تبليغاتX
انوشه


انوشه

من می اندیشم من هستم

سکه ی طلا بود

 

صبوری را اولها با آهنگ « ای دل ای دل » اش گوش میکردم واین آهنگ روزها و شب هارا روی زبانم جا مانده و گل کرده بود . پسانترها بیت های زیادی ازین بزرگوار در من راه یافت و آشنا شد تازه طالب ها سقوط کرده بودند که صبوری گاه گاهی به شبرغان می آمد وهر مشکلی که میداشتم کنار گذاشته و خودرا میان آواز زیبایش لحظه ای آرام میگرفتم و تا اینکه البوم « زندگی همین است » به بازار آمد واین البوم بی شک که یکی از پرسرو صداترین کارهای امیرجان صبوری محسوب می شود وهمچنان این مجموعه آهنگ های است برای همه کس و هیچ کس واین البوم همه از گذشته ها می گوید گذشته های نه چندان دور ولی خیلی هم پر خاطره گذشته های هر افغانستانی، وتمام آهنگ ضبط شده ی این سی دی آهنگ های است که با یادها و خاطره های هرافغانستانی گره خورده و هم صداست و درد گذشته هارا روی زبانش با صدای نازنینش بیت کرده

 و دنیایی از خاطرات را پیش چشمان شنوند زنده میسازد . صدای گرم و مهربان صبوری که هزاران سحر گم گشته و بسته را درخود گره زده که تمامی گوش هارا آشناست و دلهارا بلد ، صدایی که همچون شراب های سرخ خانگی گونه های زردم را خون دوانده و هزاران خوشه از اشکم را لای دستانم جا مانده است . او هم صدای برگ و باران است و یک پیوند ناگسستنی میان آنها وجود دارد گاهی صدایش لای زوزه های باد می پیچد و خودرا با مچاله ی برگ ها گریه میکند و گاهی هم روی رنگ سیب رنگ میگیرد و از گونه های چهارده سالگی حرف میزند گونه هایی که به مانند کاغذ درگرفته ای شعله ور در خود مچاله میگردد و می سوزد .

ودر سرخی اش دلها قات قات میشود و هرچه پرنده است ازروی شانه ها کوچ میکنند و به دنباله ی گذشته شان برمیگردند و به یاد کوچه های خاکی و سماوات هاییکه گرد سفره اش نان قدیمی تعارف میکرد نانی که بوی گندم داشت .اواز نقل و صندلی و قصه های دیو پری میگوید ، او از سفر برناگشته ای محبت میگوید البته محبتی که وجود داشت و با ما زندگی میکرد اما حالا گذشته ها خاطره ندارند و چندان حالی که زیبایش بگوییم نداریم تا اینکه بگذرد و برایش چیزی را مثل افسوس بگوییم و گذشته شود زیبا شود و ماندگارشود. او گاهی واژه هارا برهنه روی آب رها میکند تا اینکه روح آب را بیابد . واژه هایی که صبوری در آهنگ هایش استفاده می کند همه برخاسته از زبان مردم است و بوی کوچه و بازار دارد خیلی صمیمی و ساده است . بومی گرایی ودیداری ساختن هویت بومی درتمام کارهای صبوری و به ویژه درین دوالبوم اخیرش وجود دارد و فضای بومی بودن را می توان در زبان ، تصاویر و محتوای اشعار و آهنگ هایش پیداکرد

سکه ی طلا _ درین چند روز از تمام روزنه های دیداری افغانستان صدایی بلند میشود که از سکه ی طلا میگوید، آری ! آن صدای که درد میکند و از عاشق نما بودن نگارش میگوید صدای پرترانه ی امیرجان صبوری است صدایی که گوش هارا ترانه می پوشاند و از بی وفایی لیلا ها حرف میزند . و ساده بودن یک دهاتی دختر را عروس این شعر دوست داشتنی کرده و لای تارهای دوتارش بصورت کورس صدا زده . ویک جمعی از دوستانش را دور خود حلقه داده و برای حرف هایش بلی میگویند و افسوس مکنند .

شاید آن ساده ی خدا عروس هر شنونده باشد که مطلب آشنا بودن و بی وفایی اش  را دور دامن خود گل زده و خورشید برهنه ی سحرگاهش را همبستر آسمانی دریا ها کرده

وهربار که بوی این آهنگ به مشامم میرسد و تا دور گوش هایم حلقه میزند انگار فکر میکنم که آن وادی سبز آرزو ، اینجاست . درهمین نزدیکی ها ، لای همین ترانه و فقط ازمن و دلم گفته ، اما افسوس که این امید بی حاصل هماره به اندوه ام  می افزاید . ومن را درمن اتن میکند . ولی چشم من دیگر پشت آن ساده ی خدا بسته شده و کلید حرف هایم به نوک چادر اوست .  دریچه ی حرف هایم را اینجا بسته میکنم

و آرزو دارم همیشه دست های صبوری عزیز پر از نغمه و زبانش پراز ترانه باشد .

                                                                        فرزاد فرنود

 

سکه ی طلا

 

گلی در چشم من خواب سحر شد

غزل شد ، قصه شد ، ذوق هنر شد

 

مگرافسوس ای دنیا که آخر

اسیر جلوه ی زر شد نذر شد

 

خیلی بی وفا بود ، بلی

سکه ی طلا بود ، بلی

مطلب آشنا بود ، بلی

ساده ی خدا بود ، بلی

آشنای ما بود ، آشنای ما بود ، آشنای ما بود

آشنای ما بود ، آشنای ما بود ، آشنای ما بود

 

نگاری با دل من آشنا شد

گهی عاشق گهی عاشق نما شد

گهی درمان و گه درد دوباره

گهی آتش گهی آب بقا شد

 

خیلی بی وفا بود ، بلی

سکه ی طلا بود ، بلی

مطلب آشنا بود ، بلی

ساده ی خدا بود ، بلی

آشنای ما بود ، آشنای ما بود ، آشنای ما بود

آشنای ما بود ، آشنای ما بود ، آشنای ما بود

 

مهی ویرانه ی مارا بلد شد

رهی کاشانه ی مارا بلد شد

به کنج خانه پنهانش نمودند

جدایی خانه ی مارا بلد شد

 

 

خیلی بی وفا بود ، بلی

سکه ی طلا بود ، بلی

مطلب آشنا بود ، بلی

ساده ی خدا بود ، بلی

آشنای ما بود ، آشنای ما بود ، آشنای ما بود

آشنای ما بود ، آشنای ما بود ، آشنای ما بود

 

نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 10:47 توسط فرزاد فرنود | |

