انوشه
من می اندیشم من هستم
میمنه شهری با اندیشه ی طالبانی: خاطرات سفرمیمنه وقتیکه سرک های همواروقیر ریخته ی شبرغان تا اندخوی تمام شد ماشین حامل ما با توده های خاک یکجا به راه افتاد برایم خیلی دشوار بود چنین سفری با راه های خاک آلود وخام که برای نخستین بار مجبور بودیم تجربه کنیم سفری که هفت ساعت طول میکشد وقتی داخل ماشین را نگاه میکنم دوستانم همراهم همه کسانی نیستند که روی چیزی بحث کنیم ویا شعر خوانی کنیم تا دوری راه و خرابی آنرا نفهمیم درحالی که ظاهرا همه نماینده های انجمن های فرهنگی هستند تنها نسبتا فهمیده تر و فرهنگی کسی بود بنام زردشت آذر کسی که به نمایندگی یکی ازنهادهای فرهنگی شبرغان رفته بود از روی مجبوری با هم در مواردی بحث هایی نمودیم که آنهم برام جالب بود کسیکه از موجودیت جنیات صحبت میکرد و با اندیشه های اسلامی اش راه را برام دورتر کردانتظارش رانداشتم کسی با چنین نامی و باچنین اندیشه ی جالبی هردو بر عکس هم بود خوب به هرصورت گناهی ندارد شهر وند افغانستان ست . راه جالبی بود ساحه ی دوطرفه ی سرک را جنگل بزرگی پوشانیده بود که با گذشتن ازین مسیر برای هر راننده خاطره ی تلخی را زنده میکند جاییکه در چند دهه ی گذشته آشیانه ی برای رهزنان بوده راننده برامان قصه های جالبی کرد که با تکرار آنها نمیخواهم باردیگر دندان به لب برده چیزی رامثل افسوس بگم درقسمتی از راه رسیدیم که بهش فیض آباد میگفتند جاییکه یک دروازه ی بزرگ ورودی پذیرایی مان میکرد مردمان با دستار های گرد و بزرگ که وقتی بهش « دیش آنتن » میگفتند به هرطرف جاده ها ایستاده و به موتر ها نگاه میکردند دست به شانه ی راننده بردم و پرسیدم میشه که همین جا ایستگاه شبرغان باشد خندیده گفت برای این پرسش چند ساعت دیگر نیز باقی مانده بازهم خسته تر شدم و بوتل آب را باز کردم تا بنوشم مگرفکرم شد که راننده چیزی میگوید پرسیدم چیزی میگفتید گفت آه مگر میدانی این شهر کجاست اینجا ولسوالی فیض آباد است جایی است که با رسیدن در نزدیکی این شهر موترها همه صف طولانی ایجاد میکردند و آهسته ، آهسته بدون اینکه در هوا خاکی بلند شود میگذشتند اینجا زادگاه و جایگاه وبلاخره امروز آرامگاه قوماندان بزرگ میمنه رسول پهلوان واز ظالم ترین آدم های روی زمین است کسی که با یک خنده جان چندین نفر را میگرفت و با چشمان کبودو شعاع دارش مرگ انسان را طرح ریزی میکرد، است او از قوماندان های بزرگ جنبش و جنرال دوستم بود قصه های راننده روی هم رفته برام جالب تمام شد اصرار کردم که درکجا دفن است یکی از نزدیک ترین منار های عقب دکان ها که معلوم میشد نشان داد که در آنجا مدفونش کردند پرسیدم میشه یکبار بنگریم و برای مان یک تفریح هم میشود خستگی مانرا هم رفع میکنیم کسانی دیگری هم با ما همسفر بود کسی بنام کاکا یونس مردی که از همه مان بزرگتر بود صدایش را بلند کرد که این اشتباه را نکنید که از خورد تا کلان این مردم از آن هیولا زخمی دارند وبرای مردم منطقه خوشآیند نخواهد بود که ما با موتر حامل مان در آرامگاه آن برویم بعدن درین