سوری در حقیقت نخستین سفره ی شعری بود که شاعران فارسی سرا از سه کشور ایران ، افغانستان و تاجکستان را در کابل دور هم فراخوانده بود وهرکدام با گویش ها و لهجه های خاص خود به یک زبان واحد شعر میخواندند. چه زیباست وقتی گوش هایت را آنهمه زیبایی های دماوند تا بلند ترین قله هاش به خود دامن ، دامن غزل اندازه کند و یا هم یک تکه غزل با همان لهجه ی درشت تاجکی همه تن ات را گوش کند شاید این همه زیبایی ها در بلند ترین باغ کابل با همان هوای شعری که در شب شعر گل سوری ستاره های آسمان کابل را پایین آورده بود . به گوش و دل شاعران همزبان ایرانی و تاجکی نیز راه رفته باشد . در روز اول جشنواره ی شعر گل سوری که به شکل رقابتی میان شاعران افغانستانی برگذار شد و هیئت داوران از میان پنجصد شعر رسیده به جشنواره نزدیک به صد شعر را وارد مرحله ی رقابتی تشخیص دادند که از آن میان سه تن از شاعران افغانستانی از حوزه ی ادبی بلخ مهد علم و عرفان زادگاه مولانای بزرگ توانستند مقام های اول ، دوم و سوم جشنواره ی شعر گل سوری را از آن خود کنند ونه شاعر دیگر نیز به عنوان شاعران برتر جشنواره شناخته شدند . حلقه ی فرهنگی زلف یار که یکی از حلقه های فعال و مطرح در عرصه فرهنگ افغانستان با بیرون دادن چندین مجموعه ی شعر از اعضای این حلقه و همچنان نشریه ادبی ترنم که درماه یک بار از سوی این حلقه به نشر میرسد درین اواخر خود را میان تمامی حوزه های ادبی افغانستان مطرح ساخته است و با اشتراک درین جشنواره نیز نخستین مقام جشنواره ی شعر گل سوری را ابراهیم امینی عاشق ترین شاعر این حلقه به پرپر گرفت و مقام سوم نیز به حکیم علی پور که یکی از غزل سرایان درخشان این حلقه به حساب میآید اهدا شد . وبه همین ترتیب مقام دوم را وهاب مجیر یکی دیگری از شاعران جریان جدی بلخ از آن خود کرد . گذشته ازین همه زیبایی هایی که در محافل دو روز و یک شب که در کابل از سوی بنیاد فرهنگی اندیشه راه اندازی گردیده بود از مهمانان خارجی و داخلی میزبانی خوبی صورت گرفت اما سفر پنجشیر که یکی از آرزو هابم بود به این همه زیبایی ها اضافه شد.با بچه های زلف یار که تازه چهار ماه می شود یکجا هستم و درین حلقه باهم یکجا عاشقانه کار می کنیم . همان شب نخست را در انجمن قلم مهمان چشم های استاد بزرگ ژکفر حسینی همان انسانی که طلوع را با دستان بلند الهام آور شعری اش برای صبحگاهان هدیه میدهد با یک سفره غزل نان و دوبیتی دور هم جمع شدیم . اما جای تاسف بر این است که در افغانستان همان طوری برای یک سیاست مدار و کارهای سیاسی اش چه برنامهء طرح ریزی شده و برای عملی کردن سیاست درافغانستان البته همان شیوه ی که درین جا رایج است برای کار کردن فرهنگ کاری وجود ندارد . در کار های فرهنگی نیز همچنین کار های تازه راه باز کرده و روز به روز دارد رنگ می گیرد. افغانستان کشوریست نامتوازن ، به طور مثال میشود این جا برای درک موضوع تعمیم بخشید مثلا پدرما تیلفن نداشت حتا میشه گفت به خانه ی یک افغانستانی تیلفن اندلکی وجود نداشت که یک باره دریک خانه از پدر و مادر تا فرزندانش دارای تیلفن های همراه شدند ولی افسوس که از فرهنگ آن خبری نیست و چگونه استفاده کردن از آن را کس درست نمی فهمد درین کشور تمدن زود راه باز میکند شهر نشینی و تقلید از شهر نشینان در خرابه ها و