دانشگاه وجنبش دانشجویی

وقتی که گره بحث را درپیوندبا دانشگاه و جنبش دانشجویی بازمی کنیم نخست باید چند نکته را در مورد دانشگاه یادآور شویم که کدام جایی را ما دانشگاه گفته می توانیم ، آیا همین دانشگاه که در افغانستان یکباردیگر مسایل زبانی را تازه تر کرد و از آن هزار ها آرزو و اهداف سیاسی برآورده شد و یا اینکه دانشگاه جایی است برای تغییر و تحول و گسترش اندیشه های نو وتازه تا اینکه سطح فکری یک جامعه را بلند ببرد.پس دانشگاه جایی است که آدمی درآن جهان شمول شود . ودانشجو هم کسی است که باید جهان شمول شود وازنگاهی کلی برخوردار گردد. نمی توان در دنیایی که امروزه ما داریم زندگی می کنیم یعنی در یک دهکده ی که همه چیز دارند به هم نزدیک می شوند با ذهنی حاشیه ای اندیشه کرد . اما جنبش های دانشجویی که ما در سطح کشور داشتیم همواره جنبش هایی بودند حاشیه یی ، چرا که همان فضایی را که داشتند می اندیشیدند یک فضای بسته و کاملن تعارفی بوده و ازهمین جاست که شکست می خورند آنها از تحولات دنیا و تجربه های جهانی دور مانده درک نمی کنند و همچنان مهم ترین خاصیت و ویژه گی که یک دانشجو باید داشته باشد همانا جهان شمولیت بودن آن است ولی دانشجو درافغانستان همان قدر که به درس خواندن بلا تکلیف است ، در حرکت دانشجویی نیز، و دانشجویانی که به دانشگاه می روند فقط به مساله ی گرفتن مدرکی می اندیشند واگر بخواهند وارد جنبش دانشجویی بشوند نیز نمی دانند که اهداف شان کدام است ، بخاطری که اندیشه ی دانشجویی ندارند و این اندیشه باید اندیشه ی فلسفی باشد . نه اینکه فلسفه بخوانند، بل ماهیت اندیشه اش باید فلسفی باشد . و ازینکه جنبش دانشجویی را از خرده جنبش های دیگر جداکرده و در کنار جنبش های اجتماعی قرار میدهند . پس به این ترتیب باید جنبش دانشجویی از دیگر خرده جنبش ها متمایز باشد پس این جنبش از ماهیت های برخوردار است .

برحسب عادت وقتیکه از جنبش دانشجویی سخن می گوییم حتمی است که باید همواره عنصری رادیکال را در آن جستجو کنیم . ولی جنبش دانشجویی می تواند گروهی از دانشجویانی باشد که می خواهند یک سلسله تغیراتی را بیاورند اما این تغیرات نخست از کجا آغاز میگردد . در گام نخست مربوط به وضعیت دانشگاه می شود ودر گام های بعدی معطوف به سطح جامعه ، پس این حرکت را ما رادیکال گفته نمی توانیم .آنچه که ما حرکت دانشجویی می گوییم از زمانی که دانشگاه ها به وجود آمده اند شکل گرفته و در دنیا شناخته شده است . واین حرکت هم در دور نخست حرکت صنفی بوده و نه سیاسی ، و درین جا یادآور می شویم از نخستین تحرکات دانشجویی که در قرون وسطی و در همان دوره های که اولین دانشگاه های اروپا مانند دانشگاه سوربون ، بولونیا ، اکسفورد و کمبریج بوجود آمدند، اتفاق می افتد .

دانشجویان سوربون با اهالی پاریس درگیری پیدا می کنند واین درگیری منجربه لت و کوب برخی از دانشجویان می شود . اساتید این داشجویان در اعتراض به این حادثه مدتی را به دانشگاه نمی روند و دانشگاه را تعطیل می کنند و حتا تعدادی از آنان از فرانسه به اکسفورد و کمبریج می روند، پس این خود یک حرکت صنفی بوده است ، حرکتی که استادان با دانشجویان یکجا به آن شکل دادند اما این حرکت را سیاسی گفته نمی توانیم چراکه آن از ویژه گی دانشگاه بودن و روشنفکر بودن دفاع می کردند و در دوره ها و سال های بعد زمانی که جنبش چپ در جهان شکل گرفت . حرکت دانشجویی نیز همراه با گروه های سیاسی انجام می گرفت .

ولی افسوس که در افغانستان دانشگاه و دانشجویان درتغیرات و تحولات کشور هیچ نقشی نداشته چون افغانستان یک کشور سنتی بوده و همواره در تغیرات و تحولات کشور نقش برازنده را گروه های قومی و مذهبی داشته و اندک حرکتی که از سوی دانشجویان صورت گرفته خواه اگر سیاسی بوده ویا دفاع از روشنفکری و دانشگاه ، توسط دولت مردان وقت سرکوب شده و اجازه ی فعالیت را به دانشجویان نداده و این حق را از آنها گرفته اند .

 

« این نوشته رابا بررسی جنبش دانشجویی در افغانستان ادامه میدهم »

 

نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 18:25 توسط فرزاد فرنود | |

غزل هم زباني

 

مي روي تو

تا دور هاي نزديك

و شانه هاي من پر مي شود

از دلتنگي هايت

پري زمين گشت من !

برگرد

هنوز تنت عطر خاك دارد

و لبت طعم مسافري

و ازگونه هايت دود كاغذ درگرفته یی بلند مي شود

كه سرخ ، سرخ در خود مچاله مي شود.

اما تو مي روي

دور مي شوي

مانند دودي كه از كاغذ بلند مي شود

برو

بي آنكه بداني

بي چاره گي

آواره گي

وتابعيت چند گانگي

مولفه ی تست

ديگر برو

نه ايست

نه اصلن ايستاده نشو

اينجا به زبان مادري ات حرف زدن جواز ندارد

و زبانت براي دانشگاه گفتن گلوله مي خورد .

برو

نه

بدو

تا دامنه هاي دماوند

زبانت مرز ندارد

اينجا معرفت همه سيب است

وبه باغ ها باران يكسان مي بارد .

آهاي رويايي دخترك !

برگرد

خيابان هاي تهران هم ترا تحمل نمي كند.

آواره ی كابلي من !

هنوز بامدادي تو

آهسته ، آهسته گام بردار

نشود كه دامنت را تازيانه بزنند.

و گيس هايت را قيچي ،

شناسنامه ی مچاله شده ات را مشت كن

و فرياد بزن

 بلند تر از قله هاي دماوند و پامير

بريز تمام خودت را روي زمين.

نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 11:52 توسط فرزاد فرنود | |

فرزندان ناخلف مشترك

 

دخترم !

کفش هایت را برف کوچ پیر به کوه ها داد

پاهای برهنه ات را چین بسته کن

تا راه های یخ بسته ی سالنگ را تحمل کنی

بدو موهایت را رها کن

و روسری ات را به دست باد هدیه کن

 تا باد های صدو بیست روز هرات

هرچه دلش خاست بکند ...

و مرد هارا در تن ات رها کن

بگذار سینه هایت را با دندان هاشان شیار کنند

و در بطن ات یکتا کودک مشترک را به یادرگاری

بگذارند .

دخترم !

روسری ات را آتش بزن

و موهایت را قیچی

شاید بتوانی

فاحشه ترین روسپی دنیا شوی

دخترم !

در بیست و چار ساعت پنج بار

                               برقص

                                چرخ بزن

و نگذار !

حقوق ات روی منبر ها به حراج گذاشته شود

آنان که ترا با زبان پاک قرن هاست

لای مقدس ترین کتاب ها شان ورق میزنند

« زنانتان کشتزار شما هستند

و موهایت را با تیز ترین داس ها درو می کنند

تا بیست و سه سال در تو حکومت کنند.

دخترم !

بگذار همان یکتا کودک مشترک در تو رشد کند

                                           بزرگ شود

                                               جهاد کند

شاید روزي کشور مشترک مان آزاد شود .

دخترم !

بامدادی تو

وقتی شب فرا می رسد

تو آغاز می شوی

و مسافران انبوه درتو سفر می کنند

                              حظ می برند

از سفر شان

از شهوت شان

و از آغوش تو که دارد مادر می شود

برای کودکی که پدرش هویتی ندارد

و فقط یک زنباره ی مسافر ..

دخترم !

ادامه داری تو

هنوز دربیست و چار ساعت

پنج بار مهمان دار بیست و سه نفر مسافر شدی

ناله بزن

فقط بخند

از پس و پیش در تو راه می روند

مسافران سفید پوش احمق

حتا برای درد ماهوارت هم فکر نمی کنند

دخترم !

