تبليغاتX
انوشه


انوشه

من می اندیشم من هستم

 

 

 

یکسویه نگری زبانی :

در پنجمین جشنواره ی ادبیات معاصر افغانستان

 

پس از ارزیابی کنفرانس و صدور قطعنامه ی سال گذشته در جلال آباد تصمیم براین شد که دور پنجم جشنواره ی ادبیات معاصر افغانستان در شهر مزار شریف مرکز ولایت بلخ برگذار شود . و برگذاری این دوری از جشنواره در بلخ دلهارا به امیدهای زیادی پل زده بود همه ارزو داشتند که برگذاری این جشنواره دربلخ متفاوت تر از سالهای گذشته و سهم فعالین فرهنگی بیشتر باشد چون شهر مزار شریف از نگاه امنیتی جای مناسب برای برگذاری چنین چشنواره های فرهنگی می باشد . جشنواره ی ادبیات معاصرافغانستان همه ساله از سوی گویته انیستیتوت که مرکز فرهنگی آلمان است ودارای 142 مرکز در 81 کشور جهان می باشد این نهاد از سال 1965 بدینسو در افغانستان فعالیت دارد که پس از یک وقفه دوازده ساله در سپتمبر 2002 میلادی دوباره به کار خویش آغازیده ست وظایف این بنیاد شامل همکاری های متقابله ی فرهنگی پخش و توسعه ی زبان آلمانی و ارایه ی یک تصویر زنده و همه جانبه از کشور و جامعه ی آلمان می باشد . و انجمن بین المللی قلم ، نهاد جهانی نویسندگان با 144 شاخه در 101 کشور بوده و آماج این انجمن تقویت دوستی و همکاری روشنفکرانه بین نویسندگان جهان برای مبارزه در گستره ی آزادی بیان و نمایندگی از وجدان ادبیات جهانی ست . برگذار می شود در دوسال اول این جشنواره در هرات به همکاری انجمن ادبی هرات برگذار گردیده بود و در سال سوم در شهر کابل و به همین ترتیب سال گذشته به شهر جلال آباد برگذار گردیده و امسال در شهر مزارشریف به مدت سه روز و سه شب جشن گرفته شد. و در پایان این جشنواره تصمیم برآن شد که سال در شهر خوست و یا کندز برگذارگردد.

درنیمه ی دوم از روز اول جشنواره خودرا از شبرغان به مزار رساندم حین که می خواستم داخل تالار شوم با ژرف اندیش ترین شاعر ، مترجم و در کل آیینه ترین دوستم و حید وارسته روبرو شدم آه نمیدانستم آفتاب از کدام پهلو بلند شده بود . چند قدم بعدتر خودم را باتمام دوستان فرهنگی که از هر گوشه ی توده توده ریخته بودند دست دادم .

گوشه ای از تالار را بانو مژگان ساغر باقد سروگونه و چشم های ساغرین اش گل زده بود

مژگان ساغر از جمله شاعرانی است که ازآغاز دنیای وبلاگ به وبلاگ نویسی آغاز کرده بود وآن پنجره های وبلاگ بود که دست دوستی مارا رنگ داد و باهم آشنا شدیم واین جشنواره هم بهانه ی بود که فاصله هارا خط میزد و دوستی مانرا نزدیک تر می ساخت.

از دور بانو ساغر را می بینم که همه دل هارا دورخود حلقه کرده و دارد با شاعران عکس یادگاری می گیرد . آهسته میروم و خودرا معرفی می کنم او حرف میزند و حرفش  سحرآمیز است و پای دلهارا با گیسوانش رسن می کند وقتی شعر میخواند غرور بنفشه را چشم در چشم می شکند وشعر و دل را بهم می بافد . چشم به چشم راه می روم کسی خبرم داده بود که حضور استاد زریاب ، استاد پرتو نادری ، داکتر صاحب حامد و جالب تر اینکه از نویسنده گان و شاعران مهاجر استاد لطیف ناظمی ، محمد کاظم کاظمی و برخی دیگر حتمی است اما هیچ کس ازین بزرگواران به چشم نمی خورد ازین جاست که زبان زخم خورده و نیمه جان فارسی گویان افغانستان با نام ها و افتخارات گذشته رنگ می گیرد و با داشتیم و کردیم و بودیم ها همچنان کورکورانه راه میرود و اینکه ما تا کجا خواهیم رفت نمی فهمیم چون بزرگان ما که اندکی قدرت سیاسی دارند  وآنهم متاسفانه که درد فرهنگ ندارند و خبرنیستند که چه می شود و چه ها درحال شدن است . در تالار یک نوع اختلافات زبانی حاکم است و لحظه به لحظه دارد رنگ می گیرد و تا اینکه در شب های شعر به اوجش میرسد .

