انوشه
من می اندیشم من هستم
دخترم ! کفش هایت را برف کوچ پیر به کوه ها داد پاهای برهنه ات را چین بسته کن تا راه های یخ بسته ی سالنگ را تحمل کنی بدو موهایت را رها کن و روسری ات را به دست باد هدیه کن تا باد های صدو بیست روز هرات هرچه دلش خاست بکند ... و مرد هارا در تن ات رها کن بگذار سینه هایت را با دندان هاشان شیار کنند و در بطن ات یکتا کودک مشترک را به یادرگاری بگذارند . دخترم ! روسری ات را آتش بزن و موهایت را قیچی شاید بتوانی فاحشه ترین روسپی دنیا شوی دخترم ! در بیست و چار ساعت پنج بار برقص چرخ بزن و نگذار ! حقوق ات روی منبر ها به حراج گذاشته شود آنان که ترا با زبان پاک قرن هاست لای مقدس ترین کتاب ها شان ورق میزنند « زنانتان کشتزار شما هستند.» و موهایت را با تیز ترین داس ها درو می کنند تا بیست و سه سال در تو حکومت کنند. دخترم ! بگذار همان یکتا کودک مشترک در تو رشد کند بزرگ شود جهاد کند شاید روزي کشور مشترک مان آزاد شود . دخترم ! بامدادی تو وقتی شب فرا می رسد تو آغاز می شوی و مسافران انبوه درتو سفر می کنند حظ می برند از سفر شان از شهوت شان و از آغوش تو که دارد مادر می شود برای کودکی که پدرش هویتی ندارد و فقط یک زنباره ی مسافر .. دخترم ! ادامه داری تو هنوز دربیست و چار ساعت پنج بار مهمان دار بیست و سه نفر مسافر شدی ناله بزن فقط بخند از پس و پیش در تو راه می روند مسافران سفید پوش احمق حتا برای درد ماهوارت هم فکر نمی کنند دخترم ! پر می شوی تو از فرزندان ناخلف مشترک و خالی می شوی تو نه اصلا پیر می شوی تو و روسری ات را از چنگ باد های صدو بیست روز هرات دوباره روی موهای جو گندمی ات با دست های خط خطی ات کش می کنی و کفش هایت را از برفکوه های سالنگ پیدا میکنی پاهایت میان کفش ها گم می شود راه می افتی گام گام دور می شوی سایه می شوی گم می شوی .
| Design By : Night Skin |