پر می شوی تو

از فرزندان ناخلف مشترک

و خالی می شوی تو

نه اصلا

پیر می شوی تو

و روسری ات را از چنگ باد های صدو بیست روز هرات

دوباره روی موهای جو گندمی ات با دست های خط خطی ات

                                                     کش می کنی

و کفش هایت را

از برفکوه های سالنگ پیدا میکنی

پاهایت میان کفش ها گم می شود

                                 راه می افتی

                                   گام

                                         گام

                          دور می شوی

                                سایه می شوی

                                       گم می شوی .

نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 16:53 توسط فرزاد فرنود | |

هنوز کاوه ها آهنگر اند !

 

« پرویز کامبخش پروژه ء سیاسی برای انتخابات ریاست جمهوری

و پارلمانی سال آینده در افغانستان »

 

قدرتمندان افغانستان پروژه ی سیاسی پرویزکامبخش روزنامه نگار بلخی را قیمت گذاری می کنند و هر کدام نقشه های سیاسی خودرا کشیده اند و همچنان پروپوزل های شان را به دادگاه های پنهانی حکومت افغانستان پیشکش کرده اند و تا اینکه کامبخش بیشتر از بیست سال هم پشت میله های زندان باقی بماند و این تشنه گان قدرت برنده ی انتخابات ریاست جمهوری و پارلمانی سال آینده در افغانستان شوند چون حالا در افغانستان یکی از راه های رسیدن به قدرت به زندان رفتن ژورنالیست ها است . اگر یاد ما باشد محقق نسب یک وسیله ء خوبی برای رسیدن این تشنه گان قدرت به مجلس نماینده گان شده بود و حالا هم دست زدن به مسایل دینی بهانه ی خوبی برای رسیدن دیگران به قدرت شده است چون جنگسالاران آدم خوار داخلی و تشنه گان قدرت که سال ها در آنسوی آبها مفت خورده خوابیده بودند و همچنان پیش خدمه های هوتل های آمریکایی که با هزاران فساد اخلاقی و انسانی آغشته و خلاف دینداری مسلمانی بودند و هستند حالا خوب ضعف مردم افغانستان را فهمیده اند و فورمول باز کردن در های کاخ ریاست جمهوری و تالار پارلمان را ، بعد از سقوط طالبان برخی از روشنفکرانی که از غربت برگشته بودند .

عده ی از آنها نومید دوباره از افغانستان به گوشه و کنار دنیا مهاجر شدند و در افغانستان بودن را به خود خطرناک پنداشتند چون هر روز در افغانستان نویسندگان و روزنامه نگار ان ربوده میشوند ، سربریده می شوند و یاهم از سوی گروه های گوناگون تهدید به مرگ میشوند . شاید صدها شاعر دیگر ازین کشور پیاده برود ..........

یکی دوسال پیش اجمل نقشبندی از سوی طالبان سر بریده شد و بعد هم غوث زلمی و چندتن از همراهان اش به جرم ترجمه ی قرآن به زبان فارسی نزدیک به بیست سال محکوم به زندان شد وتا حتا کسانیکه برگ آرا و طراح پشتی آن کتاب بود محکوم به زندان شدند جالب تراز همه اینکه مالک مطبوعه ای که کتاب درآنجا چاپ شده بود آنهم به زندان رفت  اگر ارقام خواننده گان آن کتاب را هم می فهمیدند وخواننده گان را هم یافت می کردند شاید آنها هم به زندان افگنده می شدند و حالا پرویز کامبخش یکی از دانشجویان دیپارتمنت روزنامه نگاری دانشکده ی ادبیات دانشگاه بلخ را به جرم کاپی چند برگ از نوشته های سایت افشا را که گویا زن ستیزی در قرآن بوده است نخست در بلخ محکوم به اعدام وبعد درین روزها درکابل توسط یک دادگاه پنهانی حکومتی به بیست سال حبس محکوم به زندان کردند . کامبخش توسط تبلیغان دروغین دانشجویان دانشکده ی شرعیات  دانشگاه بلخ برای قدرتمندان این جغرافیا یک پروژه ی سیاسی درست شد اگر در همان  سال های گذشته دانشکده های شرعیات از سطح دانشگاه های افغانستان برچیده میشد ویا بعد از سقوط طالبان پیشنهاد ایالات متحده را دولت افغانستان مبنی براینکه دانشکده های شرعیات تبدیل به الاهیات گردد را قبول میکرد اینچنین تهمت های دروغین و کاذب از سر راه روزنامه نگاران و روشنفکران دور زده می شد .

در کشور ترکیه که یکی از بزرگترین کشور های اسلامی است فارغین دانشکده های شرعیات را به مساجد جذب می کنند و جز ملاامامی در دیگر بخش ها مداخله کرده نمی توانند وسیستم دولت داری ترکیه بهترین سیستم برای یک کشور اسلامی است . اگر مردمش بخواهند که پیشرفت کنند و به دیموکراسی که یک اصول پذیرفته شده در دنیا است برسند .  و در افغانستان هم تا دین از سیاست جدا نشود هزارها نقشبندی دیگر  سر بریده خواهند شد و هزاران خانم دخترهای دیگر سنگسار و یا از مجبوری به آتش کشیده خواهند شد ویاهم به هزاران پرویز دیگر با پیراهن های سفید آزادی پشت میله های زندان جان خواهد داد .  

آهای مردم خوابیده ی قرن بیست و یک در افغانستان دیگر خواب کردن بس، روی خمیازه هاتان آب بریزید اگر اینچنین تا دیر به خواب برویم به صدها ربانی و مجددی و صیاف و گلبدین ودوستم دیگر سربلند کرده خواب های شبانگاهی مان را هم از ما خواهند گرفت و چشم های مان را از سر بیرون خواهند آورد و یا میخ های چند اینجه به سر های مان خواهند کوفت و یا به هزاران گورهای دسته جمعی مانرا خواهند ربود .

و حالا درین آمد ، آمد انتخابات های ریاست جمهوری و پارلمانی برای رسیدن شان به قدرت کمپاین ها و وعده های دروغین شان را کوچه به کوچه جار میزنند و ملیون ها آدم را که برای زنده ماندن خود و خانواده صبح تا شام جان میکنند از یک لقمه نان می مانند کمپاین های این کاذبان وعده خلاف را که می بینم یاد فلمی می افتم بنام «ریبی لارتس در فرانسه ، جارچی ها نصف شب با فانوس ها در کوچه ها می رفتند می گفتند فریاد می زدند . مر دم مادرید راحت بخوابید شهر در امن و امان است » حالا درافغانستان هم  شعار های دروغین این ها جز اینکه یک لحظه راحتی مانرا از ماگرفته و خودرا به قدرت رساندن است و بس  بیایید دیگرنگذاریم که هرکس دلش خواست هرچه بکند و با دروغ گفتن  ما را خریده و خودرا به قدرت برسانند . خودما می توانیم با خیلی راحتی بفهمیم که این مسئله جز خاک زدن به چشم مردم چیزی دیگری نیست . که گویا جناب ریس جمهور به مردمش نشان بدهد که دولت اش یک دولت اسلامی است . یک جوان پاکستانی کمربسته به انتحار و کشتن ما می آید و با گرفتن دالر دوباره از سوی ریس جمهور به خانه اش فرستاده می شود و یک جوان کشور خود مان که فقط به جرم کاپی کردن یک مقاله ی که آنقدر هم مهم نیست و خیلی ساده که امروز یکی از بحث های روشنفکری دینی در دنیا است . برای بیست سال پشت میله های زندان میرود .

