بنگر

باز هم

چگونه زندگی به رویت لبخند میزند

پس ادامه بده وبه عقب منگر

شاید اینبار زندگی با لبخند جادویی اش

درفکر حیله دیگری است

تا چگونه زخمی به زخمی های تازه ات اضافه کند

یا شاید اینبارمیخواهد که زخمهایت را التیام بخشد

ولبخندی متفاوت تراز گذشته برویت بزند

پس امتحان کن اما با احتیاط

نه با قلبی از اعتماد

ممکن باری دیگر بازی دیگری را درپیش گرفته باشد

وزخمی به زخمهای التیام نیافته ات علاوه کند

که آنگاه

نه توان ادامه دادن به آنرا داشته باشی

ونه گذشتن از آنرا  

4-6-1391

مکیه منیر

فراموش کرده ام

لحظه های با تو بودن را

لحظه های که برای ما  بیشتر از هر چیزی ارزش داشت

لحظه های با هم خندیدن را و راز گفتن را

هر زمانی که به گذشته فکر میکنم

با خود می اندیشم که

چه بی تفاوت از کنارم گذشتی ومرا تنها گذاشتی

با خود می اندیشم

که چه بی باکانه بدون دلیلی

برایم گفتی که دیگر نمیتوانی ادامه بدهی

ودانستم که پیوند با دیگری بستی

آه چقدر خواستم که بازهم برگردم به عقب وتماشایت کنم

اما اشک غیرت مرا  نگذاشت که دیگر

بهانه بگیرم وترا یاد کنم

اکنون فراموش کرده ام با تو بودن ها را

فراموش کرده ام

مکیه منیر

3-6-1391

روز ها میگذرد

ساعتها و دقیقه ها وثانیه ها چه زود

میگذرند

با کوهی از خاطرات

مملو از غصه های زندگی وخوشی های آن

گاهی با خود میگویم

هر دردی  درگذر است

گاهی با خود میگویم هردردی پایانی دارد

اما تازه متوجه شدم

که همراه با این دردها عمر من هم گذشت  ومیگذرد

چیزی که هرگز با آمدن خوشی ها  راهی برای برگشت ندارد

2-6-1391

مکیه منیر