انوشه
من می اندیشم من هستم
برفی برف ها دانه، دانه پرتاب می شوند/ به زلف های عطربیزت ومن زیر لحاف زمستانی مثنوی می خوانم/ دلم هوای تو کرده باهمان پیراهن قهوه یی ات/ که عصرهای آدینه به تن می کنی و گوش هایم نیوشا / به تک تک دروازه / فرشته برفی آورده . هدیه : به فرشته ارژنگ کوچکترین شاعر اشراق دوست زمستانخانه ی دلم با نگاه های گرم و سرخ مهرگیاهی اش که سراسر ناز است و بی هوشم میکند . خودم را لای کتاب یاد ها جا میمانم... سفرنامه ی کابل : وقتی از کوتل خیرخانه موتر حامل مان کابل را سلام کرد تازه از یک خواب کوتاه چشم بازکرده بودم چون شخصی که در چوکی همسایگی ام نشسته بود مرد سالکرده و خنزرپنزری پشتو زبان بود و تا کابل تسبیح انداخت و سبحان الله و الحمدالله گفت مردی که مرا هر لحظه به یاد بوف کور می انداخت و آب دهن قورت میکردم و گاهی صدسال تنهایی را می خواندم و گاهی هم روی منظره های زیبای سالنگ گم میشدم . این مرد فکر کنم چندین بار چیزی را ازم پرسید ومن درست متوجه نشدم چون سخت در گیر سفر های مکرر کولی ها در ماکوندو بودم و انگارفکر می کردم که من هم شامل خانواده ی خوزه هستم وغرق این ماجرا بودم که یکباره مرد با آواز بلند به کسی گفت درین روز ها زیادی از بچه های مکتب ها عیسوی شده میگن که امریکایی ها به مکتب ها انجیل توزیع کرده استغفرلله خدا فکرش را همیشه به طرف ما داشته باشه بازهم صبر کردم و گرفته به طرفش نگاه کردم چون کتاب رومان « صدسال تنهایی » رویش طرح زیبایی ریخته شده و در 496 صفحه به چاپ رسیده است و تار نشانی هم ازبینش گذشته شاید فکرکنم به همین خاطر آنرا انجیل گفته باشد به هرصورت از موتر پایین شدم ونشانی را که استاد پرتو نادری گفته بود به آنجا رفتم به شهرنو چهارراهی انصاری هوتل انصاف هوتل نسبتا خوبی بود اتاق های پاک و مناسبی داشت ؛ هرچند نمیتوان آنرا حتا با هوتل های درجه چندم کشورهای همسایه مقایسه کرد . اما در افغانستان غنیمت است بازهم مثل همیشه مسافرین را رفت آمد برق های ضعیف و صدای دلخراش ماشین ها آزار میداد یک شب را در آنجا گذشتاندم وفردا ساعت 9 صبح درسالن مجتمع جامعه ی مدنی افغانستان مهمان استاد پرتو نادری شدم ودر جمع مهمانان مزار پیوستم سیمینار آغاز شد نخست استاد پرتو نادری سخنرانی کرد و مهمانان را خوش آمدید گفت برنامه قسمی بود هرکس درمورد نهاد ش صحبت میکرد و استاد پرتو نادری هم در اخیر جلسه یک برنامه برای خوانش شعر گرفت چون همه جوانان شاعر از هر نقاط کشور حضوربه هم رسانیده بودند جوانان حلقه ی فرهنگی زلف یار خوب درخشیدند و همچنان من هم شعر بلند «سپیدار بی سار» امرا در حضور استاد پرتو نادری و استاد نازنینم استاد ژکفر به خوانش گرفتم حسین آرش با یک پیاله قهوه ی تلخ سر دوستی بامن بازکرد ومرا با همان چشم های یک رقمش گرفت و رفت به طرف حسن آذرمهر همان که هنوز بوی اسفند میداد ونگران بود که باری دیگر باچشم سیاه کابلی دختر نظر نشود و همچنان با ابراهیم امینی دوست دیرینه ام که روزی هم آشفتگی هاش را برام هدیه داده بود سهراب سیرت ، نجیب نجوا و چند دوست دیگر آشناشدم وهمه باهم راهی انجمن قلم شدیم جایی که کیمیای