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 9:18 توسط فرزاد فرنود | |

۲۴

پرچم به دست

به شانه هات تصویر آزادی را

رتبه می زنم

آنکه نام شب را بر زبان دارد

و سکوت کرده ست

من نیستم

ودنبال آزادی

انتحار را نماز نبرده ام

وبه آفتاب هم تعارف نکرده ام

که صبح هر روز را

از غرب بلند شود

بگذار آفتاب را

که از هر سو دلش خواست

طلوع کند

دیگر شب را حظ نخواهند برد

آنان که روز را به سیاهی قاب زدند

و زمین را خون پاشیدند

مگر نمیدانی ؟

هنوز دهنت تلخی ساقه ای علفی رادارد

که درتوریشه داشته است

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 16:59 توسط فرزاد فرنود | |

هم پیاله

 

رها کن !

همه ی ابرهای ریخته در خود را

که شانه هایم را آبیاری کنند

و دلتنگی ات را

باخنده ی تلخی در پیاله ی بریز

که شب سلامت باشد.

من که

حرف های « هدایت » را مچاله کرده ام

ومی دانم

دیگر « زنده به گور بودن »

                        خودکشی نیست

بگذار !

همچون دریویزگران کابل

پا برهنه

ودر « سوگ » نان

جاویدانه انتحار مان کنند .

های هم پیاله ی پیر !

پیاله ی دیگر پر کن

که شراب ریختن

کار دست تست

ویکی دو سیگارهم

               روشن کن

که شب را برف

از سر گرفته است .

 

به داکتر نجیب آگاه هم پیاله ی پیر و دوست زمستانی ام

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 17:25 توسط فرزاد فرنود | |

 

 

 

یکسویه نگری زبانی :

در پنجمین جشنواره ی ادبیات معاصر افغانستان

 

پس از ارزیابی کنفرانس و صدور قطعنامه ی سال گذشته در جلال آباد تصمیم براین شد که دور پنجم جشنواره ی ادبیات معاصر افغانستان در شهر مزار شریف مرکز ولایت بلخ برگذار شود . و برگذاری این دوری از جشنواره در بلخ دلهارا به امیدهای زیادی پل زده بود همه ارزو داشتند که برگذاری این جشنواره دربلخ متفاوت تر از سالهای گذشته و سهم فعالین فرهنگی بیشتر باشد چون شهر مزار شریف از نگاه امنیتی جای مناسب برای برگذاری چنین چشنواره های فرهنگی می باشد . جشنواره ی ادبیات معاصرافغانستان همه ساله از سوی گویته انیستیتوت که مرکز فرهنگی آلمان است ودارای 142 مرکز در 81 کشور جهان می باشد این نهاد از سال 1965 بدینسو در افغانستان فعالیت دارد که پس از یک وقفه دوازده ساله در سپتمبر 2002 میلادی دوباره به کار خویش آغازیده ست وظایف این بنیاد شامل همکاری های متقابله ی فرهنگی پخش و توسعه ی زبان آلمانی و ارایه ی یک تصویر زنده و همه جانبه از کشور و جامعه ی آلمان می باشد . و انجمن بین المللی قلم ، نهاد جهانی نویسندگان با 144 شاخه در 101 کشور بوده و آماج این انجمن تقویت دوستی و همکاری روشنفکرانه بین نویسندگان جهان برای مبارزه در گستره ی آزادی بیان و نمایندگی از وجدان ادبیات جهانی ست . برگذار می شود در دوسال اول این جشنواره در هرات به همکاری انجمن ادبی هرات برگذار گردیده بود و در سال سوم در شهر کابل و به همین ترتیب سال گذشته به شهر جلال آباد برگذار گردیده و امسال در شهر مزارشریف به مدت سه روز و سه شب جشن گرفته شد. و در پایان این جشنواره تصمیم برآن شد که سال در شهر خوست و یا کندز برگذارگردد.

درنیمه ی دوم از روز اول جشنواره خودرا از شبرغان به مزار رساندم حین که می خواستم داخل تالار شوم با ژرف اندیش ترین شاعر ، مترجم و در کل آیینه ترین دوستم و حید وارسته روبرو شدم آه نمیدانستم آفتاب از کدام پهلو بلند شده بود . چند قدم بعدتر خودم را باتمام دوستان فرهنگی که از هر گوشه ی توده توده ریخته بودند دست دادم .

گوشه ای از تالار را بانو مژگان ساغر باقد سروگونه و چشم های ساغرین اش گل زده بود

مژگان ساغر از جمله شاعرانی است که ازآغاز دنیای وبلاگ به وبلاگ نویسی آغاز کرده بود وآن پنجره های وبلاگ بود که دست دوستی مارا رنگ داد و باهم آشنا شدیم واین جشنواره هم بهانه ی بود که فاصله هارا خط میزد و دوستی مانرا نزدیک تر می ساخت.

از دور بانو ساغر را می بینم که همه دل هارا دورخود حلقه کرده و دارد با شاعران عکس یادگاری می گیرد . آهسته میروم و خودرا معرفی می کنم او حرف میزند و حرفش  سحرآمیز است و پای دلهارا با گیسوانش رسن می کند وقتی شعر میخواند غرور بنفشه را چشم در چشم می شکند وشعر و دل را بهم می بافد . چشم به چشم راه می روم کسی خبرم داده بود که حضور استاد زریاب ، استاد پرتو نادری ، داکتر صاحب حامد و جالب تر اینکه از نویسنده گان و شاعران مهاجر استاد لطیف ناظمی ، محمد کاظم کاظمی و برخی دیگر حتمی است اما هیچ کس ازین بزرگواران به چشم نمی خورد ازین جاست که زبان زخم خورده و نیمه جان فارسی گویان افغانستان با نام ها و افتخارات گذشته رنگ می گیرد و با داشتیم و کردیم و بودیم ها همچنان کورکورانه راه میرود و اینکه ما تا کجا خواهیم رفت نمی فهمیم چون بزرگان ما که اندکی قدرت سیاسی دارند  وآنهم متاسفانه که درد فرهنگ ندارند و خبرنیستند که چه می شود و چه ها درحال شدن است . در تالار یک نوع اختلافات زبانی حاکم است و لحظه به لحظه دارد رنگ می گیرد و تا اینکه در شب های شعر به اوجش میرسد .

 

 

تابو بافی یا شعرخوانی :

در شب های شعر

 