روستا ها که همان زیبایی بومی اش را می کاهد و در کل از دست میدهد . درین روز ها به شدت ادامه دارد . حاشیه روی زیادی کردم . چون لازم دیدم که چنین بکنم . با حاشیه روی ها عادت باید کرد . چون در پیوند با کار های نادرستی که در یک جامعه ی فرهنگی نباید صورت بگیرد اما متاسفانه از همه کار های دیگر فرهنگی که متفاوت تر از دیگران باشد . باند و باند بازی های فرهنگی در جشنواره های فرهنگی ، هم مثل بازی های المپیک به اوج خود رسیده در مزار شریف که یکی از حوزه های ادبی مطرح در میان دیگر حوزه ها است بحران فرهنگی و باند و باند بازی به حدی به اوج خود رسیده که اگر امکانات مالی به دست رس شان گذاشته شود شاید به شاعران و نویسندگان جنگسالار شهرت دیگری را در افغانستان کسب کنند . چهار جوانی که برای فعالیت و تبادل نظر دورهم جمع می شوند تا افکار و اندیشه هاشان در میان گذاشته شده حد اقل خدمتی در جامعه فرهنگی افغانستان بکنند . آن هم توسط برخی از اشخاص که در بلخ برای برباد دادن نسل جوان و تفرقه اندازی و جدا ساختن جریان جدی و جریان جوان و مثل اینها کار های منفی و نباید را راه اندازی و توسط چند جوان که برای استفاده آموختانده شده عملی می کنند . ولی باز هم در سفر های فرهنگی شان دروازه ی انجمن قلم افغانستان و میزبانی ژکفر تا آمدن شان گونه های گنه کاران این آدمک های پس پرده را با راد های این طرف و آن طرف شان سرخ کرده تا به سیاهی روی شان می رساند . اگر بنام وجدان چیزی داشته باشیم شاید این در را خود به روی خود مان دیگر ببندیم حاجت به پاهای گنه کار ما نیست که مار ا تا آن سوی در هابکشاند . همان کوته نشینی و غزل بافی مان از یک نشانی به همه جا خواهد رسید . در حالیکه بیکار ننشسته شاگرد هم تربیه می کنیم تا برای جدا ساختن دیگران هر شام باغچه های روضه را گوش به گوش وظیفات صدا بزنند . فرزاد فرنود _ دهم شهریور 1387 خورشیدی بلخ دریکی از روز های روشن تابستانی که تن تنهایی ام نیاز به پیرهنی داشت و آفتاب ،دلم را قطره ، قطره آب می کرد ،هر قدر راه می رفتم تن لعنتی ام سایه نمی داد، که لحظه یی را دم بگیرم،چشم های ساغرین کسی به باغ قصه های دلم پا ماند و شاخه ، شاخه مرا شکست و غنچه های دست نخورده ای دلم را باز کرد . انگار دلم داشت باری دیگر نازدانه می شد و صفحه ، صفحه ورق می خورد ،و به خود پیرهن اندازه می کرد . آری آن پاهای پازیب بند، پاهای بلورین انوشه بود که با نغمه های نقره یی اش در چشم هایم عشق را نقاشی می کرد و به آرمان شهری که در ذهن داشتم مرا می رساند . انوشه شاید آرمان شهری از فلسفه ی شعر هایم باشد که ناخود آگاه درمن سبز شده و دارد روز به روز گل می کند و عاشقانه می سرایم و این سروده های سبز پس کوچه های دلم ،هر آنچه که به این نام در من ریشه می دواند و شاخه و برگ می کند میوه های ممنوعه ایست از باغ های دل دوستم " انوشه " که در آنسوی آب ها زندگی می کند . شاید دل من را هم در بکس مکتبی اش پنسل پاکی برای کتابچه های چتل نویس اش برده باشد . و این یکی دو شعر تکه یی سبز همراه با یک دوبیتی در رفتن ، رفتن پنجشیر در جشنواره ی شعر گل سوری که در من هوا کرد و همسفر شد نیز از هدیه هایی ست که به زلف های عطر آگین انوشه بو گرفته و دریایی شده تقديم ميدارم ... فرزاد فرنود ۱ انوشه ! بال هایت را بسته کن اینجا کوه قاف نیست . 