انوشه
من می اندیشم من هستم
رها کن ! همه ی ابرهای ریخته در خود را که شانه هایم را آبیاری کنند و دلتنگی ات را باخنده ی تلخی در پیاله ی بریز که شب سلامت باشد. من که حرف های « هدایت » را مچاله کرده ام ومی دانم دیگر « زنده به گور بودن » خودکشی نیست بگذار ! همچون دریویزگران کابل پا برهنه ودر « سوگ » نان جاویدانه انتحار مان کنند . های هم پیاله ی پیر ! پیاله ی دیگر پر کن که شراب ریختن کار دست تست ویکی دو سیگارهم روشن کن که شب را برف از سر گرفته است . به داکتر نجیب آگاه هم پیاله ی پیر و دوست زمستانی ام
هم پیاله
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت
17:25 توسط فرزاد فرنود | |
| Design By : Night Skin |



