انوشه
من می اندیشم من هستم
داستان کوتاه تروریست عاشق واسکت قهوه یی با بخیه های گلابی رنگش هر لحظه تصمیمش را دربرابرهدفی که پیش روداشت تازه می کرد، پهلو میگشتاند و دست به پشتش میبرد ازجا برخاسته سرش را بین دودستش می فشرد، دلش هوای چیغ زدن داشت، دوباره خوابید کرم های گلابی رنگ دربدنش می لولیدند و روی زمین می افتیدند. زنی با بسته ی گلابی رنگ ازنظرش رد می شود، طفلکی ازپس توته نانی راه میرود وچندین بارمی افتد، باز رومیگرداند مورچه ها زیر پست بدنش راه میروند، چشم باز میکند همه در اوج خواب فرورفته و صداهای عجیب وغریبی به گوش هایش میرسند، بادستمال گلابی رنگی چشم هایش را بسته میکند، تازه احساس میکند که خوابش برده، صدای انفجار درعمق گوش هایش میرسد و جا میماند: پسرک جوانی سوار دوچرخه درامتداد راه دانشگاه دچار ورود موتر حامل ریس جمهور به دانشگاه شده و با انفجاربزرگی برخورد کرده و با ده هاتن دیگرجان باخته است با این خواب ترس آور دوباره خواب از چشم هایش پا میکند، وحشت زده از تخت خواب روی زمین پرت میشود در حالیکه دست و پایش به لرزه می افتند، به زور خودرا به دیواراتاقش نزدیک میکند و دست به روشنگرمیبرد و چراغ را روشن میکند به آیینه نگاه میکند که تمام رویش با خون گلابی رنگ خونی شده ... صبح هنگام صبحانه، صدای دایره از راهرو خانه ی شان به گوشش می پیچد، می بیند که گروهی از زنان پطنوس ها به دست های شان با بکس که با گل های مصنوعی گلابی رنگ آراسته شده به سر دختر جوانی گذاشته اند و رقصیده به او نزدیک می شوند . مادرش با کاسه ی اسفند به آنها نزدیک می شود. دخترکی صدا می زند: ــ لالا بیا عیدی آوردن. جوان با ریش های تازه رسیده و چشم هایی که سرازنو به سرمه عادت کرده وارد اتاقش می شود بی آنکه به صدای خواهرش پاسخ داده باشد روی اتاق به نیمه ی میخ فولادی رنگ واسکت قهوه یی آویزان کرده اش را می خواهد بگیرد که از تاق بالایی اتاقش عکسی روی زمین می افتد، دخترکی با موهای خرمایی رنگ چادر گلابی رنگ لای چوتی هایش محکم بسته شده و دارد خنده میکند، جوان ناخاسته عکس را به بیرون از اتاق به جانب کوچه می اندازد، بی آنکه بداند که عکس لای توده ی از برگ های چنار گم شده و لگد مال رهروان کوچه می شود ... واسکت به دستش میخواهد به خانه ی دوستش برود که با گروهی از مردم روبرو می شود تابوتی با پارچه های گلابی رنگ پوشانیده شده به روی شانه هاشان راهی قبرستان می شوند . دوکوچه بعد تربا صدای برخاسته از بلندگویی وادار می شود که نماز عصر حتمن دوستش را که تازه از پاکستان برگشته ست ببیند با این صدا او دمی به پاکستان و به یاد آموزش هایش می افتد .. طنین وعظ های مولوی مدرسه هنوز در گوش هایش می پیچد و صدا میدهد: نیروهای اشغالگر ، انفجار انتحار ، حورعین بهشتی ، عیش و نوش و... و... و ... تصمیمی که روزها رویش فکر کرده بود بسته میشود و سرخی شرری برخاسته از عشق که در دل دلش ریشه دوانده بود درین قسمت از زندگی اش راه عوض میکند و جوان گرم کارهای اعتقادی و سیاسی اش میشود اما سهم عشق « مونا » تا لحظه ای به جا آوردن تصمیمش همچنان در ته دلش باقی خواهد ماند و خار های زشت اعتقادی مذهبی دیگر سهم زیادی را ازآن خود کرده تا باعث دور کردن جفت های دیگرهم شود او دیگر طاقت دیدن این همه جفت های به هم رسیده را ندارد. خسته و رنگ پریده در اتاقش را باز کرده روی