2 انوشه ! وقتی نوشیدمت آن نزدیکی " گالیله " پی سرگردان می گشت . 3 انوشه گفتی : امشب در خوابت می آیم . دیوانه ! آنقدر خوشحالم که خوابم نمی برد . هديه : به كسي كه شعرهايم را ليلا شد و رفت به دوست دلم آرزو عزيزي " انوشه " در پيوند با نزدهمين سالگرد تولدش به لب هايت انوشه گل بكارم گلي زيبا تر از الكل بكارم بگردم كوچه هاي چشم هايت و دور خانه اش را دل بكارم ترك ها كرده گلداني انوشه تو از مرگش نميداني انوشه بيا امشب تنش را شست شو كن تو باراني تو باراني انوشه لبت يك خوشه انگور اس انوشه سر بازار ده چور اس انوشه ولي تا نوبتم شد خانه رفتي لبم شايد كه زنبور اس انوشه آن شب ، که شوق راه رفتنت روی دیوارخانه سایه انداخت . هرچند ، دانمارک دور بود ٭ اما دلم آنجا پرنونِ زیرپاهات بود درمن راه می رفتی پرنده ی نوپای من « رسوگک کاکا ازچشم های توتامن یک دوبیتی راه مانده ست . صدابزن ، برای دست هات چوری رنگارنگ آورده ام وبرای پاهات پازیب های نقره یی . ———————————— ٭ سوژا برادر زاده ی نازدانه ام ، فروغ من که درکشور دانمارک زندگی میکند . GIN هیچ می دانی ..؟ وقتی دست های گره زده از سینه ها باز می شوند و به رکوع می روند. وپاهای تپاک زده از بانگ ناقوس کلیسا به هم میرسند . شاید ، مدیحه سرایان خدایانی باشند که خدارا در مزمن جایی به مدحه سرایی نشسته اند . ومن باجام های GIN دراقیانوس لب هات عطرمی گیرم شاید ، زیباترین عبادت « زیبا ترین دریایی ست که در آن نرانده ایم » ٭ ¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯ ٭ ناظم حکمت : شاعر معروف ترکی هدیه : به آفتاب بلند شعر سپید کشورم آرش آذیش اَبرانسان دست هایت را بفرست بی آنکه درمن یک شب خواب راه برود در چشمان تو باز شوم وپا از هوای سنگین ژکاره گان پیر - بیرون آرم . آهای ! اَبرانسانِ سپید سوار شیهه ی اسپ سپیدت با انبوه بزرگ آزادی درمن راه می رود و چراغان می شوم سرشار از طلیعه ی چراغ - های سبز اشراق دست هایت را بفرست . خودم را بنویسم سپید سپید سپید . یادداشت : شعرهای آرش آذیش این عاشق ترین شاعر را وقتی می خوانم همچو عصاره های مویزهای خشک خانگی یک نواخت نیروی سپید پوش عشق را در رگ رگم بیدار میکند . انگار فکر میکنم که لحظه هارا با این بزرگوار با غزل ترین شعر هایش یکجا گذشتانده ام ، شعر خوانده ام ، قصه گفته ام ، شراب نوشیده ام . وبه قول « یدلله رویایی » او از آدم های است که فکر کردن به آنها ، دیدن آنهاست واین شعر بالا هم هدیه ایست برای دست های الهام آور شاعر بوطیقای خاک آرش آذیش این سپید گوی بزرگ . فرزاد فرنود داستان کوتاه تروریست عاشق واسکت قهوه یی با بخیه های گلابی رنگش هر لحظه تصمیمش را دربرابرهدفی که پیش روداشت تازه می کرد، پهلو میگشتاند و دست به پشتش میبرد ازجا برخاسته سرش را بین دودستش می فشرد، دلش هوای چیغ زدن داشت، دوباره خوابید کرم های گلابی رنگ دربدنش می لولیدند و روی زمین می افتیدند. زنی با بسته ی گلابی رنگ ازنظرش رد می شود، طفلکی ازپس توته نانی راه میرود وچندین بارمی افتد، باز رومیگرداند مورچه ها زیر پست بدنش راه میروند، چشم باز میکند همه در اوج خواب فرورفته و صداهای عجیب وغریبی به گوش هایش میرسند، بادستمال گلابی رنگی چشم هایش را بسته میکند، تازه احساس