 

 

تابو بافی یا شعرخوانی :

در شب های شعر

 

شب های شعرکه باید عاشقانه ترین فضارا نقاشی میکرد و دل هارا کوچه،کوچه چراغ میداد وصمیمت و همدردی میان زبان های مروج در کشور را بیدار میکرد . اما متاسفانه با منازعات زبانی و یک جانبه آغاز می شد و با سردی به پایان می رسید این کاروان بزرگ فرهنگ که آماج اصلی آن نزدیک شدن زبانهای کشور به هم بوده و آنهم در سال یکبار برگذار می شود و جای تاسف براین است که این دوره ی فرهنگی را با گذاشتن سوالیه در نیمه ی راه پیاده رها می کند . با توجه به این ملاحظات اتهام علیه این دوره ی فرهنگ درونی آنقدر موجه به نظر نمی آید مگراینکه ازنزدیک بنگری و چشم هات را که از آنسوی دلت با امید ها و آرزو ها برای داشتن یک فرهنگ والا درمهاجرت می تپد ودرینجا بیایی و حتا در مجالس فرهنگیان و قلم بدستان تابو بافی و یکسویه نگری زبانی و نژادی و حتا مذهبی و دینی راکه از بحث های کهنه در جهان سوم و قرن بیست و یک است بنگری خوب بازهم میدانیم که مدت های مدید است که گفته میشود این عطش شدید برای از بین بردن فرهنگ مان ازبیرون مدیریت می شود . نه فکر کنم همین مقوله خیلی ها کهنه شده چرا روی حقیقت پرده می اندازیم نظام خودمان ایجاب میکند که چنین مداخلات از بیرون به فرهنگ ما وارد شود گنه کار خودمان هستیم نه دیگران ، ماباید به جای اصلاح جهان به اصلاح خودمان بپردازیم . اکنون باید شرایط طبیعی ، اجتماعی و سیاسی زندگی را که سعادت و شقاوت برآنها مبتنی است دگرگون سازیم . ما باید قوانینی را پژوهش کنیم که برچنین تغیراتی حاکم اند وازآنها برای مقاصدمان استفاده کنیم بدین ترتیب از یکنوع یکسویه نگری زبانی خودرا به سوی دیگری بلغزانیم که همانا وحدت و یکپارجه گی ملت مان باشد ما برای برگذاری چشنواره ی ادبیات معاصرافغانستان دورهم حلقه زده ایم نه برای زبان های جداگانه ، ما حق داریم که سعادت و رفاه را برای نسل خودمان بخواهیم چون والاترین و در حقیقت تنها مقصود و آماج مان ترویج زبان و ادبیات معاصر کشورمان افغانستان است نه از یک زبان ویژه ، واین سعادت و رفاه تنها از تاثیرات شرایط خارجی تمدن در ذهن و روح انسان برمی خیزد این ذهن و روح متضمن جزء مقوم دومی است که همان اندازه تغیرپذیراست که محیط ، زیرا چه چیزی تغیرپذیرتر از دل انسان است؟ اگر دل مان خواست و به این بحران نقطه ی پایان را بگذاریم آسان خواهد بود .

اما افسوس که درک واقع گرایانه نیست و هر کس تیرخودرا به خواست خود به هدف می بندد وبرخی ها با داشتن امکانات مادی وارد جامعه ی فرهنگی شده و نام شاعر و یا نویسنده را بالای خود گذاشته و به نحوی اهداف سیاسی خودرا برآورده می سازند در حالیکه وفور اشیای مادی نمی تواند به او استعداد گفتن و نوشتن را بدهد وآنها به این تصورند که رفتن از پی ظواهر پرزرق و برق سعادت خودبخود خوشبختی به بار می آورد نه بلکه این یک راه بی برگشت است وکسانیکه چنین امیدهاییرا به دل دارند همانجا سنگ شود و به دلهاشان لاینحل باقی بماند .

اینچنین گردهمایی های فرهنگی میگذرد اما جای تاسف براین است که فرهنگ استفاده ازآن را تاهنوز نیاموخته ایم وبه جای اینکه گویندگان این زبان ها به نزدیکی و پیوندزبانی میان همدیگر دست بدهند و فاصله هارا خط بزنند. ولی چیزی مثل افسوس باید گفت که اینها از خشونت و یکسویه نگری جداگانه ی زبانی استفاده کرده جفای بس بزرگی را برای زبان های شان متحمل می شوند . در شب دوم جشنواره منازعه های لفظی نزدیک بود به منازعات فزیکی بین جوانان مبدل شود و فضای همان شب را به هم زدند در کل یک فضای سیاسی همان شب را ادامه و به پایان رساند .

