يک عمر تو را به هر کجايي بردم
هر لحظه گذشت بي تو من نشمردم
حالا تو بمان و قصه ات راحت باش
از بس نرسيدم به تو آخر مردم

روزگاری بود که نیامدن او را برای روزی هم تحمل کرده نمیتوانستم ؛ لیکن اکنون هفته ها از دیدار و هم صحبت شدن با او محروم استم. جالب اینست که هنوز هم مثل سابق زنده ام و با کاروان عمر همچنان در حرکت

کجاست آشنایی که امروز از من بشنود و دلیل دلتنگی امرا بپرسد. بلی آشنا همه جا است همه میخواهند بدانند چرا دلتنگم ؟ ولی به کسی نتوان گفت که  دلیل دل تنگی ام نیز  یکی از اشنایان است؛ آشنایی بیگانه از دیگران!

جان مي دهم به گوشه زندان سرنوشت
سر را به تازيانه او خم نمي كنم
افسوس بر دو روزه هستي نمي خورم
زاري بر اين سراچه ماتم نمي كنم
با تازيانه هاي گرانبار جانگداز
پندارد آنكه روح مرا رام كرده است
جان سختي ام نگر كه فريبم نداده است
اين بندگي كه زندگيش نام كرده است
بيمي به دل ز مرگ ندارم كه زندگي
جز زهر غم نريخت شرابي به جام من
گر من به تنگناي ملال آور حيات
آسوده يك نفس زده باشم حرام من!
تا دل به زندگي نسپارم به صد فريب
مي پوشم از كرشمه هستي نگاه را.
هر صبح و شب چهره نهان مي كنم به اشك
تا ننگرم تبسم خورشيد و ماه را
اي سرنوشت از تو كجا ميتوان گريخت
من راه آشيان خود از راه برده ام
يك دم مرا به گوشه راحت رها مكن
با من تلاش كن كه بدانم نمرده ام
اي سرنوشت مرد نبردت منم بيا
زخمي دگر بزن كه نيفتاده ام هنوز
شادم از اين شكنجه خدا را، مكن دريغ
روح مرا در آتش بيداد خود بسوز
اي سرنوشت هستي من در نبرد توست
بر من ببخش زندگي جاودانه را
منشين كه دست مرگ ز بندم رها كند
محكم بزن به شانه من تازيانه را...

   کاش وقتی زندگی فرصت دهد
گاهی از پروانه ها یادی کنیم

کاش بخشی از زمان خویش را
وقف قسمت کردن شادی کنیم

کاش گاهی در مسیر زندگی
باری از دوش نگاهی کم کنیم

فاصله های میان خویش را
با خطوط دوستی مبهم کنیم

کاش وقتی آرزویی میکنیم
از دل شفاف مان هم رد شود

مرغ آمین هم از آنجا بگذرد
حرف های قلبمان را بشنود

مطمئن باش برو
ضربه ات کاری بود
دل من سخت شکست
و چه زشت به من و سادگی ام خندیدی
به من و عشقی پاک که پر از یاد تو بود
وبه یک قلب يتيم که خیالم می گفت تا ابد مال تو بود
تو برو
برو تا راحت تر تکه های دل خود را
آرام سر هم بند زنم

شايد آن روز كه سهراب نوشت

تا شقايق هست زندگي بايد كرد

خبري از دل پر درد گل ياس نداشت

بايد اينجور نوشت

هر گلي هم باشي

چه شقايق چه گل پيچك و ياس

زندگی اجبارست


به سرنوشت گفتم با آنکه با احساسم بازی کرد چه کنم ؟ انگشت بر لبانم گذاشت

گفت صبور باش ،بسپارش به ما که هیچ احدی از سرنوشتش خبری ندارد .

سرنوشت

جان میدهم به گوشه زندان سرنوشت

 

سر را به تازیانه او خم نمی کنم!

 

افسوس بر دوروزه هستی نمی خورم

 

زاری براین سراچه ماتم نمی کنم.

 

با تازیانه های گرانبار جانگداز

 

پندارد آنکه روحِ مرا رام کرده است!

 

جان سختی ام نگر، که فریبم نداده است

 

این بندگی، که زندگیش نام کرده است!

 

 بیمی به دل زمرگ ندارم، که زندگی

 

جز زهر غم نریخت شرابی به جام من.

 

گر من به تنگنای ملال آور حیات

 

 آسوده یکنفس زده باشم حرام من!

 

تا دل به زندگی نسپارم،به صد فریب

 

می پوشم از کرشمۀ هستی نگاه را.

 

هر صبح و شب چهره نهان می کنم به اشک

 

تا ننگرم تبسم خورشیدو ماه را !

 

ای سرنوشت، ازتو کجا می توان گریخت؟

 

من راهِ آشیان خود از یاد برده ام.

 

یکدم مرا به گوشۀ راحت مرا رها مکن

 

با من تلاش کن که بدانم نمرده ام!

 

ای سرنوشت مرد نبردت منم بیا !

 

زخمی دگر بزن که نیافتاده ام هنوز.

 

شادم از این شکنجه خدا را،مکن دریغ

 

روح مرا در آتشِ بیداد خود بسوز!

 

ای سرنوشت، هستی من در نبرد توست

 

 بر من ببخش زندگی جاودانه را !

 

منشین که دست مرگ زبندم رها کند.

 

محکم بزن به شانه من تازیانه را .

(فریدون مشیری )

چه کسی می گوید :

        که گرانی شده است؟

                 دوره ی ارزانیست!

دل ربودن ارزان!

دل شکستن ارزان!

دوستی ارزان است...!

دشمنی ها ارزان!

تن عریان ارزان!

آبرو قیمت یک تکه ی نان...

ودروغ از همه چیز ارزانتر

قیمت عشق چقدر کم شده است!

کمتر از آب روان

وچه تخفیف بزرگی خورده

قیمت هر انسان..............................................................