میکند که خوابش برده، صدای انفجار درعمق گوش هایش میرسد و جا میماند: پسرک جوانی سوار دوچرخه درامتداد راه دانشگاه دچار ورود موتر حامل ریس جمهور به دانشگاه شده و با انفجاربزرگی برخورد کرده و با ده هاتن دیگرجان باخته است با این خواب ترس آور دوباره خواب از چشم هایش پا میکند، وحشت زده از تخت خواب روی زمین پرت میشود در حالیکه دست و پایش به لرزه می افتند، به زور خودرا به دیواراتاقش نزدیک میکند و دست به روشنگرمیبرد و چراغ را روشن میکند به آیینه نگاه میکند که تمام رویش با خون گلابی رنگ خونی شده ... صبح هنگام صبحانه، صدای دایره از راهرو خانه ی شان به گوشش می پیچد، می بیند که گروهی از زنان پطنوس ها به دست های شان با بکس که با گل های مصنوعی گلابی رنگ آراسته شده به سر دختر جوانی گذاشته اند و رقصیده به او نزدیک می شوند . مادرش با کاسه ی اسفند به آنها نزدیک می شود. دخترکی صدا می زند: ــ لالا بیا عیدی آوردن. جوان با ریش های تازه رسیده و چشم هایی که سرازنو به سرمه عادت کرده وارد اتاقش می شود بی آنکه به صدای خواهرش پاسخ داده باشد روی اتاق به نیمه ی میخ فولادی رنگ واسکت قهوه یی آویزان کرده اش را می خواهد بگیرد که از تاق بالایی اتاقش عکسی روی زمین می افتد، دخترکی با موهای خرمایی رنگ چادر گلابی رنگ لای چوتی هایش محکم بسته شده و دارد خنده میکند، جوان ناخاسته عکس را به بیرون از اتاق به جانب کوچه می اندازد، بی آنکه بداند که عکس لای توده ی از برگ های چنار گم شده و لگد مال رهروان کوچه می شود ... واسکت به دستش میخواهد به خانه ی دوستش برود که با گروهی از مردم روبرو می شود تابوتی با پارچه های گلابی رنگ پوشانیده شده به روی شانه هاشان راهی قبرستان می شوند . دوکوچه بعد تربا صدای برخاسته از بلندگویی وادار می شود که نماز عصر حتمن دوستش را که تازه از پاکستان برگشته ست ببیند با این صدا او دمی به پاکستان و به یاد آموزش هایش می افتد .. طنین وعظ های مولوی مدرسه هنوز در گوش هایش می پیچد و صدا میدهد: نیروهای اشغالگر ، انفجار انتحار ، حورعین بهشتی ، عیش و نوش و... و... و ... تصمیمی که روزها رویش فکر کرده بود بسته میشود و سرخی شرری برخاسته از عشق که در دل دلش ریشه دوانده بود درین قسمت از زندگی اش راه عوض میکند و جوان گرم کارهای اعتقادی و سیاسی اش میشود اما سهم عشق « مونا » تا لحظه ای به جا آوردن تصمیمش همچنان در ته دلش باقی خواهد ماند و خار های زشت اعتقادی مذهبی دیگر سهم زیادی را ازآن خود کرده تا باعث دور کردن جفت های دیگرهم شود او دیگر طاقت دیدن این همه جفت های به هم رسیده را ندارد. خسته و رنگ پریده در اتاقش را باز کرده روی تخت خوابش لحظه ی را دم میگرد اما برای عوض تصمیم اش دیگر کاری کرده نمی تواند آخرین خواب های شبانگاهی دارند راهی چشم های پریشان و نا آرامش می شوند. صدای طفلکی که دامن مردی را کش گرفته و گریه کرده اورا ناآرام میکند از خواب بیدار میشود و دوباره به خواب میرود و خاک و خون شیون های خانمی که نام پسری را فریاد میزند به گوشش میرسد هذیان میگوید چیزی راه گلویش را میگیرد میبیند که بدنش را باکاردی توته توته کرده اند و به هر طرف راه میرود مردی با دستار سپیدی که به سرش پیچانده به روی او میخندد قسمت های از بدن او را یکجا میکنند، با بسته یی میبندند و روی شانه