شب های شعرکه باید عاشقانه ترین فضارا نقاشی میکرد و دل هارا کوچه،کوچه چراغ میداد وصمیمت و همدردی میان زبان های مروج در کشور را بیدار میکرد . اما متاسفانه با منازعات زبانی و یک جانبه آغاز می شد و با سردی به پایان می رسید این کاروان بزرگ فرهنگ که آماج اصلی آن نزدیک شدن زبانهای کشور به هم بوده و آنهم در سال یکبار برگذار می شود و جای تاسف براین است که این دوره ی فرهنگی را با گذاشتن سوالیه در نیمه ی راه پیاده رها می کند . با توجه به این ملاحظات اتهام علیه این دوره ی فرهنگ درونی آنقدر موجه به نظر نمی آید مگراینکه ازنزدیک بنگری و چشم هات را که از آنسوی دلت با امید ها و آرزو ها برای داشتن یک فرهنگ والا درمهاجرت می تپد ودرینجا بیایی و حتا در مجالس فرهنگیان و قلم بدستان تابو بافی و یکسویه نگری زبانی و نژادی و حتا مذهبی و دینی راکه از بحث های کهنه در جهان سوم و قرن بیست و یک است بنگری خوب بازهم میدانیم که مدت های مدید است که گفته میشود این عطش شدید برای از بین بردن فرهنگ مان ازبیرون مدیریت می شود . نه فکر کنم همین مقوله خیلی ها کهنه شده چرا روی حقیقت پرده می اندازیم نظام خودمان ایجاب میکند که چنین مداخلات از بیرون به فرهنگ ما وارد شود گنه کار خودمان هستیم نه دیگران ، ماباید به جای اصلاح جهان به اصلاح خودمان بپردازیم . اکنون باید شرایط طبیعی ، اجتماعی و سیاسی زندگی را که سعادت و شقاوت برآنها مبتنی است دگرگون سازیم . ما باید قوانینی را پژوهش کنیم که برچنین تغیراتی حاکم اند وازآنها برای مقاصدمان استفاده کنیم بدین ترتیب از یکنوع یکسویه نگری زبانی خودرا به سوی دیگری بلغزانیم که همانا وحدت و یکپارجه گی ملت مان باشد ما برای برگذاری چشنواره ی ادبیات معاصرافغانستان دورهم حلقه زده ایم نه برای زبان های جداگانه ، ما حق داریم که سعادت و رفاه را برای نسل خودمان بخواهیم چون والاترین و در حقیقت تنها مقصود و آماج مان ترویج زبان و ادبیات معاصر کشورمان افغانستان است نه از یک زبان ویژه ، واین سعادت و رفاه تنها از تاثیرات شرایط خارجی تمدن در ذهن و روح انسان برمی خیزد این ذهن و روح متضمن جزء مقوم دومی است که همان اندازه تغیرپذیراست که محیط ، زیرا چه چیزی تغیرپذیرتر از دل انسان است؟ اگر دل مان خواست و به این بحران نقطه ی پایان را بگذاریم آسان خواهد بود .

اما افسوس که درک واقع گرایانه نیست و هر کس تیرخودرا به خواست خود به هدف می بندد وبرخی ها با داشتن امکانات مادی وارد جامعه ی فرهنگی شده و نام شاعر و یا نویسنده را بالای خود گذاشته و به نحوی اهداف سیاسی خودرا برآورده می سازند در حالیکه وفور اشیای مادی نمی تواند به او استعداد گفتن و نوشتن را بدهد وآنها به این تصورند که رفتن از پی ظواهر پرزرق و برق سعادت خودبخود خوشبختی به بار می آورد نه بلکه این یک راه بی برگشت است وکسانیکه چنین امیدهاییرا به دل دارند همانجا سنگ شود و به دلهاشان لاینحل باقی بماند .

اینچنین گردهمایی های فرهنگی میگذرد اما جای تاسف براین است که فرهنگ استفاده ازآن را تاهنوز نیاموخته ایم وبه جای اینکه گویندگان این زبان ها به نزدیکی و پیوندزبانی میان همدیگر دست بدهند و فاصله هارا خط بزنند. ولی چیزی مثل افسوس باید گفت که اینها از خشونت و یکسویه نگری جداگانه ی زبانی استفاده کرده جفای بس بزرگی را برای زبان های شان متحمل می شوند . در شب دوم جشنواره منازعه های لفظی نزدیک بود به منازعات فزیکی بین جوانان مبدل شود و فضای همان شب را به هم زدند در کل یک فضای سیاسی همان شب را ادامه و به پایان رساند .

اگرقرار باشد هرجشنواره باچنین حالات منفی آغاز و به پایان برسد ضرورنیست که برگذارشود. باور هارا رنگ میدهد تابو و تابو بافی سبزتر و تازه تر می شود . ملت سازی افغانی و پشتون والی سیاسی در جامعه ی فرهنگی راه پیداکرده سیاست زدگی و استفاده از پندارو حتا نقشه های شخصی سیاسی را نمایان می سازد . من به این نوشته چنانکه تصور میکردم نمی خواستم اقدام کنم ازینکه تابو و یکسویه نگری زبانی جشنواره را وارد مرحله ی نوینی از ملیت پرستی ساخته بود . قلم برداشتم و آنچه را که دیده بودم نوشتم .

من بارها در بحث ها ونوشته هایم به نابرابری های حقیقی درتاریخ فرهنگی معاصر مشترک مان اشاره کرده ام ودرهم تنیدگی ویژه ی پژوهش های ادبی را برحسب شرایط فرهنگی کشورمان افغانستان توضیح دادم .

 

یک شب باحلقه ی زلف یار:

 

یکی ازین چراغین شب های شعر را که دل هارا به دلها می بافت و عشق و شعر تعارف میکرد بچه های حلقه ی فرهنگی زلف یار میزبان بودند . بزرگ دروازه ی باغ های غزل را به پذیرایی آنچه شاعریکه مهمان بود باز کرده بودند روی دوجفت تخت چوبی قهوه ی رنگ قالین های سرخ مزاری پهن شده بود ویک کبوتر سیاه و سفید درنفس تند چند توده شمع نشسته و تیغه ی پولادی گداخته ی طنین شاعران را محکم محکم برسینه برهنه اش می کوفت او شاید جفت اش را به خاطر این همه زیبایی ها تنها رهاکرده آنجا آمده بود و چند توته کوزه ی شکسته را با دانه های سرخ انار قاب ، قاب پی هم چیده بوند ودانه های انار ازحریر نازک توته های کوزه دلهارا به سوی آنچه که دوست داشتی میبرد و پیوند میزد وبر خنده های ریز و درخشان موج ها می پیچیدی و گم میشد و یکی ، یکی از شاعران مهمان می آمدند شعر میخواندند و دلهارا سراپا گوش اندازه میکردند وپس منظر این همه زیبایی هارا با نغمه های گیتار آراسته بودند گوشه ی از تخت را مسعود حسن زاده پا سرپا انداخته نشسته ودر ژرفنای دل شب تار، تار گیتار می نواخت وشعرهای تازه اشرا با تباشیر شکسته به در و دیوار کوچه مینوشت تا یار جانی اش بخواند روی هم رفته تمام آن شب زیبا و دوست داشتنی بود واین همه زیبایی ها از کارهای هنری و عاشقانه ی شاعر،داستان نویس،طراح ودر کل از دنباله روان نستوه هفت هنر زیبا « امان پویامک » از فعالین خانه ی فرهنگی اشراق بود .

 

یادآن سفرکرده ...

ویژه ی استاد واصف باختری

 

در روز سوم جشنواره ی ادبیات معاصرافغانستان ویژه ی استاد واصف باختری بود استاد واصف باختری نام آشنا در عرصه ی فرهنگ افغانستان نه تنها میان فارسی زبانان بل میان تمامی زبانهای رایج درافغانستان از صمیمیت خوبی برخورداراست . او نخستین کسی است که محتوای اخلاقی و فکری بسیاری برادبیات معاصرمان وارد کرده است و لذا او نخستین کسی است که اهمیت معاصردارد . استاد واصف باختری شعر نیمایی و سپید را وارد ادبیات معاصرافغانستان نمود قبل از او فقط کسانی محدود مورد لزوم برای این تحول وجود داشتند .

استاد برزین مهر استاد دانشکده ی زبان و ادبیات دری دانشگاه بلخ درپیوندبا ویژه گی های فرهنگی استاد صحبت می کند . او گپ های ناگفته ی در رابطه با زندگی استاد دارد او حافظه ی استاد رامی ستاید. استاد واصف باختری مثنوی معنوی ، دیوان کبیر ، کلیات اشعار بیدل و برخی کتاب های دیگر را بیت ، بیت در حافظه داشته برایم بسیار جالب بود حفظ کردن کتابی به اندازه ی مثنوی آنهم با آن حجمی که دارد.  او در ادامه ی گفته هایش می گوید که زبان استاد هرگزمستعد سخن ساده نبود او حتا اگر فاکاهی هم می گفت حرف بس بزرگی را در پشت سرداشت و یکی ازین خاطراتش را قصه میکند .