تخت خوابش لحظه ی را دم میگرد اما برای عوض تصمیم اش دیگر کاری کرده نمی تواند آخرین خواب های شبانگاهی دارند راهی چشم های پریشان و نا آرامش می شوند. صدای طفلکی که دامن مردی را کش گرفته و گریه کرده اورا ناآرام میکند از خواب بیدار میشود و دوباره به خواب میرود و خاک و خون شیون های خانمی که نام پسری را فریاد میزند به گوشش میرسد هذیان میگوید چیزی راه گلویش را میگیرد میبیند که بدنش را باکاردی توته توته کرده اند و به هر طرف راه میرود مردی با دستار سپیدی که به سرش پیچانده به روی او میخندد قسمت های از بدن او را یکجا میکنند، با بسته یی میبندند و روی شانه هاش سرگردان به هرطرف که راه میرود هیولای دم راه اش را محکم می گیرد. زنی ناله کنان سوی مردی که جسد قسمت شده ی جوان روی شان هاش مانده شده می آید که سهم پسرک مرا بده کسی هم از برای مادر اش و کسی به خاطر پدر و برادرش ... یکدم با صدای بلندی نی نی نی گفته از خواب می پرد که خواهرش بالای سرش ایستاده او شک بر شده چیزی نمی گوید میرود. روی جایش لحظه ای را می نیشیند و دود به دود سیگار دود میکند تا اینکه ته سیگار پر می شود . دوباره آخرین خواب های صبحگاهی زندگی اش در چشم های ناآرامش راه می یابد که زنگ تیلفون همراش که بالای سرش گذاشته شده از چشمانش خواب میدزدد، تیلفون را که بدست میگیرد پیام « مونا » دلداده یی سال اول دوره ی دانشگاهی اش است . ساعت هشت به نزدیکی جاده مسعود منتظرم باش من همراه با پدرم از تهران می آییم . پیام یک سره تمام زندگی اش را تغییر داد، کاغذی که دیروز دوستش از پاکستان در لای قرآنی برایش آورده بود بیرون کرد. ساعت هشت و پانزده دقیقه موتر حامل ریس جمهور باهیئت خارجی اش از مسیر فرودگاه سوی ریاست جمهوری میرود. جوان باعجله واسکت قهوه یی اش را به تن کرد و دورکعت نماز نفل را ادا کرده بیرون شد . مونا با دسته گلی گلابی رنگ همراه با پدرش تازه داشت که از ترمینال فرودگاه بیرون می شد . جوان که با موهای برخاسته و چشم های اشک آلود راهی نشانی بود که انتخابش را با فکر آرام و دقت نخاسته بود که بکند روبرویش خواهر کوچکش آمد و دسته گلی گلابی رنگی را براش هدیه کرد وگفت: ــ لا لا میفهمم که این همان گلی ست که روزی مونا برایت هدیه کرده بود پیش از این که پژمرده شوند باید به دست او برسد، امروز روزیست که او باید بیاید اما دختری را که مادر برات انتخاب کرده می فهمم که خوشش نداری . جوان با دست های لرزان گل را هم بدست گرفت و با شانه های که بسته های مرگ را حمل میکرد راهی شد لحظه ای نگذشته بود که مسیر فرودگاه را وحشت و فریاد ها فرا گرفت و توده های از مردم با دود وخون به هرطرف می دویدند... **** ...و مونا همچنان بالبخندی سوی جوانی که به نزدیکی جاده ی مسعود منتظر بود نزدیک میشد . پایان لیلا نوروز ست! پنجره های کتاب خانه را باز کرده بودم نسیمی که انگار بوی لیلا را می آورد گونه هام را باطعم خوش قلیان نوازش میداد. چای سیاه تلخ هم دمش را گرفته بود اوستا را از قفسه ی کتابخانه ام بیرون آوردم تازه داشتم چند خطی از اوستای بزرگ را بخوانم که تک تک دروازه شد . آری داکتر صاحب آگاه بایک دامن شعر درپس دروازه مرا منتظر بود هردو یکجا باهم به نشانی پویامک روانه شدیم ازآنجا پاییز را که هوای رنگ سبز بهارشدن را گرفته بود ملاقات کردیم تا فردا پا روی مراتع سبزوار جوزجانان بزنیم