هاش سرگردان به هرطرف که راه میرود هیولای دم راه اش را محکم می گیرد. زنی ناله کنان سوی مردی که جسد قسمت شده ی جوان روی شان هاش مانده شده می آید که سهم پسرک مرا بده کسی هم از برای مادر اش و کسی به خاطر پدر و برادرش ... یکدم با صدای بلندی نی نی نی گفته از خواب می پرد که خواهرش بالای سرش ایستاده او شک بر شده چیزی نمی گوید میرود. روی جایش لحظه ای را می نیشیند و دود به دود سیگار دود میکند تا اینکه ته سیگار پر می شود . دوباره آخرین خواب های صبحگاهی زندگی اش در چشم های ناآرامش راه می یابد که زنگ تیلفون همراش که بالای سرش گذاشته شده از چشمانش خواب میدزدد، تیلفون را که بدست میگیرد پیام « مونا » دلداده یی سال اول دوره ی دانشگاهی اش است . ساعت هشت به نزدیکی جاده مسعود منتظرم باش من همراه با پدرم از تهران می آییم . پیام یک سره تمام زندگی اش را تغییر داد، کاغذی که دیروز دوستش از پاکستان در لای قرآنی برایش آورده بود بیرون کرد. ساعت هشت و پانزده دقیقه موتر حامل ریس جمهور باهیئت خارجی اش از مسیر فرودگاه سوی ریاست جمهوری میرود. جوان باعجله واسکت قهوه یی اش را به تن کرد و دورکعت نماز نفل را ادا کرده بیرون شد . مونا با دسته گلی گلابی رنگ همراه با پدرش تازه داشت که از ترمینال فرودگاه بیرون می شد . جوان که با موهای برخاسته و چشم های اشک آلود راهی نشانی بود که انتخابش را با فکر آرام و دقت نخاسته بود که بکند روبرویش خواهر کوچکش آمد و دسته گلی گلابی رنگی را براش هدیه کرد وگفت: ــ لا لا میفهمم که این همان گلی ست که روزی مونا برایت هدیه کرده بود پیش از این که پژمرده شوند باید به دست او برسد، امروز روزیست که او باید بیاید اما دختری را که مادر برات انتخاب کرده می فهمم که خوشش نداری . جوان با دست های لرزان گل را هم بدست گرفت و با شانه های که بسته های مرگ را حمل میکرد راهی شد لحظه ای نگذشته بود که مسیر فرودگاه را وحشت و فریاد ها فرا گرفت و توده های از مردم با دود وخون به هرطرف می دویدند... **** ...و مونا همچنان بالبخندی سوی جوانی که به نزدیکی جاده ی مسعود منتظر بود نزدیک میشد . پایان لیلا نوروز ست! پنجره های کتاب خانه را باز کرده بودم نسیمی که انگار بوی لیلا را می آورد گونه هام را باطعم خوش قلیان نوازش میداد. چای سیاه تلخ هم دمش را گرفته بود اوستا را از قفسه ی کتابخانه ام بیرون آوردم تازه داشتم چند خطی از اوستای بزرگ را بخوانم که تک تک دروازه شد . آری داکتر صاحب آگاه بایک دامن شعر درپس دروازه مرا منتظر بود هردو یکجا باهم به نشانی پویامک روانه شدیم ازآنجا پاییز را که هوای رنگ سبز بهارشدن را گرفته بود ملاقات کردیم تا فردا پا روی مراتع سبزوار جوزجانان بزنیم و شعر بخوانیم قصه کنیم گشت بزنیم سبزه های سبزبهار را .. دوستم پویامک به نمایندگی اشراق روز اول نوروز را به مزار شریف رفت و با بچه های زلف یار پیوست آنروز خیابان های مزار را گل سرخ عطرمیداد، جنون و عشق تب دار گلنار استاد رهنورد زریاب را از جاذبه ی رقص اش بیتاب کرده به کوچه های مزارآورده بود . حسین محمدی را باز هوای انجیرهای سرخ مزار گرفته بود اما افسوس که این همه سرخی انجیر های سرخ مزار را از نزدیک ندیدم صدای خنده های بلند و سچه ی شاعرانگی وحید وارسته در همان روز هیچ از گوشم دور نشد و مرا هرلحظه