تبليغاتX
انوشه - و انوشه


انوشه

من می اندیشم من هستم

و انوشه آرمان شهر فلسفه ی شعر هایم ....

 

دریکی از روز های روشن تابستانی که تن تنهایی ام نیاز به پیرهنی داشت و آفتاب ،دلم را قطره ، قطره آب می کرد ،هر قدر راه می رفتم تن لعنتی ام سایه نمی داد، که لحظه یی را دم بگیرم،چشم های ساغرین کسی به باغ قصه های دلم پا ماند و شاخه ، شاخه مرا شکست و غنچه های دست نخورده ای دلم را باز کرد . انگار دلم داشت باری دیگر نازدانه می شد و صفحه ، صفحه ورق می خورد ،و به خود پیرهن اندازه می کرد .

آری آن پاهای پازیب بند، پاهای بلورین انوشه بود که با نغمه های نقره یی اش در چشم هایم عشق را نقاشی می کرد و به آرمان شهری که در ذهن داشتم مرا می رساند .

انوشه شاید آرمان شهری از فلسفه ی شعر هایم باشد که ناخود آگاه درمن سبز شده و دارد روز به روز گل می کند و عاشقانه می سرایم و این سروده های سبز پس کوچه های دلم ،هر آنچه که به این نام در من ریشه می دواند و شاخه و برگ می کند میوه های ممنوعه ایست از باغ های دل دوستم " انوشه " که در آنسوی آب ها زندگی می کند .

شاید دل من را هم در بکس مکتبی اش پنسل پاکی برای کتابچه های چتل نویس اش برده باشد . و این یکی دو شعر تکه یی سبز همراه با یک دوبیتی در رفتن ، رفتن پنجشیر در جشنواره ی شعر گل سوری که در من هوا کرد و همسفر شد نیز از هدیه هایی ست که به زلف های عطر آگین انوشه بو گرفته و دریایی شده تقديم ميدارم ...

                                                                                                                       فرزاد فرنود

۱

انوشه !

بال هایت را بسته کن

اینجا کوه قاف نیست .

 

2

 انوشه !

 وقتی نوشیدمت

آن نزدیکی " گالیله " پی سرگردان

می گشت .

 

3

 انوشه گفتی :

امشب در خوابت می آیم .

دیوانه !

آنقدر خوشحالم که خوابم نمی برد .

 

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 19:32 توسط فرزاد فرنود | |


Design By : Night Skin