روزی بااستاد نشسته بودم استاد در پیوندبا اطفال صحبت میکرد . درجامعه ی افغانستان معمول است که به اطفال آنچه که توجه شود نمی شود و گاهی هم اگر شود آنقدر سرزنش میگردند که بصورت منفی به آنها تاثیر می گذارد بطور مثال یک طفلی که به سر بام خانه می برآید و معمولا اطفال به نوک بام می آیند ما آنقدر به طفل پس برو ، پس برو که می افتی میگیم وازینکه زیاد اصرار میکنیم که پس برو و طفل هم آنقدر پس میرود که از آنطرف بام می افتد . انطوریکه استاد برزین مهر با زبان زیبایش بیان کرد خدا کند من هم نیمه ی آنرا گفته توانسته باشم .

دربرنامه ی ویژه ی استاد باختری پشتون ها و اوزبیک ها هم سهم میگیرند و درمورد شخصیت فرهنگی وانسان دوستانه ی استاد سخن می گویند همان روز آخر جشنواره نیزبااین برنامه ی ویژه همه را عطر دوستی می پاشد و فضا را سبزو دوستانه تر می سازد واین آرمان زندگی در شهود استاد به بلندترین حدقدرتش میرسد . اما او فقط از طریق ژرف اندیشی اخلاقی و ازطریق توسعه ی جهان بینی و بصیرت به پیش فرض ها واستلزاماتش بصیرت روشنی نسبت به خودش کسب کرده است ازینجاست که شاعر بودن وآثاری از انسان دوستی و هومانیزم در شعر ها و شخصیت استاد نسبت به مردمش آشکار می شود .

ایکاش اینهمه بزرگی و ژرف اندیشی و انسانگرایی در وجود تمام مان می بود وهمه ی مان مثل استاد دوست داشتنی و صمیمی می بودیم ودر پایان برنامه کتابی نیز عنوانی « یادآن سفرکرده .. » که حاوی مقالات ، خاطره ها وپژوهش هادر پیوند با زندگی و آثار استاد واصف باختری که به کوشش آقای گلنوربهمن به چاپ رسیده بود به حاضرین هدیه شد .

عصرانه ی روز دوم مهمان خانه ی مولانا

سیرتاریخی و علمی از بلخ :                                

در روز دوم پنجمین جشنواره ی ادبیات معاصر افغانستان که در شهرمزارشریف برگذار شده بود . برای سیر علمی و تاریخی قرار شد بامهمانان یکجا راهی بلخ شویم . جاییکه خاک آن چشم هارا به پنج هزارسال گذشته ی تاریخی پل میزند . با جمعی از دوستان خیابان قونیه را که دلهارا با نوای نی یکجا تا خانه ی مولانا می نوازد راه می رویم و درین امتداد خودم را ورق میزنم وچراغ بدست درخود راه میروم .

روشنی آتشکده ی نوبهار ، بلخ را با زبان گفتارنیک ، پندارنیک ، کردارنیک صدامیزند و یکبار دیگر برگ های اوستا روی هرچه جاده است دامن ، دامن می پاشد و من باخودم دست بدست بلندتپه های خاکی بلخ را راه میروم و درین راه رفت های تاریخی درنظرم نیچه سبز می شود کسی که فاصله هارا نقطه گذاشت و هومانیزم و انسانگرایی را با شگرد خود رنگ داد و با آرمان شهر چنین گفت زردشت عدم فاصله میان انسان هارا نقاشی کرد و این نقاشی ازبلخ شکل میگرفت تا آنسوی آبها ،

تاریخ بلخ بامی روی خمیازه های شب آب می پاشد و کرامت انسانی را در آثار مولانای بزرگ مشق میکند . ولی افسوس که هنوز خانه ی مولانا همچون سالهای گذشته  به حالت مخروبه باقی مانده و افغان هاییکه بادهان پرو سربالا حرف از مولانا و بلخ میزنند تا هنوز اندک توجه ی هم برای نگهداشتن دیوارهای افتاده به زمین خانه ی مولانا نکردند اگر مولانا شناس نداریم و متفکرانی که در پیوندبا مولانا و آثار گرانبها اش بپردازند و کار بکنند پس شاید توان این را داشته باشیم که آن چهار دیوار باقی مانده را حفظ کنیم .نام روستای که خانه ی مولانا در آنجا موقعیت دارد بنام روستای سلطان العلما یادمیشده ولی بعد ها این نام ازمیان برداشته شده و نام خواجه غولک را به آن روستا داده اند که اصلا مفهوم آنرا کسی نمیداند که یعنی چه و خواجه غولک کی است ؟ تا چند سال پیش اگر از یک نفر بلخی می پرسیدی که خانه ی مولانا کجاست کسی نمیفهمید و نشانی اشرا نمیدانست . اما بعد از سال 2007 کم و بیش مردم از آن نشانی چیزی فهمیدند و آن چند خشت بلند ایستاده ی خاکی افتخار بلخ و بلخیان گردید اگر این محل را به استاندرد بین المللی بازسازی کنند و خانه هاییکه دور و بر آن ساختمان را گرفته دور ساخته شوند

و ساحه ی ساختمان خانه ی مولانا پوشانیده شود توجه تورست های بین المللی جلب شده و در آمد خوب پولی برای بلخ فراهم می شود که چنین کار را ترک ها به ترکیه کردند  شهر قونیه روزانه شاهد هزارها توریست است .

خاک های سر و روی خود را بادستمالی پاک میکنم و با صدای موتر های حامل مهمانان متوجه میشوم که دوباره باید مزار برویم به چهار سویم که می نگرم کسی خشنود است ازینکه مولانا از بلخ است و ما چنین بزرگانی داریم و کسی هم ازین همه ویرانه ها و خاکروبه ها آهنگ نومیدی به دل بسته به هرسو جدا می شوند . غروب باز هم میان شب و روز خط فاصله می شود و من چشم هایم را با نگاه پسرکی که با توته نانی به نزدیکی خانه ی مولانا ایستاده است پل می زنم و خودم آرام ، آرام از او دور میشوم . آه شاید روزی آن پسرک مولانایی شود .....

و شب آخر ، کنسرت همایون هنر

همای برهنرهمایون هنر بال بگشاید !

شب آخر جشنواره را همایون هنر یکی از اکوردیون نوازان شبکه ی جهانی اکوردیونست ها کنسرت داد . او ضمن اینکه اکوردیون مینوازد آواز هم میخواند . مگراینکه شاید متوجه این نیست که با آواز خواندن اش جفای بس بزرگی را برای پنجه های طلایی اش میکند درحقیقت فقط او میتواند خوب اکوردیون بنوازد و خیلی هم موفق است .

درشبی که حلقه ی فرهنگی زلف یار میزبان مهمانان بود ازهمایون هنر دعوت نمودیم تا با نغمه های اکوردیون اش به زیبایی همان شب بیفزاید . اما نمیدانم روی چه مسئله ی دعوت مانرا در همان شب نپذیرفت .

وازینکه به تمام نبشته ها و حتا شعر های بچه های زلف یار از همایون هنر و هنرش توصیف شده است . خودرا دور زد . به شهرت رسیدن درافغانستان همیشه با غرور همراه بوده و این شهرت و غرور برای افغان ها یک مولفه شده است در پهلوی هنر اگر وزن هنرمندی را که داشته باشیم شاید خوبتر باشد ازینکه به تنهایی خود کوشش کنیم که شهرت کسب کنیم. برای جناب همایون هنر که از دوستان خیلی صمیمی ام هست . ازین بیشتر چیزی نبشته نمیکنم چون او از غرور سر به فلک برافراخته وبه چارطرفی که او را به این مقام رسانیده نگاه نمی اندازد . صرف همین قدر میگم او اگر همان شب از مجتبا ساهر یکی از دوستان هنرمندم و از بچه های زلف یار که از همایون جان خوبتر میخواند و جالب اینکه خودش دعوت کرده بود که همراش آواز بخواند تقاضا میکرد تا به ستیژ بیاید و با او بخواند . شاید صمیمیت اش بین بچه های زلف یار بیشتر میشد .

