انوشه
من می اندیشم من هستم
صبوری را اولها با آهنگ « ای دل ای دل » اش گوش میکردم واین آهنگ روزها و شب هارا روی زبانم جا مانده و گل کرده بود . پسانترها بیت های زیادی ازین بزرگوار در من راه یافت و آشنا شد تازه طالب ها سقوط کرده بودند که صبوری گاه گاهی به شبرغان می آمد وهر مشکلی که میداشتم کنار گذاشته و خودرا میان آواز زیبایش لحظه ای آرام میگرفتم و تا اینکه البوم « زندگی همین است » به بازار آمد واین البوم بی شک که یکی از پرسرو صداترین کارهای امیرجان صبوری محسوب می شود وهمچنان این مجموعه آهنگ های است برای همه کس و هیچ کس واین البوم همه از گذشته ها می گوید گذشته های نه چندان دور ولی خیلی هم پر خاطره گذشته های هر افغانستانی، وتمام آهنگ ضبط شده ی این سی دی آهنگ های است که با یادها و خاطره های هرافغانستانی گره خورده و هم صداست و درد گذشته هارا روی زبانش با صدای نازنینش بیت کرده و دنیایی از خاطرات را پیش چشمان شنوند زنده میسازد . صدای گرم و مهربان صبوری که هزاران سحر گم گشته و بسته را درخود گره زده که تمامی گوش هارا آشناست و دلهارا بلد ، صدایی که همچون شراب های سرخ خانگی گونه های زردم را خون دوانده و هزاران خوشه از اشکم را لای دستانم جا مانده است . او هم صدای برگ و باران است و یک پیوند ناگسستنی میان آنها وجود دارد گاهی صدایش لای زوزه های باد می پیچد و خودرا با مچاله ی برگ ها گریه میکند و گاهی هم روی رنگ سیب رنگ میگیرد و از گونه های چهارده سالگی حرف میزند گونه هایی که به مانند کاغذ درگرفته ای شعله ور در خود مچاله میگردد و می سوزد . ودر سرخی اش دلها قات قات میشود و هرچه پرنده است ازروی شانه ها کوچ میکنند و به دنباله ی گذشته شان برمیگردند و به یاد کوچه های خاکی و سماوات هاییکه گرد سفره اش نان قدیمی تعارف میکرد نانی که بوی گندم داشت .اواز نقل و صندلی و قصه های دیو پری میگوید ، او از سفر برناگشته ای محبت میگوید البته محبتی که وجود داشت و با ما زندگی میکرد اما حالا گذشته ها خاطره ندارند و چندان حالی که زیبایش بگوییم نداریم تا اینکه بگذرد و برایش چیزی را مثل افسوس بگوییم و گذشته شود زیبا شود و ماندگارشود. او گاهی واژه هارا برهنه روی آب رها میکند تا اینکه روح آب را بیابد . واژه هایی که صبوری در آهنگ هایش استفاده می کند همه برخاسته از زبان مردم است و بوی کوچه و بازار دارد خیلی صمیمی و ساده است . بومی گرایی ودیداری ساختن هویت بومی درتمام کارهای صبوری و به ویژه درین دوالبوم اخیرش وجود دارد و فضای بومی بودن را می توان در زبان ، تصاویر و محتوای اشعار و آهنگ هایش پیداکرد سکه ی طلا _ درین چند روز از تمام روزنه های دیداری افغانستان صدایی بلند میشود که از سکه ی طلا میگوید، آری ! آن صدای که درد میکند و از عاشق نما بودن نگارش میگوید صدای پرترانه ی امیرجان صبوری است صدایی که گوش هارا ترانه می پوشاند و از بی وفایی لیلا ها حرف میزند . و ساده بودن یک دهاتی دختر را عروس این شعر دوست داشتنی کرده و لای تارهای دوتارش بصورت کورس صدا زده . ویک جمعی از دوستانش را دور خود حلقه داده و برای حرف هایش بلی میگویند و افسوس مکنند . شاید آن ساده ی خدا عروس هر شنونده باشد که مطلب آشنا بودن و بی وفایی اش را دور دامن خود گل زده و خورشید برهنه ی سحرگاهش را همبستر آسمانی دریا ها کرده وهربار که بوی این آهنگ به مشامم میرسد و تا دور گوش هایم حلقه میزند انگار فکر میکنم که آن وادی سبز آرزو ، اینجاست . درهمین نزدیکی ها ، لای همین ترانه و فقط ازمن و دلم گفته ، اما افسوس که این امید بی حاصل هماره به اندوه ام می افزاید . ومن را درمن اتن میکند . ولی چشم من دیگر پشت آن ساده ی خدا بسته شده و کلید حرف هایم به نوک چادر اوست . دریچه ی حرف هایم را اینجا بسته میکنم و آرزو دارم همیشه دست های صبوری عزیز پر از نغمه و زبانش پراز ترانه باشد . فرزاد فرنود سکه ی طلا گلی در چشم من خواب سحر شد غزل شد ، قصه شد ، ذوق هنر شد مگرافسوس ای دنیا که آخر اسیر جلوه ی زر شد نذر شد خیلی بی وفا بود ، بلی سکه ی طلا بود ، بلی مطلب آشنا بود ، بلی ساده ی خدا بود ، بلی آشنای ما بود ، آشنای ما بود ، آشنای ما بود آشنای ما بود ، آشنای ما بود ، آشنای ما بود نگاری با دل من آشنا شد گهی عاشق گهی عاشق نما شد گهی درمان و گه درد دوباره گهی آتش گهی آب بقا شد خیلی بی وفا بود ، بلی سکه ی طلا بود ، بلی مطلب آشنا بود ، بلی ساده ی خدا بود ، بلی آشنای ما بود ، آشنای ما بود ، آشنای ما بود آشنای ما بود ، آشنای ما بود ، آشنای ما بود مهی ویرانه ی مارا بلد شد رهی کاشانه ی مارا بلد شد به کنج خانه پنهانش نمودند جدایی خانه ی مارا بلد شد خیلی بی وفا بود ، بلی سکه ی طلا بود ، بلی مطلب آشنا بود ، بلی ساده ی خدا بود ، بلی آشنای ما بود ، آشنای ما بود ، آشنای ما بود آشنای ما بود ، آشنای ما بود ، آشنای ما بود
| Design By : Night Skin |



