تبليغاتX
انوشه


انوشه

من می اندیشم من هستم

غزل هم زباني

 

مي روي تو

تا دور هاي نزديك

و شانه هاي من پر مي شود

از دلتنگي هايت

پري زمين گشت من !

برگرد

هنوز تنت عطر خاك دارد

و لبت طعم مسافري

و ازگونه هايت دود كاغذ درگرفته یی بلند مي شود

كه سرخ ، سرخ در خود مچاله مي شود.

اما تو مي روي

دور مي شوي

مانند دودي كه از كاغذ بلند مي شود

برو

بي آنكه بداني

بي چاره گي

آواره گي

وتابعيت چند گانگي

مولفه ی تست

ديگر برو

نه ايست

نه اصلن ايستاده نشو

اينجا به زبان مادري ات حرف زدن جواز ندارد

و زبانت براي دانشگاه گفتن گلوله مي خورد .

برو

نه

بدو

تا دامنه هاي دماوند

زبانت مرز ندارد

اينجا معرفت همه سيب است

وبه باغ ها باران يكسان مي بارد .

آهاي رويايي دخترك !

برگرد

خيابان هاي تهران هم ترا تحمل نمي كند.

آواره ی كابلي من !

هنوز بامدادي تو

آهسته ، آهسته گام بردار

نشود كه دامنت را تازيانه بزنند.

و گيس هايت را قيچي ،

شناسنامه ی مچاله شده ات را مشت كن

و فرياد بزن

 بلند تر از قله هاي دماوند و پامير

بريز تمام خودت را روي زمين.

نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 11:52 توسط فرزاد فرنود | |


Design By : Night Skin