انوشه
من می اندیشم من هستم
نــوای طــبله و چــنگ , ناز دلبرانه گرفت بـه پای چلچله بستم نهال سبز سحر را زبــــرگ وبار بهارش , هوای لانه گـــرفـت میان رگ,رگ, جانم هوای جان تو جاریست چنان که مست تو گشتم دلم بهانه گرفت به پای شب سپردم حـــدیث قلب حذینم ز شعله های نگاهـــت تنم تــــرانه گرفت فــــــرزاد فرنود تابستان ۱۳۸۴ هـــــر صبحگاه از پـــــنجره ام کوچه پر ازدهام متروکی را مینگرم و هر شامگاه ابر های محزونی را که با آفتاب میسوزند آنگاه حجم نام تو بار گرانی ست بردوش ذهن من آهای ! من كه با تو آغاز شدم بي تو ختم نخواهم شد.
| Design By : Night Skin |