مورد قصه ها طولانی شد هرکس خاطرات خودرا گفت از آن زمان وراه هم درحال تمام شدن بود نزدیک بود که به شهرمیمنه که بار نخست بود که میدیدم برسیم هوا تاریک شده بود شب از کوه های خاکی خم و پیچ سالنگ گونه میمنه را سلام کردیم شهری که تازه برق مهمان شده بود و سرک هایش را قیر ریخته بودند اما مردمش بی نهایت کهنه فکر تند رو مذهبی و کسانیکه هر مسئله را با دین و مذهب و قران پیوند میدهند شهریکه به ابونصرفارابی اش ایران افتخار میکند وبه رسول پهلوانش خودشان ازین همه بگذریم قرار بود تا فردا به هر صورتی که شود بایدبه سیمینار حاضر بشوم به دفتر ساحوی حقوق بشر واقع خیابان زرگرها رفتیم اشیا مانرا درآنجا گذاشتیم وازینکه نان چاشت وشب را نخورده بودیم خواستیم دسته جمعی به یکی از هوتل های شهر برویم شهررا تقریبا سرو زیر کردیم به یکی از هوتل های لکس شهر که ته هر جاده ی شهر مزار ده ها تاش افتاده وارد شدیم یک میز و چند چوکی در هر گوشه ی هوتل گذاشته بودند به یک از آنها نشستیم خدمه آمد تا بپرسیم درمورد غذا، دوستان همه دوپیازه و کباب و قابلی خواستند و من به نوبت خود بامیه و سبزی خواستم اما خدمه گفت شب تنها کباب ، قابلی و دوپیازه میپزیم سبزیجات نداریم گفتم دو نان همراه با چای بیاور دوستان همه تعجب کردند چون همه تازه بودند ومن هم در چنین حالتی نخواستم درمورد گیاه خوری ام برای اینها چیزی بگم درمیز همسایگی مان دوستانی را دیدم که به نظر میرسید شهروندان همین شهرند همه گیچ پهلوی هم نشسته میز خوب غذا خوری درست کرده بودند بوتل های مشروب همه از نصف پایین آمده بودندوجوانان تافرق سر نشه بودند میمنه را آزادتر وروشن تریافتم به دوستی گفتم اگر همین طور باشداز تندروی مذهب گرا خوبتراست اما جوانانیکه بااین حالت شب را میگذشتاندند برام جالب بود هدف شان از نوشیدن معلوم نبود دوباره به دفتر رفتیم و شب با مشکلاتی همراه بود و صبح شد ساعت هشت به سیمنار دردفتر کمیسیون مستقل حقوق بشر حاضر شدیم جاییکه چندین جاده و پارک که در وسط شهر قرار داشت و همچنان لیسه ی ستاره که دختران درس میخواندند میگذشتاندیم و به آنجا میرسیدیم دخترانی که درس میخوانند مجبور هستند که با چادری یا « برکه » بروند ودختران خوردسال با چادر های سیاه که درهرات براش چادرنماز میگویند به درس میروند وآنهارا که به جاده ها میدیدم هرات عزیز یادم میآمدفرشته گک خودرا یاد میکردم وفروزان درنظرم نارنجی میشد جاده های که به جاده ی نزدیکی خانه ی آرین شان میماند درخت های ناژو همان استدیوم ورزشی هرات خوب به هر صورت سیمینار ها میگذشت در روز اول سیمینار مسئول دفترساحوی کسی بنام آقای وفا با سخنرانی وخوش امدید ومعرفی ترینر ها دوشخص بنام های احمد شعیب شهیر و لعل محمد جویا سیمینار را آغاز کرد روز اول سخت خسته کن بود و به وقفه ی نان چاشت رسیدیم بازهم مثل شب با نان خشک چاشت را گذراندم به روی میز غذا خوری انواع غذا ها و گوشت ها برای میل کردن آماده بود به اصطلاح مردم مان جای سوزن زدن نبود انوع غذاها که از گوشت درست کرده بودند و