دست دوستی میداد. داکتر صاحب حامد آن تک شاعر کوچه های الهام شعرم که دود اعتیاد من را در فضای شعر و غزل بال میدهد و پر پرواز میبندد . ایکاش همان روز پندک های ساختگی شعرم را در برابر چشمانش زمزمه میکردم تا از زبان چراغ روشنی می گرفتم .... مزار درهمین روز ها رنگ و بوی شاعرانگی گرفته ست چهره های فرهنگی را هرچند ماه بعد به بهانه هایی دور هم فرامیخواند بزم های شعر و موسیقی برپا می کند جاده ها و خیابان های مزار همه بنام های زردشت ، مولانا ، فردوسی ، ناصر خسرو ، کاوه ی اهنگر ووو نام گذاری شده وقتی که خیابان هارا قدم برمیداری انگار صفحات چند صدساله ی تاریخ را ورق میزنی .... چهارراهی های بزرگ و مدرن شهر را زیباتر ساخته بازسازی به سرعت ادامه دارد سرک ها همه قیر ریخته شده و مارکیت های بزرگی بنا گردیده وقتی دوستم پویامک با این همه قصه ها ازمزار رسید و هرلحظه های مزار را یاد میکرد جز چیزی برای افسوس گفتن نداشتم دیگر همه چیز گذشته بود موسیقی و کنسرت هارا هم با این همه زیبایی ها نوش جان کرده بودند امیر جان صبوری آن آفتاب بلند زبان کوچه ی موسیقی افغانستان کوچه های سمرقند و بخارا را برای عطر گرفتن خیابان های گل سرخ به مزار امده بوده اما درین سفر با سیب رسیده ی سبک اش تواب آرش همان عمر دوباره ی هنر و موسیقای هرات باستان.... « و قتیکه تو رسیده باشی آدم چرا ندیده باشد .. » اما در آفتاب خانه ی اشراق چه میگذشت که باکاروانی از چند شاعر سرگردان با تکه فرشی و کهنه دیگی یک پر پرواز گدی پران و سر سوزن امیدی برای شادماندن و شادزیستن در سبزوارترین فصل خدا همه در مشت گرفته ی هذیان های روزگار با یک تنگ فلسفه شراب و چند برگ شعر سپید در کنار آسیاب آبی جفت های گندم را با دیده های شاعرانه شان می کوفتند شاید دردی بود برای گرسنگی آدما .... داکتر صاحب اگاه بازبان عاشقانه اش شعر بلند « کتیبه » ی مهدی اخوان ثالث را با همان زیبایی تمامش به گوش های بهار زده مان زمزمه میکرد و گاهی دوستم پاییز با غزلی از کتاب « فرشته ها خودکشی کردند» هوای مانرا پست مدرنی تر می ساخت و من با آییژ در گوشه قیلون می گرفتیم و یادی از آرون عزیز آن دور افتاده نزدیک به دل مانرا میکردیم فانوس از دور تر لحظات خوش بهاری مانرا در در قاب خاطرات اشراق عکس میگرفت . بولانی های تند تنوری را که آییژ با دست پخت مادرجان اش به بزم مان اضافه کرده بود باطعم سبزو پرطراوت صلات روسی که داکتر صاحب اگاه درست کرده بود نوش جان کردیم آهسته ، آهسته روز اول نوروز ورق خورد و ماهم به موتریکه مارا حمل میکرد به هرنشانی ازهم جدا شدیم و شب را با چراغ نوروزی و نغمه های بیدار بقه های بهاری صبح کردیم ..... فرزاد فرنود آفتاب خانه ی اشراق شبرغان
تنم را در تنش پیچید ساغر
سپیده خنده کرد و تا به فردا
نشان بوسه ها را چید ساغر
اشاره :
یکی از شب های تابستان با دوست خیلی دوست داشتنی ام و شاعر زبان ها حامد خاوری
به خانه شان در دهدادی به قول خودم مهمان بودم باهم زیاد شعر خواندیم قصه کردیم
و واقعا یکی از شب های دوست داشتنی بود که کار کردیم و چند دوبیتی آمد نوشتم
واین یکی از آن دوبیتی هاست که هدیه می کنم به دستان عاشقانه ی بهترین دوستم که تنهایی شب های مزار را با من قسمت می کند به سوری عزیز خوش دارد که ساغر صدا بزنمش
_ فرنود