زمان بر صفحه ی ژرفای آبی آسمان ماهتاب وار درخشیده و هنوز دارد برای بچه های زلف یار خوشه می چیند همان انسان مهربانی که در روز های نخستین دوستی ام با امان پویامک ازش برام شعر میخواند همین واژه ی ژکفرکه چند سال پیش سفریکه در مزار شریف داشتم روی یک لوحه ی عکاسی حک شده بود و آنقدر شیفته ی این نام شده بودم که گاهی آرزو می کردم که کاش نامم ژکفر میبود اما فکر اینرا نداشتم که روزی این نام بزرگ در آیینه ی کوچک پندارمن بزرگی میکند آری بار دومم بود که گرمی آغوش مهربان استاد نازنینم ژکفر بزرگ به سویم باز می شد و سلامم میکرد و صدای پای خنده از لبانم پس نمی شد تازه داشتم از ماجرای صدسال تنهایی جدا میشدم . مهربانی های خوزه و اورسولا در همان فضای ماکاندو باقی می ماند و خوزه آرکادیو و آیورلیانو بویندا را فکر میکردم که در همان دره های سالنگ رها کرده ام دیگر مهربانی های استاد قندم برام همه چیز بود . خوشبختانه همان روز دوستم سید عاصف حسینی برنامه ی شعر داشت وماهم درآن برنامه پیوستیم اما متاسفانه لحظه ی دوام نکرد که برنامه به انجامش رسید ودر ختم برنامه با دوستانیکه از طریق وبلاک آشنایی داشتم باری دگر از نزدیک استاد با آنها مرا معرفی کرد درقدم اول جوان مهربان آن دانه ی رها شده ی خاکی با فلسفه ی بزرگی چو ن بودا مهرداد عزیز را که با اشعار و نبشته هاش از وبلاک خواهرم مژگان شفا آشنا شده بودم معرفی شدم وبا آغوش باز برای همچنان دوست ماندن حضورش را درجمع دوستانم پذیرفتم و با شاعر یک روز مانده بود به پایان عاشقی معرفت حاصل کردم همان کاوه جبران که شبیه بوی الکل آفریده شده است و شعر هاش شبی مرا مست کرده و عربده جویم کرده بود و جام های تهی مانده را دیوانه وار شکسته بودم و از برای جمله ی فلسفی یی که در برگ نخست کتابش چشم هارا به اندیشه ی نو و بزرگ اش خیر میکند تشکری کردم « به آنهایی که فقط خود شان اند » شاعر حاشیه ی دونفری را در حاشیه ی برنامه ملاقات کردم جوان قوی هیکل و بزرگی آریایی بودن را درخود دارد جوانی که به سهراب میماند . طلوع این جوان بزرگ شبم را پرپر کرد و دوستی و دوست داشتن را در عالم بی خودی به رگ رگ هم ریختیم . آری ! با نوا های ساحر کیمیاگری پرپرواز بستم وبلند تر از پرواز عقاب ها پروازکردم کسی که سال یکبار یادی از کاج بلند بیشه ی آواز « احمد ظاهر بزرگ » می کند همایون هنر همان موجی که گویی خواب دریا را به هم میزند و پریشان میکند شب برای ستاره های که از جفت شان جدا میشوند لالایی میخواند همان همایون که اکاردیون اش را به گردن گهواره ی هر عاشقی برای لالایی گفتن آویخته است و با پنجه های طلایی اش همچنان در فراق خورشید اش از سردی خانه اش شکوه گر است ومهربانی های استاد نازنینم برای مهمان هاش یکی هم ماندن همایون هنر درهمان شب بامابود و پنجه های طلایی همایون جان گاهی مارا به سوی گنگا می برد و با شور و مستی نوشاد هند سرو کله میزدیم و گاهی هم با ساخته های نی نواز ما را می نواخت . سید عاصف حسینی را درست نتوانستم ملاقات کنم فکر کنم فردای همان روز سفری به هرات داشت ومن هم براش مزاحم نشدم . هنوز از دیدار این همه بزرگان سیر