انواع نوشابه ها به جز از مشروب الکولی دیگرتمام چیز بود بار دیگر ملت بیچاره ی افغانستان با بلای بزرگی بنام حقوق بشر مواجه شده است انواع خورد وبرد ها بنام حق وحقوق مان طرح ریزی میشود. وقتی که من از خوردن گوشت انکار کردم همه فهمیدند که گیاه خور هستم چون هفته قبل دوستم نوراحمدپاییز ازسوی انجمن مان درینجا آمده بود ویکی از همین ترینر ها بنام استاد جویا شخصی بود تندرو ومذهب گرا بعد از تمام نمودن غذا مرا نزد خود خواست ودرین مورد ازمن معلومات خواست خوب چیزهای که من میگفتم مورد قبول او نبود چون کسی بود که هرمسئله را با دین ، مذهب و قرآن پیوند میداد بالاخره بحث مان به درازا کشید و با صدای بلند برام گفت که نام و تخلص ات درهیچ یک از قاموس های اسلامی نیست تو مطلق کافر هستی درحالیکه عقبم را مینگرم تمام اشتراک کننده گان درسیمینار حضور داشتند همه به مثل ژورنالستانی میماندند که به یکی از کنفرانس های خبری اشتراک کرده اند همه به نوبت گردمرا گرفتند و سوالاتی مطرح کردند برایم جالب بود شهریکه جای حقوق دانانی است که به نحوی درین جا جمع شدند اینقدر کهنه فکر مذهبی هستند پس از مردم عام این شهر چه گله باید داشت . خلاصه بعدازروزاول هر روز وقت نان چاشت که گرد میز طعام خوری برای صرف نان چاشت می نشستیم آماج هدف های گوشت خواران قرار می گرفتم وبه گفته های من گوش هم نمیدادند بلاخره دیدم که فایده ندارد آرام می نشستم ونان خود را میخوردم درآنجا آقای شهیر مسئول دفتر ساحوی حقوق بشرکه تازه مقررشده بود دوست خوبم شده بود برام هرچاشت غذا های سبزی دار میآوردتا اینکه رفته رفته دوست دیگری یافتم که پیمان تخلص میکرد واز شهر زیبای غزنی بود او جوان پرمطالعه ی بود و تازه یک سال میشد که از دانشکده ی حقوق دانشگاه کابل فارغ شده بود و به حیث هیئت برای نظارت درین سیمینارآمده بود درنخست با مفکوره ی من مخالف بودبعدهابامن دوست شد وازمن دفاع میکرد درآنجا به وقت نان خوردن بحث های پرشوری میداشتیم ومن از نیچه و نظریه اش درمورد گیاه خوری چیزهای میگفتم از گیاه خوری مولانا و همچنان از فیلسوفان غربی دفاع میکردم اما دوستان هر مسئله را با دین پیوند میدادند با شریعت از دوزخ و بهشت صحبت های میکردند درآنجا کماکان از پشتون های تندرو وبنیاد گرا نیز وجود داشتند از جمله استاد جویا ترینر، ومن از آقای لطیف پدرام وحذبش صحبت میکردم خلاصه روز های بدی بود که دیگر نصیبم نشود چون من گیاه خوربودم ودرضمن دین متعارف نداشتم به اینکه من میگم تمسخر میخواهم بکنم و یارد میخواهم بکنم نه من دین خودرا دارم چیزی که خودم برداشت کردم آن به درون من است به کسی هم نمیخواهم توضیح بدهم چون تبلیغ نمیخواهم بکنم یا کدام فرقه ی درست بکنم مرتد درست بکنم و و و شاید خود رسیده باشید که من چه میخواهم بگم، یکی این که من اخلاق متعارف نداشتم من به هیچ وجه صحیح نمیدانستم که چون جامعه این کار را صحیح میداند نه آنچیزیکه خودم صحیح میدانم آنطور رفتار میکردم حالا برایم فرق نمیکرد که جامعه صحیح میداند یانه دلم بسیار تنگ میشد