اما افسوس که او این کار را نکرد و ضمن این کار های نادرست اش خودش را شاگرد احمدظاهر بزرگ میگیرد درحالیکه فروتنی و شکستگی یکی از عادت های همیشگی احمدظاهربود و درضمن او اجتماعی بود . وجوانانی را که تازه به آوازخوانی شروع میکردند خیلی ها تشویق میکرد وهمیشه آنهارا یاری میرساند . که ازآنجمله وحیدصابری و نصرت پارسا کسانی بودندکه ازهمکاری های احمدظاهر دایم بهره برده بودند .

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 14:20 توسط فرزاد فرنود | |

به لب هایم غزل پاشید ساغر
تنم را در تنش پیچید ساغر
سپیده خنده کرد و تا به فردا
نشان بوسه ها را چید ساغر


اشاره :
یکی از شب های تابستان با دوست خیلی دوست داشتنی ام و شاعر زبان ها حامد خاوری
به خانه شان در دهدادی به قول خودم مهمان بودم باهم زیاد شعر خواندیم قصه کردیم
و واقعا یکی از شب های دوست داشتنی بود که کار کردیم و چند دوبیتی آمد نوشتم
واین یکی از آن دوبیتی هاست که هدیه می کنم به دستان عاشقانه ی بهترین دوستم که تنهایی شب های مزار را با من قسمت می کند به سوری عزیز خوش دارد که ساغر صدا بزنمش

 _ فرنود
 


نوشته شده در جمعه سوم آبان 1387ساعت 16:3 توسط فرزاد فرنود | |

حرف در کوزه ی اندیشه ی ما می گندد .

 

ازگل سوری تا زلف یار ؛                                                                           

 

در موج ، موج بلورین آب های سالنگ چشم به چشم راه میروم وتبسم آب هارا می دزدم

شاید برای چیدن چین های روی آب ازپس شیشه های موتر چشم هایم را پیاده کنم .

وبا این چشم های پیاده تا نشانی انجمن قلم راه بروم . وبه جمع حلقه های عطرآگین زلف یار که برای جشنواره ی شعر گل سوری گرد هم آمده اند بپیوندم .

جشنواره ی شعر گل سوری در حقیقت نخستین سفره ی شعری بود که شاعران فارسی سرا از سه کشور ایران ، افغانستان و تاجکستان را در کابل دور هم فراخوانده بود

وهرکدام با گویش ها و لهجه های خاص خود به یک زبان واحد شعر میخواندند. چه زیباست وقتی گوش هایت را آنهمه زیبایی های دماوند تا بلند ترین قله هاش به خود دامن ، دامن غزل اندازه کند و یا هم یک تکه غزل با همان لهجه ی درشت تاجکی همه تن ات را گوش کند شاید این همه زیبایی ها در بلند ترین باغ کابل با همان هوای شعری  که در شب شعر گل سوری ستاره های آسمان کابل را پایین آورده بود . به گوش و دل شاعران همزبان ایرانی و تاجکی نیز راه رفته باشد .

در روز اول جشنواره ی شعر گل سوری که به شکل رقابتی میان شاعران افغانستانی برگذار شد و هیئت داوران از میان پنجصد شعر رسیده به جشنواره نزدیک به صد شعر را وارد مرحله ی رقابتی تشخیص دادند که از آن میان سه تن از شاعران افغانستانی از حوزه ی ادبی بلخ مهد علم و عرفان زادگاه مولانای بزرگ توانستند مقام های اول ، دوم و سوم جشنواره ی شعر گل سوری را از آن خود کنند ونه شاعر دیگر نیز به عنوان شاعران برتر جشنواره شناخته شدند .

حلقه ی فرهنگی زلف یار که یکی از حلقه های فعال و مطرح در عرصه فرهنگ افغانستان با بیرون دادن چندین مجموعه ی شعر از اعضای این حلقه و همچنان نشریه ادبی ترنم که درماه یک بار از سوی این حلقه به نشر میرسد درین اواخر خود را میان تمامی حوزه های ادبی افغانستان مطرح ساخته است و با اشتراک درین جشنواره نیز نخستین مقام جشنواره ی شعر گل سوری را ابراهیم امینی عاشق ترین شاعر این حلقه به پرپر گرفت و مقام سوم نیز به حکیم علی پور که یکی از غزل سرایان درخشان این حلقه به حساب میآید اهدا شد . وبه همین ترتیب مقام دوم را وهاب مجیر یکی دیگری از شاعران جریان جدی بلخ از آن خود کرد . گذشته ازین همه زیبایی هایی که در محافل دو روز و یک شب که در کابل از سوی بنیاد فرهنگی اندیشه راه اندازی گردیده بود

از مهمانان خارجی و داخلی میزبانی خوبی صورت گرفت اما سفر پنجشیر که یکی از آرزو هابم بود به این همه زیبایی ها اضافه شد.با بچه های زلف یار که تازه چهار ماه می شود یکجا هستم و درین حلقه باهم یکجا عاشقانه کار می کنیم . همان شب نخست را در انجمن قلم مهمان چشم های استاد بزرگ ژکفر حسینی همان انسانی که طلوع را با دستان بلند الهام آور شعری اش برای صبحگاهان هدیه میدهد با یک سفره غزل نان و دوبیتی دور هم جمع شدیم . اما جای تاسف بر این است که در افغانستان همان طوری برای یک سیاست مدار و کارهای سیاسی اش چه برنامهء طرح ریزی شده و برای عملی کردن سیاست درافغانستان البته همان شیوه ی که درین جا رایج است برای کار کردن فرهنگ کاری وجود ندارد . در کار های فرهنگی نیز همچنین کار های تازه راه باز کرده   و روز به روز دارد رنگ می گیرد. افغانستان کشوریست نامتوازن ، به طور مثال میشود این جا  برای درک موضوع تعمیم بخشید مثلا پدرما تیلفن نداشت حتا میشه گفت به خانه ی یک افغانستانی تیلفن اندلکی وجود نداشت که یک باره دریک خانه از پدر و مادر تا فرزندانش دارای تیلفن های همراه شدند ولی افسوس که از فرهنگ آن خبری نیست و چگونه استفاده کردن از آن را کس درست نمی فهمد  درین کشور تمدن زود راه باز میکند شهر نشینی و تقلید از شهر نشینان در خرابه ها و روستا ها که همان زیبایی بومی اش را می کاهد و در کل از دست میدهد . درین روز ها به شدت ادامه دارد . حاشیه روی زیادی کردم . چون لازم دیدم که چنین بکنم . با حاشیه روی ها عادت باید کرد .