اگرقرار باشد هرجشنواره باچنین حالات منفی آغاز و به پایان برسد ضرورنیست که برگذارشود. باور هارا رنگ میدهد تابو و تابو بافی سبزتر و تازه تر می شود . ملت سازی افغانی و پشتون والی سیاسی در جامعه ی فرهنگی راه پیداکرده سیاست زدگی و استفاده از پندارو حتا نقشه های شخصی سیاسی را نمایان می سازد . من به این نوشته چنانکه تصور میکردم نمی خواستم اقدام کنم ازینکه تابو و یکسویه نگری زبانی جشنواره را وارد مرحله ی نوینی از ملیت پرستی ساخته بود . قلم برداشتم و آنچه را که دیده بودم نوشتم .

من بارها در بحث ها ونوشته هایم به نابرابری های حقیقی درتاریخ فرهنگی معاصر مشترک مان اشاره کرده ام ودرهم تنیدگی ویژه ی پژوهش های ادبی را برحسب شرایط فرهنگی کشورمان افغانستان توضیح دادم .

 

یک شب باحلقه ی زلف یار:

 

یکی ازین چراغین شب های شعر را که دل هارا به دلها می بافت و عشق و شعر تعارف میکرد بچه های حلقه ی فرهنگی زلف یار میزبان بودند . بزرگ دروازه ی باغ های غزل را به پذیرایی آنچه شاعریکه مهمان بود باز کرده بودند روی دوجفت تخت چوبی قهوه ی رنگ قالین های سرخ مزاری پهن شده بود ویک کبوتر سیاه و سفید درنفس تند چند توده شمع نشسته و تیغه ی پولادی گداخته ی طنین شاعران را محکم محکم برسینه برهنه اش می کوفت او شاید جفت اش را به خاطر این همه زیبایی ها تنها رهاکرده آنجا آمده بود و چند توته کوزه ی شکسته را با دانه های سرخ انار قاب ، قاب پی هم چیده بوند ودانه های انار ازحریر نازک توته های کوزه دلهارا به سوی آنچه که دوست داشتی میبرد و پیوند میزد وبر خنده های ریز و درخشان موج ها می پیچیدی و گم میشد و یکی ، یکی از شاعران مهمان می آمدند شعر میخواندند و دلهارا سراپا گوش اندازه میکردند وپس منظر این همه زیبایی هارا با نغمه های گیتار آراسته بودند گوشه ی از تخت را مسعود حسن زاده پا سرپا انداخته نشسته ودر ژرفنای دل شب تار، تار گیتار می نواخت وشعرهای تازه اشرا با تباشیر شکسته به در و دیوار کوچه مینوشت تا یار جانی اش بخواند روی هم رفته تمام آن شب زیبا و دوست داشتنی بود واین همه زیبایی ها از کارهای هنری و عاشقانه ی شاعر،داستان نویس،طراح ودر کل از دنباله روان نستوه هفت هنر زیبا « امان پویامک » از فعالین خانه ی فرهنگی اشراق بود .

 

یادآن سفرکرده ...

ویژه ی استاد واصف باختری

 

در روز سوم جشنواره ی ادبیات معاصرافغانستان ویژه ی استاد واصف باختری بود استاد واصف باختری نام آشنا در عرصه ی فرهنگ افغانستان نه تنها میان فارسی زبانان بل میان تمامی زبانهای رایج درافغانستان از صمیمیت خوبی برخورداراست . او نخستین کسی است که محتوای اخلاقی و فکری بسیاری برادبیات معاصرمان وارد کرده است و لذا او نخستین کسی است که اهمیت معاصردارد . استاد واصف باختری شعر نیمایی و سپید را وارد ادبیات معاصرافغانستان نمود قبل از او فقط کسانی محدود مورد لزوم برای این تحول وجود داشتند .

استاد برزین مهر استاد دانشکده ی زبان و ادبیات دری دانشگاه بلخ درپیوندبا ویژه گی های فرهنگی استاد صحبت می کند . او گپ های ناگفته ی در رابطه با زندگی استاد دارد او حافظه ی استاد رامی ستاید. استاد واصف باختری مثنوی معنوی ، دیوان کبیر ، کلیات اشعار بیدل و برخی کتاب های دیگر را بیت ، بیت در حافظه داشته برایم بسیار جالب بود حفظ کردن کتابی به اندازه ی مثنوی آنهم با آن حجمی که دارد.  او در ادامه ی گفته هایش می گوید که زبان استاد هرگزمستعد سخن ساده نبود او حتا اگر فاکاهی هم می گفت حرف بس بزرگی را در پشت سرداشت و یکی ازین خاطراتش را قصه میکند .