زیاد خورده هوشی میکردم چون مجبورم میکردند تا اینکه درامور شان دخالت کنم ونظراتم را براشان تحمیل کنم اما افسوس که تنها بودم دوستانم بامن نبودندآرین آرون که پسر خاله ام است به خاطر این پیوند باهم دوست ویانزدیک نیستیم چون او زندگی مثل من را دارد وبامن همنظر است ایکاش بامن میبود ویا برادرم اسد محبی بی آنکه برام برادر باشد یک دوست خوب وهم دربعضی از امورات زندگی بامن همنظر است ویاهم دوستم پاییزمیبود برای پاییز پیام گذاشتم که مرا درمیمنه نه بل به یکی ازاستا نهای جنوبی افغانستان فرستادی خوب دردفتر کمسیون مستقل حقوق بشر کتابخانه خوبی درست کرده بودند روز نخست چشمم به دوجفت از بینوایان افتاد وهمچنان کتاب های داستان شعر وحقوقی زیاد بود وتمامی کتابهای داکترعبدالکریم سروش را داشتند از آنجمله قمار عاشقانه راکه درجستجویش بودم خواندم وچند کتاب دیگررا، جالب اینکه بخش قفسه های فیلم های هنری جدابه چشمم خورد سی دی سه نقطه از رویا سادات مرا به ده های هرات برد وبار دیگر کهنه فکری ومذهب گرایی اسلامی مرا پاره پاره کرد .با بسته ی قهوه یی فیلمی از سهیلا محبی که روبرو شدم خواستم که با همان سربازش تا از فاریاب رفتن گنگ باید بمانم و فیلم های دیگر ی هم وجود داشت مثل اسامه از آقای برمک ،سینماکابل از میرویس رکاب وغیره فیلم های هنری افغانی اما بچه های آسمان ،ای بی سی افریقا ازعباس کیا رستمی ،رنگ خدا ازمجید مجیدی که مرا بیاد روزی انداخت که بانازی عزیز دوست دوست داشتنی ومهربانم یکجا دوباردیده بودیم یکبار به تلویزیون طلوع دربرنامه ی زیبای آذرآویز پندار باردیگر هم سی دی اشرا از دوستم پویامک آوردم دیدیم وغیره فیلم های ایرانی که برای دیدنش چشمانم تا هنوز بروی هر پرده نام آن فیلم هارا میبیند اما افسوس که در آن شهر کسی ازآنها استفاده نمیکند و همچنان انترنیت کلپ بطور رایگان وتا حتا تدریس میشود افسوس که کس استفاده نمیکند وقتی که از داخل پارک شهرداری میگذشتیم به داخل یک تپه ی خاکی موجود بود از اشخاصیکه برای تماشای کسانی نشسته بودندکه با توده های خاک یکجا فتبال میکردند وتورنمنت های تابستانی المپیک آغاز شده بود پرسیدم که این تپه ی خاکی را چرا شهرداری هموار نمیکند تا میدان فوتبال هم کلان شود و برای تماشاچیان هم چوکی های سمنتی درست کنند گفتند که پیش از آمدن طالب ها درینجا یک سینمای بسیار قشنگی وجود داشت فکرکنم که اززمان شاهی باقی مانده بودوشهر هم با ساخمان این سینما منظره ی بسیارزیبای رابه خود گرفته بود وطالبان آنرا تخریب کردند ویکدانه خشتی هم ازآن باقی نمانده فقط همین تپه ی خاکی که دروسط پارک قرار دارد.