 چون در پیوند با کار های نادرستی که در یک جامعه ی فرهنگی نباید صورت بگیرد

اما متاسفانه از همه کار های دیگر فرهنگی که متفاوت تر از دیگران باشد . باند و باند بازی های فرهنگی در جشنواره های فرهنگی ، هم مثل بازی های المپیک به اوج خود رسیده در مزار شریف که یکی از حوزه های ادبی مطرح در میان دیگر حوزه ها است بحران فرهنگی و باند و باند بازی به حدی به اوج خود رسیده که اگر امکانات مالی به دست رس شان گذاشته شود شاید به شاعران و نویسندگان جنگسالار شهرت دیگری را در افغانستان کسب کنند . چهار جوانی که برای فعالیت و تبادل نظر دورهم جمع می شوند تا افکار و اندیشه هاشان در میان گذاشته شده حد اقل خدمتی در جامعه فرهنگی افغانستان بکنند . آن هم  توسط برخی از اشخاص که در بلخ برای برباد دادن نسل جوان و تفرقه اندازی و جدا ساختن جریان جدی و جریان جوان  و مثل اینها کار های منفی و نباید را راه اندازی و توسط چند جوان که برای استفاده آموختانده شده عملی می کنند .

ولی باز هم در سفر های فرهنگی شان دروازه ی انجمن قلم افغانستان و میزبانی ژکفر تا آمدن شان گونه های گنه کاران این آدمک های پس پرده را با راد های این طرف و آن طرف شان سرخ کرده تا به سیاهی روی شان می رساند . اگر بنام وجدان چیزی داشته باشیم شاید این در را خود به روی خود مان دیگر ببندیم حاجت به پاهای گنه کار ما نیست که مار ا تا آن سوی در هابکشاند . همان کوته نشینی و غزل بافی مان از یک نشانی به همه جا خواهد رسید . در حالیکه بیکار ننشسته شاگرد هم تربیه می کنیم تا برای جدا ساختن دیگران هر شام باغچه های روضه را گوش به گوش وظیفات صدا بزنند .

                                                      

                                   فرزاد فرنود _ دهم شهریور 1387 خورشیدی بلخ

نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 17:7 توسط فرزاد فرنود | |

و انوشه آرمان شهر فلسفه ی شعر هایم ....

 

دریکی از روز های روشن تابستانی که تن تنهایی ام نیاز به پیرهنی داشت و آفتاب ،دلم را قطره ، قطره آب می کرد ،هر قدر راه می رفتم تن لعنتی ام سایه نمی داد، که لحظه یی را دم بگیرم،چشم های ساغرین کسی به باغ قصه های دلم پا ماند و شاخه ، شاخه مرا شکست و غنچه های دست نخورده ای دلم را باز کرد . انگار دلم داشت باری دیگر نازدانه می شد و صفحه ، صفحه ورق می خورد ،و به خود پیرهن اندازه می کرد .

آری آن پاهای پازیب بند، پاهای بلورین انوشه بود که با نغمه های نقره یی اش در چشم هایم عشق را نقاشی می کرد و به آرمان شهری که در ذهن داشتم مرا می رساند .

انوشه شاید آرمان شهری از فلسفه ی شعر هایم باشد که ناخود آگاه درمن سبز شده و دارد روز به روز گل می کند و عاشقانه می سرایم و این سروده های سبز پس کوچه های دلم ،هر آنچه که به این نام در من ریشه می دواند و شاخه و برگ می کند میوه های ممنوعه ایست از باغ های دل دوستم " انوشه " که در آنسوی آب ها زندگی می کند .

شاید دل من را هم در بکس مکتبی اش پنسل پاکی برای کتابچه های چتل نویس اش برده باشد . و این یکی دو شعر تکه یی سبز همراه با یک دوبیتی در رفتن ، رفتن پنجشیر در جشنواره ی شعر گل سوری که در من هوا کرد و همسفر شد نیز از هدیه هایی ست که به زلف های عطر آگین انوشه بو گرفته و دریایی شده تقديم ميدارم ...

                                                                                                                       فرزاد فرنود

۱

انوشه !

بال هایت را بسته کن

اینجا کوه قاف نیست .

 

2

 انوشه !

 وقتی نوشیدمت

آن نزدیکی " گالیله " پی سرگردان

می گشت .

 

3

 انوشه گفتی :

امشب در خوابت می آیم .

دیوانه !

آنقدر خوشحالم که خوابم نمی برد .

 

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 19:32 توسط فرزاد فرنود | |

 

هديه : به كسي كه شعرهايم را ليلا شد و رفت                              

به دوست دلم آرزو عزيزي " انوشه " در پيوند با نزدهمين سالگرد تولدش

 

 

به لب هايت انوشه گل بكارم

گلي زيبا تر از الكل بكارم     

بگردم كوچه هاي چشم هايت

و دور خانه اش را دل بكارم    

 

 ترك ها كرده گلداني انوشه         

تو از مرگش نميداني انوشه         

بيا امشب تنش را شست شو كن

تو باراني تو باراني انوشه       

 

 

لبت يك خوشه انگور اس انوشه

سر بازار ده چور اس انوشه

ولي تا نوبتم شد خانه رفتي

لبم شايد كه زنبور اس انوشه

      

 

  

نوشته شده در پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 19:35 توسط فرزاد فرنود | |

 

آن شب ،

که شوق راه رفتنت

روی دیوارخانه سایه انداخت .

هرچند ،

دانمارک دور بود ٭

اما دلم آنجا پرنونِ زیرپاهات بود

درمن راه می رفتی

پرنده ی نوپای من

« سوژا » ٭

رسوگک کاکا

ازچشم های توتامن

یک دوبیتی راه مانده ست .

صدابزن ،

برای دست هات چوری رنگارنگ آورده ام

وبرای پاهات پازیب های نقره یی .

————————————

٭ سوژا برادر زاده ی نازدانه ام ، فروغ من

که درکشور دانمارک زندگی میکند .

نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 10:41 توسط فرزاد فرنود | |

 

GIN

 

هیچ می دانی ..؟

وقتی دست های گره زده

از سینه ها باز می شوند و به رکوع می روند.

وپاهای تپاک زده

از بانگ ناقوس کلیسا

به هم میرسند .

شاید ،

مدیحه سرایان خدایانی باشند

که خدارا در مزمن جایی به مدحه سرایی نشسته اند .

ومن باجام های

GIN

دراقیانوس لب هات عطرمی گیرم

شاید ،

زیباترین عبادت

« زیبا ترین دریایی ست که در آن نرانده ایم » ٭

 

¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯

٭  ناظم حکمت : شاعر معروف ترکی

 

نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 18:4 توسط فرزاد فرنود | |

 

هدیه : به آفتاب بلند شعر سپید کشورم آرش آذیش

 

اَبرانسان                

 

دست هایت را بفرست

بی آنکه درمن یک شب خواب

 راه برود

در چشمان تو باز شوم

وپا از هوای سنگین ژکاره گان پیر

- بیرون آرم .

آهای !

 اَبرانسانِ سپید سوار          

شیهه ی اسپ سپیدت

 با انبوه بزرگ آزادی

درمن راه می رود

و چراغان می شوم

سرشار از طلیعه ی چراغ

        - های سبز اشراق

دست هایت را بفرست .

خودم را بنویسم

سپید    

       سپید

              سپید .

 

 

یادداشت :

شعرهای آرش آذیش این عاشق ترین شاعر را وقتی می خوانم همچو عصاره

های مویزهای خشک خانگی یک نواخت نیروی سپید پوش عشق را در رگ

رگم بیدار میکند . انگار فکر میکنم که لحظه هارا با این بزرگوار با غزل ترین شعر

هایش یکجا گذشتانده ام ، شعر خوانده ام ، قصه گفته ام ، شراب نوشیده ام .

وبه قول « یدلله رویایی » او از آدم های است که فکر کردن به آنها ، دیدن آنهاست

واین شعر بالا هم هدیه ایست برای دست های الهام آور شاعر بوطیقای خاک

 آرش آذیش این سپید گوی بزرگ .    فرزاد فرنود                                                                     

نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 14:23 توسط فرزاد فرنود | |


Design By : Night Skin