روزی بااستاد نشسته بودم استاد در پیوندبا اطفال صحبت میکرد . درجامعه ی افغانستان معمول است که به اطفال آنچه که توجه شود نمی شود و گاهی هم اگر شود آنقدر سرزنش میگردند که بصورت منفی به آنها تاثیر می گذارد بطور مثال یک طفلی که به سر بام خانه می برآید و معمولا اطفال به نوک بام می آیند ما آنقدر به طفل پس برو ، پس برو که می افتی میگیم وازینکه زیاد اصرار میکنیم که پس برو و طفل هم آنقدر پس میرود که از آنطرف بام می افتد . انطوریکه استاد برزین مهر با زبان زیبایش بیان کرد خدا کند من هم نیمه ی آنرا گفته توانسته باشم .

دربرنامه ی ویژه ی استاد باختری پشتون ها و اوزبیک ها هم سهم میگیرند و درمورد شخصیت فرهنگی وانسان دوستانه ی استاد سخن می گویند همان روز آخر جشنواره نیزبااین برنامه ی ویژه همه را عطر دوستی می پاشد و فضا را سبزو دوستانه تر می سازد واین آرمان زندگی در شهود استاد به بلندترین حدقدرتش میرسد . اما او فقط از طریق ژرف اندیشی اخلاقی و ازطریق توسعه ی جهان بینی و بصیرت به پیش فرض ها واستلزاماتش بصیرت روشنی نسبت به خودش کسب کرده است ازینجاست که شاعر بودن وآثاری از انسان دوستی و هومانیزم در شعر ها و شخصیت استاد نسبت به مردمش آشکار می شود .

ایکاش اینهمه بزرگی و ژرف اندیشی و انسانگرایی در وجود تمام مان می بود وهمه ی مان مثل استاد دوست داشتنی و صمیمی می بودیم ودر پایان برنامه کتابی نیز عنوانی « یادآن سفرکرده .. » که حاوی مقالات ، خاطره ها وپژوهش هادر پیوند با زندگی و آثار استاد واصف باختری که به کوشش آقای گلنوربهمن به چاپ رسیده بود به حاضرین هدیه شد .

عصرانه ی روز دوم مهمان خانه ی مولانا

سیرتاریخی و علمی از بلخ :                                

در روز دوم پنجمین جشنواره ی ادبیات معاصر افغانستان که در شهرمزارشریف برگذار شده بود . برای سیر علمی و تاریخی قرار شد بامهمانان یکجا راهی بلخ شویم . جاییکه خاک آن چشم هارا به پنج هزارسال گذشته ی تاریخی پل میزند . با جمعی از دوستان خیابان قونیه را که دلهارا با نوای نی یکجا تا خانه ی مولانا می نوازد راه می رویم و درین امتداد خودم را ورق میزنم وچراغ بدست درخود راه میروم .

روشنی آتشکده ی نوبهار ، بلخ را با زبان گفتارنیک ، پندارنیک ، کردارنیک صدامیزند و یکبار دیگر برگ های اوستا روی هرچه جاده است دامن ، دامن می پاشد و من باخودم دست بدست بلندتپه های خاکی بلخ را راه میروم و درین راه رفت های تاریخی درنظرم نیچه سبز می شود کسی که فاصله هارا نقطه گذاشت و هومانیزم و انسانگرایی را با شگرد خود رنگ داد و با آرمان شهر چنین گفت زردشت عدم فاصله میان انسان هارا نقاشی کرد و این نقاشی ازبلخ شکل میگرفت تا آنسوی آبها ،