بااین گپ سینمای زیبای شبرغان یادم آمد که طالبان خشت های آنهارا بالای دانش آموزان مدارس غسل داده بودند ودرنزدیکی اش که دومسجددیگر هم وجود داشت مسجد درست کرده بودند که امروز خاک زده وکس توجه ندارد وبسیار کم کسانی است که درآنجا نماز میخوانند خوب بعداز سپری کردن یک هفته که هیچ نمیگذشت ،گذشت وروزی رسید صبح وقتش شهر میمنه را با موتر حامل مان مثل همیشه با سوز ونوا های احمد ظاهر ولتا که بوی سفر میدهند وانسان را به کوه های خم و پیچ سالنگ با همان 303 های بزرگ میبرند ترک گفتیم .... فرزادفرنودآذرنژاد مرداد ١٣٨٦ خورشیدی رنگ خون مرد عرب تبا ر کمر بسته عطشناک جامی بدست به جستجوی من و تست... هنگامی که فرنگیان سلاح بدست دشت هامان را .. فاتحانه گام می نهند. صدای انفجا ر، شهرک مارا نفوس می کاهد آری ! تن ما با رنگ خون آشناست... و فردا دربرابر نعش هم دیگر ندبه می گو ییم وبه آنها لعنت میفرستیم مگر میدانی! که هنوز گفتار نیک ، پندار نیک ، کردار نیک ورد زبان من و تست. — یادکرد: برای انفجارخونین هفتم مهرماه ١۳٨٦ خورشیدی درشهرک پرجمع وجوش وزیبای سینمابهارستان کابل که شصت کشته و چندی زخمی به جا گذاشت . تجربه ی دوم ناگهان از روی تخت خوابم بادودست به چشمان خواب آلودم برمیخیزم وبه سوی آیینه ی عقب تخت خوابم که هرشب بامن میگرید می نگرم تصویری را درمی یابم که از لای انگشتان دستانم اشک های که باقرص های آرامبخش درچشمان انتظاری ام خوابانده بودم شان دیوانه وارجاریستند وازشوق دیدار تو لبریز شده اند . وبه سوی قفسه های کتاب هایم نگاه میکنم فال حافظ را برمیدارم وبه جستجوی بیت های میروم که ترا به من پیوند میدادبه روی هرصفحه خیره میمانم نگاه میکنم نام های حرف های الفبا فراموشم شده بازدوباره به آیینه مینگرم نامم یادم نیست فریاد میزنم من کیستم ؟ آیینه هم فریاد میزند وحرف مرا تکرار میکند بالشت پرم را که سالهاست با من یکجا خواب میبیند روپوشی اشرا ازآن جدا میکنم وپرهاش را تیت ،تیت میکنم پرهای پرنده ها به رویم میخندند ومرا صیاد صدا میزنند میخندم واحساس میکنم که خودم را یافته ام اما این نام چیزی را ازمن کم میکند این نام آشنا نیست واندکی به یاد گیاه خوری ام می افتم ومات میشوم انگارفکرمیکنم چیزی برای گفتن ندارم وپرها پرواز میکنند آنها دیگر آزاد شده اند جفت،جفت به هرسو میروند وبال های عرق زده شانرا به دل های همدیگر ورق میزنند باز به گوش هایم نغمه ی حزین آهسته برو طنین انداز میشود چیزی که شب مرا با قرص های آرام بخش خاموش کرده بود نغمه ی که آهسته آهسته دل هارا از هم دیگر دورمیسازد و با دروغ نارضایتی ها پیوند میزند ودست هایم را به گوش هایم میگذارم و خودرا به دیواری که از دیواری سالهاست فاصله گرفته قاب میکنم و درآن نمیگنجم قاب میترکد ومن به روی خانه پرت میشوم احساس تشنگی میکنم برای فراموش کردنت درآغاز شب چیزی را سر کشیده بودم دست به دیوار به پنجره نزدیک میشوم پنجره هارا وامیکنم وپرده هارا مثل همیشه به شانه های هردو کلکین ازهمدیگر دور میسازم وبا بوی عطر بهشتی ات صبح را سلام میکنم پاهایم دیگر سرد شده ست انگار فکر میکنم که دیگر چیزی برای نفس کشیدن ندارم ودوری تو برایم نبود تست ناگهان با صدای رومیگردانم به سوی دیواری از خانه ام که صادق هدایت دست به زنخ برده درآن قاب شده وبه چشمان زنده به گوری ام میخندد. پانزدهم تیرماه 1386 ﮬ خ آغازباردوم بدبینی ام به زندگی وفاصله گرفتنم ازدوستانم
| Design By : Night Skin |