و شعر بخوانیم قصه کنیم گشت بزنیم سبزه های سبزبهار را .. دوستم پویامک به نمایندگی اشراق روز اول نوروز را به مزار شریف رفت و با بچه های زلف یار پیوست آنروز خیابان های مزار را گل سرخ عطرمیداد، جنون و عشق تب دار گلنار استاد رهنورد زریاب را از جاذبه ی رقص اش بیتاب کرده به کوچه های مزارآورده بود . حسین محمدی را باز هوای انجیرهای سرخ مزار گرفته بود اما افسوس که این همه سرخی انجیر های سرخ مزار را از نزدیک ندیدم صدای خنده های بلند و سچه ی شاعرانگی وحید وارسته در همان روز هیچ از گوشم دور نشد و مرا هرلحظه دست دوستی میداد. داکتر صاحب حامد آن تک شاعر کوچه های الهام شعرم که دود اعتیاد من را در فضای شعر و غزل بال میدهد و پر پرواز میبندد . ایکاش همان روز پندک های ساختگی شعرم را در برابر چشمانش زمزمه میکردم تا از زبان چراغ روشنی می گرفتم .... مزار درهمین روز ها رنگ و بوی شاعرانگی گرفته ست چهره های فرهنگی را هرچند ماه بعد به بهانه هایی دور هم فرامیخواند بزم های شعر و موسیقی برپا می کند جاده ها و خیابان های مزار همه بنام های زردشت ، مولانا ، فردوسی ، ناصر خسرو ، کاوه ی اهنگر ووو نام گذاری شده وقتی که خیابان هارا قدم برمیداری انگار صفحات چند صدساله ی تاریخ را ورق میزنی .... چهارراهی های بزرگ و مدرن شهر را زیباتر ساخته بازسازی به سرعت ادامه دارد سرک ها همه قیر ریخته شده و مارکیت های بزرگی بنا گردیده وقتی دوستم پویامک با این همه قصه ها ازمزار رسید و هرلحظه های مزار را یاد میکرد جز چیزی برای افسوس گفتن نداشتم دیگر همه چیز گذشته بود موسیقی و کنسرت هارا هم با این همه زیبایی ها نوش جان کرده بودند امیر جان صبوری آن آفتاب بلند زبان کوچه ی موسیقی افغانستان کوچه های سمرقند و بخارا را برای عطر گرفتن خیابان های گل سرخ به مزار امده بوده اما درین سفر با سیب رسیده ی سبک اش تواب آرش همان عمر دوباره ی هنر و موسیقای هرات باستان.... « و قتیکه تو رسیده باشی آدم چرا ندیده باشد .. » اما در آفتاب خانه ی اشراق چه میگذشت که باکاروانی از چند شاعر سرگردان با تکه فرشی و کهنه دیگی یک پر پرواز گدی پران و سر سوزن امیدی برای شادماندن و شادزیستن در سبزوارترین فصل خدا همه در مشت گرفته ی هذیان های روزگار با یک تنگ فلسفه شراب و چند برگ شعر سپید در کنار آسیاب آبی جفت های گندم را با دیده های شاعرانه شان می کوفتند شاید دردی بود برای گرسنگی آدما .... داکتر صاحب اگاه بازبان عاشقانه اش شعر بلند « کتیبه » ی مهدی اخوان ثالث را با همان زیبایی تمامش به گوش های بهار زده مان زمزمه میکرد و گاهی دوستم پاییز با غزلی از کتاب « فرشته ها خودکشی کردند» هوای مانرا پست مدرنی تر می ساخت و من با آییژ در گوشه قیلون می گرفتیم و یادی از آرون عزیز آن دور افتاده نزدیک به دل مانرا میکردیم فانوس از دور تر لحظات خوش بهاری مانرا در در قاب خاطرات اشراق عکس میگرفت . بولانی های تند تنوری را که آییژ با دست پخت مادرجان اش به بزم مان اضافه کرده بود باطعم سبزو پرطراوت صلات روسی که داکتر صاحب اگاه درست کرده بود نوش جان کردیم آهسته ، آهسته روز اول نوروز ورق خورد و ماهم به موتریکه مارا حمل میکرد به هرنشانی ازهم جدا شدیم و شب را با چراغ نوروزی و نغمه های بیدار بقه های بهاری صبح کردیم ..... فرزاد فرنود آفتاب خانه ی اشراق شبرغان

| Design By : Night Skin |