نشده بودم که فردای همان شب وحید وارسته مردی از راه هشت اصل بودا و قبیله ی ماهایانا ها به چشمانم سبز شد مردی که سه روز پیش رو را در زیر انحنای سر انگشتانش احساس میکرد صدای هارون عزیز را شنیدم که به وارسته ی بزرگ میگفت فرزاد هم مثل شما گیاه خوار هست برای چاشت چه درست کنم واینکه شکم درست شد خرسند شدم ازینکه بلاخره همتایی درینجا هم به خود یافتم با وارسته ی بزرگ چاشت همان روز را لوبیا خوردیم و شعر هام را براش خواندم روی شعر و همچنان اوزان عروضی باهم بحث کردیم ایکاش پیش این بزرگمرد روشنفکر حداقل یک هفته را میگذشتاندم وچیزهای زیادی را می آموختم و آرزو داشتم یکبار خالده فروغ آن سوژای بلند شعر افغانستان را از نزدیک ببینم وهمچنان « نیروانا » ی قند آن اللهه ی زیبای آریایی را که از صدفی زاده شده ست .... و ازکسیکه دوستم پاییز همه روزه برام قصه میکرد ازنزدیک دیدم صلاحی صاحب مردی که بالهجه ی شکسته فارسی صحبت میکند « فکرتان است نی » تکیه کلامیست که مخاطب را وامیدارد تا ساعت هارا همراش بگذراند . ویک سری هم به خانه ی فرهنگ زدیم جایی که داکتر صاحب سمیع حامد دیوار هاش را همه با واژه های عشق دیکور داده . دستمال های گل سیب تازه عاشق بودن شان را درک کرده اند ، چراغ های الیکین سر از نو احساس کرده اند که قرن ها برای این مردم روشنی کرده بودند وصد ها چیز دیگر آویزه هاییکه به جستجوی آدرس دوستی شرنگس می زنند . اما متاسفانه که خود داکتر صاحب حامد حضور نداشتند و ازدیدارش محروم ماندم و همچنان شب آخر این سفر را مهمان فرید حسرت به انجمن ظهیرالدین محمد بابر شدیم فرید حسرت همان نویسنده ی وبلاک یگانه هنوز درگیر گام های بی خیال پری بود چون صحتم خوب نبود وقت هم کم وگرنه تصمیم داشتم حتمی یکبار شهدای صالحین بروم برمزار احمدظاهر بزرگ لحظه ی را زانو بزنم به جاهاییکه روزگاری ربابه داشته زندگی میکرده قدم بزنم خانه ی گلنار را تماشا کنم و همچنان چند روزی میشد که تازه رومان گدی پران باز را تمام کرده بودم باید کوچه های وزیراکبرخان را برای جستجوی خانه ی امیرشان میگشتم خاطرات امیر ، علی و حسن را دوباره زنده میکردم و همان بادبادک آبی امیر را در حافظه ام یکبار دیگر تا بلندای بلند آسمان کابل به پرواز می انداختم .. اما وقت بامن یاری نکرد باشددرسفر های بعدی ... شب را خسته ومانده دوباره با استاد عزیزم و دوستان دیگر به انجمن قلم آمدیم و فرداش قرار بود که دوباره کابل را به قصد بلخ ترک بگوییم اما به فکر این بودم که چطور باکدام زبان از این همه مهربانی های استاد بزرگوار استاد ژکفر عزیز تشکری کنم واین مهربان دور را داشتم تا دیر زمانهای ناخودآگاه پدرود می گفتم برام معلوم نبود که کی ؟ کجا؟ دوباره ملاقات خواهم کرد .. آیا به خواب توانم دید ؟ یادر پگاه روشن بیداری که باز خنده به لب هایم برای پاسخ سلام هاش سبز شود با قدم های پدرود از خانه ی قلم دور میشدم و ازنهانگاه دلم چشمه ی عشق دوستی می جوشید و بسته ی از طرح های پشتی کتابهای شعر که کاردستی استاد بود به دست های دوستی ام مرا سوی مزار میبرد... فرزاد فرنود دوم دی ماه 1386 خ
| Design By : Night Skin |