تاریخ بلخ بامی روی خمیازه های شب آب می پاشد و کرامت انسانی را در آثار مولانای بزرگ مشق میکند . ولی افسوس که هنوز خانه ی مولانا همچون سالهای گذشته  به حالت مخروبه باقی مانده و افغان هاییکه بادهان پرو سربالا حرف از مولانا و بلخ میزنند تا هنوز اندک توجه ی هم برای نگهداشتن دیوارهای افتاده به زمین خانه ی مولانا نکردند اگر مولانا شناس نداریم و متفکرانی که در پیوندبا مولانا و آثار گرانبها اش بپردازند و کار بکنند پس شاید توان این را داشته باشیم که آن چهار دیوار باقی مانده را حفظ کنیم .نام روستای که خانه ی مولانا در آنجا موقعیت دارد بنام روستای سلطان العلما یادمیشده ولی بعد ها این نام ازمیان برداشته شده و نام خواجه غولک را به آن روستا داده اند که اصلا مفهوم آنرا کسی نمیداند که یعنی چه و خواجه غولک کی است ؟ تا چند سال پیش اگر از یک نفر بلخی می پرسیدی که خانه ی مولانا کجاست کسی نمیفهمید و نشانی اشرا نمیدانست . اما بعد از سال 2007 کم و بیش مردم از آن نشانی چیزی فهمیدند و آن چند خشت بلند ایستاده ی خاکی افتخار بلخ و بلخیان گردید اگر این محل را به استاندرد بین المللی بازسازی کنند و خانه هاییکه دور و بر آن ساختمان را گرفته دور ساخته شوند

و ساحه ی ساختمان خانه ی مولانا پوشانیده شود توجه تورست های بین المللی جلب شده و در آمد خوب پولی برای بلخ فراهم می شود که چنین کار را ترک ها به ترکیه کردند  شهر قونیه روزانه شاهد هزارها توریست است .

خاک های سر و روی خود را بادستمالی پاک میکنم و با صدای موتر های حامل مهمانان متوجه میشوم که دوباره باید مزار برویم به چهار سویم که می نگرم کسی خشنود است ازینکه مولانا از بلخ است و ما چنین بزرگانی داریم و کسی هم ازین همه ویرانه ها و خاکروبه ها آهنگ نومیدی به دل بسته به هرسو جدا می شوند . غروب باز هم میان شب و روز خط فاصله می شود و من چشم هایم را با نگاه پسرکی که با توته نانی به نزدیکی خانه ی مولانا ایستاده است پل می زنم و خودم آرام ، آرام از او دور میشوم . آه شاید روزی آن پسرک مولانایی شود .....

و شب آخر ، کنسرت همایون هنر

همای برهنرهمایون هنر بال بگشاید !

شب آخر جشنواره را همایون هنر یکی از اکوردیون نوازان شبکه ی جهانی اکوردیونست ها کنسرت داد . او ضمن اینکه اکوردیون مینوازد آواز هم میخواند . مگراینکه شاید متوجه این نیست که با آواز خواندن اش جفای بس بزرگی را برای پنجه های طلایی اش میکند درحقیقت فقط او میتواند خوب اکوردیون بنوازد و خیلی هم موفق است .

درشبی که حلقه ی فرهنگی زلف یار میزبان مهمانان بود ازهمایون هنر دعوت نمودیم تا با نغمه های اکوردیون اش به زیبایی همان شب بیفزاید . اما نمیدانم روی چه مسئله ی دعوت مانرا در همان شب نپذیرفت .

وازینکه به تمام نبشته ها و حتا شعر های بچه های زلف یار از همایون هنر و هنرش توصیف شده است . خودرا دور زد . به شهرت رسیدن درافغانستان همیشه با غرور همراه بوده و این شهرت و غرور برای افغان ها یک مولفه شده است در پهلوی هنر اگر وزن هنرمندی را که داشته باشیم شاید خوبتر باشد ازینکه به تنهایی خود کوشش کنیم که شهرت کسب کنیم. برای جناب همایون هنر که از دوستان خیلی صمیمی ام هست . ازین بیشتر چیزی نبشته نمیکنم چون او از غرور سر به فلک برافراخته وبه چارطرفی که او را به این مقام رسانیده نگاه نمی اندازد . صرف همین قدر میگم او اگر همان شب از مجتبا ساهر یکی از دوستان هنرمندم و از بچه های زلف یار که از همایون جان خوبتر میخواند و جالب اینکه خودش دعوت کرده بود که همراش آواز بخواند تقاضا میکرد تا به ستیژ بیاید و با او بخواند . شاید صمیمیت اش بین بچه های زلف یار بیشتر میشد .

اما افسوس که او این کار را نکرد و ضمن این کار های نادرست اش خودش را شاگرد احمدظاهر بزرگ میگیرد درحالیکه فروتنی و شکستگی یکی از عادت های همیشگی احمدظاهربود و درضمن او اجتماعی بود . وجوانانی را که تازه به آوازخوانی شروع میکردند خیلی ها تشویق میکرد وهمیشه آنهارا یاری میرساند . که ازآنجمله وحیدصابری و نصرت پارسا کسانی بودندکه ازهمکاری های احمدظاهر دایم بهره برده بودند .

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 14:20 توسط فرزاد فرنود | |


Design By : Night Skin